#روز_قضاوت_پارت_200
- نه فرزندم. هیچ راهی وجود ندارد.
متوجه شدم رضا گریه می کند.مرتب اشک چشمش را با پشت دست پاک می کرد. من نیز بی اختیار، بی صدا و آرام شروع به گریه کردم.حاج آقا با تاسف نگاهمان کرد و هیچ نگفت. دلم داشت می ترکید. هیچ وقت رضا را با آن حال ندیده بودم. بعد از چند دقیقه رضا دوباره شروع به صحبت کرد: یعنی من مجبورم همسر و فرزندم را به امان خدا بدون سرپرست رها کنم؟آخر چطور می توانم؟ پسرم فقط یک سال دارد.
حاج آقا دستی به ریش بلند و سپیدش کشید و گفت: می توانی مثل یک برادر ، مثل یک دوست همیشه حامی و پشتیبانشان باشی و مخارجشان را تامین کنی اما نه در مقام یک همسر. اگر زیر یک سقف با آنها زندگی کنی بدون آنکه زن و شوهر باشید گناهش به مراتب کمتر از این است که در نکاح هم باشید.
دیگر حرفی بریا گفتن نداشتیم. رضا با سری افکنده و زانویی تا شده از جا برخاست. امیر کنار اتاق نشسته و همان کاغذی که نشانی منزل حاج آقا در آن نوشته شده بود را تکه تکه کرده و با ان بازی می کرد.با پاهایی سست و لرزان خم شدم. کاغذها را جمع کردم و در مشت گرفتم. امیر را بغل گرفتم و چادر و چاقچورم را جمع و جور کردم. با تشکر و خداحافظی از در خانه بیرون رفتیم وقتی داخل ماشین نشستم رضا تا مدتی سرش را روی فرمان اتومبیل گذاشته و بی صدا گریه می کرد. صبر کردم تا دلش را خالی کند. زندگی ام از دست رفته و همه امید و آرزوهایم فنا و نابود شده بود. با شناختی که از رضا داشتم محال بود بتوانم به یک زندگی حرام وادارش کنم. او ایمان محکم و خلل ناپذیر داشت. حالا چه بر سرمان می آمد؟ به خانواده ام چه می گفتم؟ به فامیل به دوست و آشنا چه جوابی می دادم؟ در طول راه هر دو ساکت بودیم. تنها سر و صدای امیر بود که همان موقع آواز خواندنش گرفته بود. دلم را به دریا زدم و گفتم: رضا جان، شرع هزارها قانون دارد، آیا ما به همه آنها عمل می کنیم؟ می توانیم با انجام کارهای خیر و اعمال نیک بار گناهمان را سبک تر کنیم.چطور ممکن است خداوندی که این قدر به ما لطف داشته و چنین دسته گلی به ما عطا کرده از ما بخواهد که از هم طلاق بگیریم و او را فدای اشتباهاتمان بکنیم؟ هیچ فکر کردی چه بر سرش خواهد آمد. من که باور نمی کنم از هم پاشیده شدن یک زندگی سعادتمند ثواب داشته باشد.تا دم منزل پدرم یکسره حرف زدم و سعی کردم با موثرترین کلمه ها فکر رضا را به جهتی دیگر سوق دهم. متاسفانه رضا کلمه ای نمی گفت و نمی فهمیدم در سرش چه می گذرد. بدون آنکه به حرم برویم به خانه برگشتیم. خانم جان متوجه چشمهای سرخ و ورم کرده ام شد. گفت: به به، زیارت قبول.آفرین آقا رضا...مگه شما طلعت را وادار به زیارت کنید. بیچاره خانم جان فکر می کرد گریه هایمان به خاطر درد دل کردن با امام رضا بوده. شب آخر اقامتم بار دیگر مهری به دیدنم آمد. موقع رفتن هر دو مدتی در آغوش هم گریستیم. از او خواستم خبر زایمانش را به من بدهد. هرچه سعی کردم در فرصتی مناسب جریاان رفتنمان به منزل آیت الله را برایش بازگو کنم نشد. صبح زود آماده حرکت به طرف تهران شدیم. خانم جان آن قدر خوراکی همراهمان کرد که حساب نداشت. از انواع و اقسام ترشی و مربا گرفته تا نان و کشک محلی و چندین جوشانده گیاهی برای امیر و هزار و یک ریز و درشت دیگر، انگار در تهران قحطی آمده بود. با دلی خون و آینده ای نامعلوم از آنان خداحافظی کرده و از زیر آینه و قرآن رد شدیم. آقاجان که مرد زیرک و دانایی بود مرتب به چهره گرفته ام نگاه می کرد. برای اینکه خیال نکنند با هم دعوا کردیم مرتب با رضا صحبت می کردم و او را به حرف می کشیدم. از پدر و مادرم قول گرفتم حتی اگر شده برای یک هفته به تهران بیایند. جدا شدن از سعید و حمید خیلی برایم سخت بود به خصوص که رفتارشان با اولین روز آمدنم خیلی فرق کرده بود. بلغشان کردم و بوسیدمشان. سعید با ناراحتی نگاهم می کرد ولی حرف نمی زد اما حمید که کلمه ها را شکسته بسته و خیلی شیرین ادا می کرد با همان زبان بچگانه مرتب می گفت: منم با شما می آم...می خوام با اسباب بازیهای امیر بازی کنم. منو ببرید...
