#روز_قضاوت_پارت_202
حرفهای مهری کمی آرامم کرد چرا باید خودم را این طور مثل خوره می خوردم. تا ده دوازده سال دیگه کی مرده و کی زنده؟ اما با همه این حرفها انگار یک لکه سیاه روی ورق سپید و پاک زندگی ام افتاده بود. مثل گذشته احساس خوشبختی نمی کردم. با رفتن به اداره روال زندگی ام تغییر کرد. شب پیش ناهار فردایمان را آماده می کردم. صبح امیر را به مهدکودک می سپردیم و با هم راهی اداره می شدیم و ظهر خسته و کوفته به خانه می رسیدیم. ساختمانی که من در آن مشغول به کار بودم با قسمتی که رضا کار می کرد فاصله چندانی نداشت. رضا هر روز صبح یک شاخه گل رز از باغچه اداره می چید و به وسیله آبدارچی اداره به اتاقم می فرستاد. خانم های همکارم با تعجب و حسرت نگاهم می کردند. جریان شاخه گل را دهان به دهان در اداره چرخانده بودند تا جایی که بعضی از روزها متوجه می شدم که بعضی از کارمندان برای دیدن من وآن شاخه گل به هزار و یک بهانه به اتاقم می آیند. گاهی موقع ترک اداره، دختران جوانی از همکارانم را می دیدم که با او خوش و بش می کنند. دلم از حسادت می ترکید ولی رضا با همه رفتاری یکسان داشت و هرگز از حد ادب خارج نمی شد. از آنجایی که خود من نیز در ردیف جوان ترین کارمندان زن محسوب می شدم و با بر رویی که داشتم بدون انکه بخواهم توجه بسیاری از آقایان اداره را به خودم جلب کرده بودم و شاهد زمزمه های عاشقانه زیادی دور و برم بودم،اما عشق به رضا چنان در روح و جانم ریشه دوانده بود که کوچک ترین توجهی به این گونه مسایل نداشتم حتی بسیاری از اوقات متوجه رفتارهای مغرضانه آنان نمی شدم و این در حالی بود که هر روز شاهد شکل گرفتن روابط زیادی از جانب همکاران زن و مرد اداره بودم و شایعاتی که در این خصوص ورد زبانها بود.
نزدیک به یک سال از استخدامم می گذشت که در امتحانات سال سوم دبیرستان شرکت کردم و مدرک سیکلم را گرفتم. به همین خاطر حقوقم افزایش یافت و به سمت ماشین نویس ارتقا پیدا کردم. به ذوق آمده بودم و تصمیم گرفتم تا گرفتن دیپلم درس خواندن را ادامه دهم.
فصل 23
سال 1357 بود که اوضاع کشور به کلی دگرگون شد. زمزمه انقلاب ورد زبانها بود و هر روز اعلامیه هایی به در و دیوار خیابان چسبانده یا نوشته می شد. جمعیت میلیونی مردم علیه رژیم شاه شعار می دادند. بعضی از روزها همراه رضا برای تماشای راهپمایی به خیابانها می رفتیم.مقاومت نیروهای انتظامی ، شهربانی و ارتش شاهنشاهی هیچ ثمره ای نداشت. هر روز به تعداد مردمی که خواهان برپایی حکومت اسلامی در ایران بودند افزوده میشد. مراکز فحشا و فساد تعطیل شد. مشروب فروشیها به دست مردم انقلابی ویران گردید. اتحاد و همبستگی میلیونها ایرانی در سطح کشور موجب شگفتی ملیتهایی شد که از طریق رسانه ها از اخبار ایران اطلاع پیدا می کردند. وضعیت اداره به هم ریخته و کلیه کارمندان آمریکایی و ژاپنی به کشورهای خودشان بازگشتند. مدتی اداره تق و لق بود ولی کم کم کارها روی روال افتاد. ادامه زندگی رضا با من عداوت خانواده اش را بیشتر کرده بود تا آنجا که هیچ کدام احوالی از ما نمی پرسیدند. در این میان تنها برادر کوچک تر او احمد بود که گاه گاهی به اداره زنگ می زد و از اخبار مربوط به خانواده او را مطلع می ساخت. من هم ماهها بود که خانواده ام را ندیده بودم. دلم خیلی برای بچه ها تنگ شده بود.