#روز_قضاوت_پارت_199


خوب البته اون زن وضعیتش با تو فرق داشته فقط چون شوهرش سه طلاقش کرده بود به هم حرام شدند.نمی دونم منظورم اینه که شاید این راه برای شما هم باشه ولی اگه از من می شنوی یک راه بهتری هم هست.

با خوشحالی از جا پریدم. آن قدر جدی گفت که نفهمیدم سر به سرم می ذاره: من یک نفر را پیدا می کنم بهش یاد می دیم به رضا بگه: ای آقا، هر کی گفته شما به هم حرومید اشتباه کرده. شما به همه زنان عالم حرامید الا این خانم.

تازه فهمیدم داره شوخی می کنه.حرصم گرفته بود. گفتم: مهری تو با این شکم برآمده و داشتن شوهر هنوز دست از این کارهات برنداشتی.یک ساعته گوشامو تیز کردم ببینم چه می خوای بگی. راستی که؟

اون روز به هیچ نتیجه ای نرسیدیم اما از لابه لای حرفهای مهری فهمیدم باید خیلی جدی تر به این قضیه نگاه کنم چون رضا در مقابل دستور خدا و پیغمبر اراده ای از خودش نداشت و ممکن بود تسلیم بشود.فردای ان روز روضه خانم جان بود.تمام فامیل از دیدن من یکه خورده و مرا با انگشت به یکدیگر نشان می دادند.آن قدر از امیر تعریف کردند که خانم جان نگران شد و با اشاره چشم و ابرو چند بار از ربابه خواست اسپند دود کند.فردای آن روز برای شام به منزل مهری دعوت شدیم.خانم جان و آقاجان نپذیرفتند و قرار شد من و رضا و امیر بریم.رضا می آمد و می رفت، ولی رضای همیشه نبود ساکت شده بود و متفکر به نظر می رسید. به اتفاق یک سرویس ظرف چینی خریدیم و راهی خانه مهری شدیم.منزلش دو طبقه و نوساز بود.مهری و شوهرش در طبقه بالا ساکن بودند.شوهر او را برای نخستین بار می دیدم. مردی بود بلند قامت با اندامی عضلانی و تقریباً بیست سال بزرگتر از مهری به نظر می آمد. خلق و خوی نظامی در رفتار و کردارش پیدا بود.وقتی وارد شدیم ابتدا آقای احمدی جلو آمد و سلامی دوستانه داد و تعارفمان کرد بنشینیم. بعد از گذشت پنج دقیقه مهری که معلوم بود با عجله دستی به سر رویش کشیده رسید دکمه های بلوزش را اشتباه انداخته بود.وارد هال شد و به ما خوش امد گفت و با خیالی راحت کنار ما نشست. شوهرش مشغول پذیرایی شد. آقای احمدی تمام مدت از سیاست و اوضاع مملکت حرف می زد و معتقد بود که اتفاقهایی در شرف وقوع است که مردم از آن بی خبرند.من و مهری که حوصله بحثهای این چنینی را نداشتیماهسته با یکدیگر صحبت می کردیم.مهری راجع بع زایمان و علایم شروع درد از من سوالاتی می کرد. بعد از گذشت یک ساعت آقای احمدی با اشاره به مهری فهماند که بساط شام را آماده کند.مهری با بی میلی از جا برخاست. من هم به دنبالش به آشپزخانه رفتم.در و دیوار خانه حکایت از کدبانویی بی حوصله و بی دقت داشت.خورشت پر آب و بی مزه ای پخته بود. از او خواستم ان را به من واگذار کند تا درستش کنم خودش پی کارهای دیگر برود.آن قدر با شلختگی و پر سر و صدا کار می کرد که طاقت نیاوردم و گفتم: چه کار می کنی دختر، این چه طرز خانه داریه. بگو چی کار می خوای بکنی تا کمکت کنم؟

بدون تعرف یک پلاستیک گوجه و خیار نشسته جلویم گذاشت و گفت: بیا اینم کار....یک سالاد درست کن ببینم چطور درست می کنی. و خودش بی اعتنا مشغول بیرون آوردن قاشق و بشقاب از داخل کابینتها شد.کمی بعد کارها سر و سامان گرفت.غذا را کشیدیم و با کمک هم به اتاق بردیم. آقای احمدی به مهری گفت که مادرش را از طبقه پایین صدا بزند.مهری با چهره ای غضبناک به احمدی نگاه کرد و گفت: مامان که با شام نمی خوره.چرابی خوداز این پله ها می کشانیش بالا؟

