#روز_قضاوت_پارت_201


- سرم درد می کنه

- آخه شما دو تا خیلی عجیب و غریبید. اینا که میبینی وسط این طور وجه ورجه می کنند اگه نخورده بودند فکر می کنی رمق این کارها را داشتند. هر چیزی یک جایی داره. مشروب مال این وقتهاست دیگه..

- نه فروغ جان من تا به حال لب به این چیزها نزدم. خیلی متشکرم.

شب از نیمه گذشته بود که به خانه برگشتیم. امیر را که بین راه در آغوشم به خواب رفته بود روی تختش گذاشتم. رضا مظلومانه نگاهم می کرد. پرسیدم نمی خوای بخوابی.

- نه می خوام باهات حرف بزنم.

فوری لباسهایم را عوض کردم و آماده شنیدن شدم.رضا با همان لحن مهربانانه همیشگی خود این طور شروع کرد.

- طلعت جان دلم می خواد خوب به حرفهام گوش کنی. من عاشق تو و امیر هستم. بعد تو هیچ کس قادر نخواهد بود جایت را در قلبم پر کند. تو عشق اول و آخر منی. این مدت خیلی فکر کردم. نمی توانم تو را با یک بچه یک ساله توی این شهر بزرگ رها کنم. قول می دهم تا وقتی امیر از آب و گل درنیامده و تو روی پای خودت نایستادی کنارت باشم و حامی و پشتیبانت. ولی دلم می خواد بدانی یک روز باید از هم جدا بشیم و به این زندگی که خداپسندانه نیست خاتمه دهیم. با خدای خودم عهد بستم روزی این کار را بکنم که امیر آن قدر بزرگ شده باشد که بتوانم توجیه اش کنم و علت جدایی مان را برایش شرح دهم. دلم می خواهد بداند که من مردی لاابالی نیستم که از سر هوا و هوس دست به این کار زده باشم. تا آن روز دربست در خدمت هر دوی شما خواهم بود.

مثل ابر بهار اشک می ریختم. آن شب تا صبح غصه خوردم گریه کردم گویی آخرین شب زندگی ام می باشد.از آن روز به بعد زندگی ام روال گذشته را پیدا کرد. چند روز بعد مهری به منزل خانم زنگ زد.سربسته جریان را برایش تعریف کردم. غش غش خندید و گفت: کو تا امیر بزرگ شه؟ تو فکر می کنی رضا تا او ن موقع همین طرز فکر را خواهد داشت؟ آدمیزاد هر روز که می گذره عوض میشه ، نگران نباش اون در حقیقت با این حرفش خواسته سر خودش را کلاه بگذاره... اون از تو نمی گذره. از من می شنوی دوستان بی دین و ایمان مثل من پیدا کن تا رضا را به راه راست هدایت کنند. بیچاره تقصیر نداره اون مادرش این مزخرفاتو توی گوشش خونده. کاش من و علی تهرون زندگی می کردیم. هر چی رضا مومن و با خداست علی نمی دونه خدا و پیغمبر کیه و چیه؟


romangram.com | @romangram_com