به پیشنهاد رضا یک هفته مرخصی گرفته و راهی مشهد شدم. خانه پدری مثل همیشه آرام و امن بود و هیچ فرقی با گذشته نکرده بود.آقاجان و خانم جان خیلی دل تنگ شده بودند به محض دیدنم از شادی گریستند. فهمیدم آقاجان به دلیل نابسامان بودن وضع مملکت املاکش را در نجفی فروخته و خانه نشین شده. سعید به مدرسه می رفت و پسر آرام و مودبی شده بود اما حمید هم چنان شرارت می کرد. روز سوم اقامتم در مشهد کادویی به رسم چشم روشنی برای مهری گرفته و راهی منزلش شدم. خلی دلم می خواست پسرش را ببینم. خوشبختانه آقای احمدی منزل نبود. چقدر از دیدن یکدیگر شادمان شدیم. مهری چاق تر شده و قیافه اش به کلی تغییر کرده بود. پسرش قد بلند ولی لاغر اندام بود.از حال و روزش پرسیدم. با لبخندی زورکی جواب داد: ای بابا به نظر من بهترین روزهای زندگی یک دختر همان روزهایی است که در منزل پدرش به سر می برد. باور کن کتکهای بابام را ترجیح می دهم به این زندگی. از صبح که از خواب بیدار می شم ونگ و ونگ بچه می شنوم. بعدش هم مثل حمالها از صبح تا شب باید بدوم یا خرید می کنم یا می پزم یا می شورم.این زنیکه هم نمی میره از شر این یکی راحت بشم.امروز خیلی به من لطف کرده که تا حالا بالا نیامده. هر روز از کله سحر میاد اینجا... خوب بهانه ای هم پیدا کرده می گه دلم برای سیامک تنگ شده. حالا کاش یک ساعت نگهش داره....یا می گه کمرم درد می کنه یا می گه پام درد می کنه.می ترسم بچه امو پیشش بذارم چون نمی تونه بغلش کنه حتی به خودش زحمت نمی ده یک شیشه شیر براش درست کنه.حالا ولش کن...از خودت بگو ببینم. با رضا چطوری؟
- خوبم ولی مثل سابق دلم به زندگی ام گرم نیست. همیشه وحشت دارم و فکر می کنم یک روز رضا طلاقم می ده.
- برو بابا..تو هم دیگه شورشو در آوردی. اون ول کرده تو ول نمی کنی؟ راستی مادر و خواهرش در چه حالند؟
- همه شون از رضا بریدن و قسم خوردن تا با من باشه اسمشو نیارن.
- خوب نیارن چه بهتر.کاش من جای تو بودم. اگه بدونی این علی کوفتی چه مادر مادری می کنه. از سرکار که میاد اول حال اونو می پرسه. گرفتاری خودم کمه مرتب باید مواظب حال و احوال ننه او هم باشم. بعد آهی از ته دل کشید و گفت: خوش به حال اون روزها...یادته چه دنیایی داشتیم. این قدر دلم می خواد بفهمم هادی کجاست و چی کار می کنه؟
با یادآوری روزگار خوش گذشته خنده تلخی روی لبانم نشست. چه روزهای شاد و بی خیالی داشتیم.هردوتایمان حسرت می خوردیم چرا بیشتر قدر آن روزها را ندانستیم. یک ساعتی از آمدنم نگذشته بود که صدای سرفه های فخری خانم مادر شوهر مهری که از پله ها بالا می آمد ما را از خلوتمان بیرون کشید. مهری با یک دست پشت دست دیگرش زد و گفت: ایناهاش دیگه طاقت نیاورد. آخر یکی نیست بگه مگه اینجا حلوا خیرات می کنند که با این زور و بدبختی می آی بالا؟
romangram.com | @romangram_com