شوهرش با لحنی امرانه و خشک جواب داد: شما برو صدایش بزن خودش میداند شام بخورد یانه.چراغ راهرو را هم روشن کن جلوی پایش را ببیند.مهری قاشق ها را محکم روی میز کوبید و رفت.خوب می فهمیدم او چه می کشد.حضور همیشگی مادر شوهر در خانه یک زوج جوان موضوع ساده ای نبود.روابط مهری و شوهرش هم به نظرم خیلی سرد و خالی از محبت آمد.

فصل 22

روزهای اقامتمان در مشهد به سرعت سپری شد. رضا دیگر روی رفتن به خانه مادرش را نداشت. پنجشنبه بود و اخرین روز سفر. رضا پیشنهاد کرد به حرم مطهر برویم.سعید و حمید حالا دیگر به وجودم عادت کرده بودند و مرتب دور و برم می پلکیدند.بهشان قول دادم برایشان خوراکیهای خوشمزه بخرم. امیر را آماده کردم. از خانم جان خداحافظی کردم و از خانه خارج شدیم. بین راه رضا از من خواست نشانی روی کاغذی که داخل داشبورد ماشین بود برایش بخوانم.همین که چشمم به نشانی افتاد فلبم فرو ریخت.منزل یک روحانی معروف بود که نامش را شنیده بودم.می گفت یکی از دوستانش ایشان را معرفی کرده. گویی به وسیله تلفن وقت ملاقات گرفته بود.نمی دانستم چه واکنشی نشان دهم.چاره ای نداشتم جز اینکه با او به منزل آیت الله برویم. تا رسیدن به قصد هزار جور نذر و نیاز کردم و از خدا خواستم خودش زندگی ام را حفظ کند.رسیدیم. منزلی بود بسیار محقر و ساده.زنی محجبه که تنها یک چشمش از گوشه چادر پیدا بود در را به رویمان گشود.از حیاط کوچک و آجر فرش گذشتیم و پس از بالا رفتن از چند پله داخل راهرویی باریک شدیم.آن زن که بعد فهمیدم همسر حاج آقا می باشد مارا به اتاقی کوچک راهنمایی کرد و خودش بیرون رفت. حاج آقا مردی بود لاغر و کهنسال.ملبس به پوشش روحانیان.روی تشک کوچکی نشسته و تعدادی کتاب در چپ و راستش روی هم انباشته بود.از پشت عینک ذره بینی نگاهی دقیق و موشکافانه به ما انداخت و سلاممان را پاسخ گفت. امیر خیره به او نگاه می کرد.عمامه سفید و ریش و موی سپیدش چهره ای بس نورانی به او بخشیده بود. قلبم در سینه شروع به تپیدن کرد.رضا بدون هیچ مقدمه ای جریان دوستی و ازدواجمان را به طور خلاصه شرح داد و گفت: هر دوی ما جوان بودیم و نادانی کردیم. حالا نمی دانم تکلیف چیست؟ با داشتن این بچه و همسری که با تمام وجود دوستش دارم چه باید بکنم؟حاج آقا نگاهی ترحم آمیز به هر سه ما انداخت. مدتی سکوت کرد بعد با لحنی آرام و صدایی که بعد از گذشت سالها هنوز طنین ان را به خاطر دارم گفت: فرزندانم شما مرتکب گناهی بس عظیم و نابخشودنی شده اید، از انجایی که هر عمل گناه آلودی مجازاتی دارد و هیچ کاری در این جهان بی عقوبت نمی ماند قانون شرع نیز مجازات شما را در این دنیا این گونه قرار داده است که هرگز نمی توانید در تملک یکدیگر باشید. شما حرام ابدی هستید و هیچ راهی برای اینکه بتوانید به هم تعلق داشته باشید وجود ندارد.بدنم به لرزه افتاد. رضا با لحنی بغض پآلود پرسید: حاج آقا به نظر شما هیچ راهی وجود ندارد؟


romangram.com | @romangram_com