دلم برایشان آتش می گرفت. اگر چه اطمینان داشتم که جایشان خیلی راحت است. رضا هر دو را بوسید و با چشمانی پر اشک از آنان جدا شدیم.از یک طرف غم خودم ، از طرف دیگر غصه آنها.
دو سه روز از برگشتنمان به تهران می گذشت با کمک رضا و سفارش مهندس کمالی امیر را در همان مهدکودک دانشگاه ثبت نام کردم. قرار بر این شد که از اول برج او را به آنجا برده و پایان وقت اداری دنبالش بروم. کارهای مقدماتی استخدام در اداره به سرعت انجام شد. حتی اتاقی را که می بایست در آن مشغول به کار شوم از نزدیک دیدم. بهتر از این نمی شد. هر روز صبح با رضا به اداره می رفتم و با خودش برمی گشتم.مهدکودک هم سر راهمان بود و بردن و آوردن امیر مشکلی برایمان ایجاد نمی کرد. یک هفته بود که از مشهد برگشته بودم احساس می کردم که رضا از نزدیک شدن به من می هراسد. شبها زودتر از من به رختخواب می رفت و تظاهر به خوابیدن می کرد. مرتب در فکر بود و حواس پرتی پیدا کرده بود. شب جمعه نادر ما را برای شام دعوت کرد. گویا تولد فروغ بود و نادر بدون اطلاع او میهمان دعوت کرده بود تا بدین وسیله او را غافلگیر کند. خیلی خوشحال شدم. یک هفته بود از خانه خارج نشده بودم و دلم حسابی گرفته بود. آن شب رضا به مغازه نرفت تا بتوانیم به موقع در میهمانی حضور پیدا کنیم. من لباس زیبایی پوشیدم که رضا از آن خیلی خوشش آمد و تعریف کرد. تازه با شادی آماده شده بودم که رضا آراسته و مرتب پشت سرم ایستاد و گره کرواتش را مرتب کرد. خیلی دوست داشتم رضا کراوات بزند. بی اختیار در آینه نگاهش کردم. چقدر خوش قیافه بود.رفتار غریبی داشت. به خوبی حس می کردم که از تماس با من وحشت دارد اما غرور زنانه ام مانع می شد جلو بروم. تا می توانستم نگاهش کردم. شلوار اتو کشیده سورمه ای با پیراهن آستین کوتاه سفید و کراواتی به رنگ زرشکی. از روی چهارپایه آرایشم برخاستم و به هوای درست کردن یقه پیراهنش شامه ام را تیز کردم. لحظه ای در آینه به تصویر خودمان خیره شدم. چقدر برای هم مناسب بودیم. اختیارم را از دست دادم و های های گریستم. حال او بهتر از من نبود.خودم را عقب کشیدم.به صورت زیبا و مهربانش خیره شدم. چشمهای سبز رنگش مملو از اشک بودو هق هق می زد. با چشمانی اشکبار نگاهش کردم و گفتم: مرد خوبم، من طاقت رنج تو را ندارم. هرچه بگویی می کنم. هرچه بخواهی همان را می خواهم. تو را به اون خدایی که می دانم چقدر دوستش داری قسمت می دهم...خودت را این طور عذاب نده.
نگاهی سردرگم به من انداخت و با صدایی که از شدت گریه گرفته بود گفت: دوستت دارم طلعت جان، تو عشق منی، تا ابد و برای همیشه....چرا این طور شد...چرا؟
سکوت کردم. باید به او مهلت می دادم حرفش را بزند. باید می فهمیدم چه فکری در سر دارد. دوباره گفت: چطور می توانم بدون تو باشم؟ بدون تو و امیر نازنینم. پسر دست گلم؟! میوه و ثمره عشقم.
مدتی هر دو گریه کردیم . تمام آرایش صورتم خراب شد. به آشپزخانه رفتم و لیوانی آب برایش آوردم.آن را نوشید نیم ساعتی به صحبت گذراندیم بعد سر و ضعمان را مرتب کردیم و به خانه فروغ رفتیم. چشمان هر دوتایمان متورم و قرمز بود. کمی دیر رسیدیم ولی خوشبختانه کسی متوجه سرخی چشمهایمان نشد. همه شاد و شنگول بودند. نادر آن قدر نوشیده بود که به یاد نداشت رضا مشروب نمی نوشد و دوباره به او تعارف کرد. فروغ غش غش به حرکات نادر می خندید. صدای ضبط صوت تا آخرین درجه بلند بود و همگی وسط اتاق با هم می رقصیدند. چراغ خواب زیبایی برای فروغ خریده بودم که کنار کادوهای دیگر روی میز گذاشتم. کمی سوپ برای امیر از خانه آورده بودم. از فروغ خواهش کردم به آشپزخانه برویم تا بتوانم دور از آن همه سر و صدا غذایش را بدهم. فروغ بشقاب و قاشقی در اختیارم گذاشت و خودش مشغول شستن لیوانهای خالی شده، انگار متوجه کسالتم شده بود. پرسید: چیه طلعت جان، تو حال نیستی.
romangram.com | @romangram_com