#روز_قضاوت_پارت_197
- اول که از در وارد شدم مادرم بدون احوالپرسی و بی مقدمه پرسید چه کار کردی، طلاقش دادی؟ خیلی به خودم فشار آوردم آرام باشم. گفتم: اگه می خواین بازم از این حرفها بزنید همین الان برمی گردم. خواهر بزرگم راضیه هم اون جا بود. نمی دونم مادرم چی به او گفته بود که اونم به دفاع از مادر برخاست و گفت: خوب راست می گه داداش، ما مسلمانیم. کافر که نیستیم. چطو دلمون راضی بشه تو زندگی حرومی داشته باشی؟ از خدا نمی ترسی اگه یک بلای بدتری سر خودت یا بچه ات بیاد. اگه خدا مجازاتت کنه اون وقت چی کار می کنی؟این همه زن و دختر توی این شهر ریخته.مجبور نیستی که...امیر را هم خودمان بزرگ می کنیم. من هم با ناراحتی گفتم : برای خودتان مثل خاله زنکها نشستید می برید و میدوزید. مگه من بچه ام که اختیارم دست شما باشه. چرا تهمت می زنید. شما باید از خدا بترسید. یک دفعه مادرم داغ کرد.از جایش برخاست. یک قرآن آورد گذاشت وسط و گفت اگه راست می گی دستتو بذار روی این قرآن و بگو اون شبهایی که طلعت می آمد خانه ات تا صبح یک قول دو قول بازی می کردید....بیا دستتو بذار دیگه، اگه ریگی به کفشت نیست قسم بخور... منم عصبانی شدم و بدون خداحافظی زدم بیرون.
همین که آمدم کمی دلداریش بدم و حرفهای آنان را زا مغزش بیرون بکشم ربابه با سینی میوه از در وارد شد. زیر چشمی قیافه های درهم دوتایی مان را پایید. خنده ای تصنعی کردم و گفتم: سعید و حمید کجان؟ سر و صداشون نمی آد. نکنه هنوز خوابند؟
ربابه قیافه ای متفکر به خودش گرفت.آهسته جواب داد:حمید خوابه اما سعید با آقاجانتان رفته بیرون. و از اتاق خارج شد.
رضا آن قدر تو هم بود که صلاح ندیدم حرفی بزنم. نیم ساعت بعد آقاجان با پاکتهای خرید همراه سعید از راه رسید. از جا برخاستم تا خرت و پرتهایی را که خریده بودند را از دستشان بگیرم. سعید یک لیوان کوچک بستنی در دست داشت و دور تا دور دهانش کثیف بود. آقا جان گفت: تو نمی خواد به من کمک کنی. برو این بچه را ببر توی حیاط بستنی اش را بخورد که روی فرشها نچکاند. بعد هم دست و صورتش را بشور.
آقا جان که مصاحب خوبی پیدا کرده بود تا نزدیک ظهر کنار رضا نشست و مشغول صحبت شدند. خوشحال شدم. شاید رضا کمی حال و هوایش عوض می شد. در حین خوردن ناهار بودیم که از منزل آقای واحدی خواهر کوچک مهری را فرستادند تا خبر بدهد که مهری بعدازظهر به دیدنم می آید قرار گذشته بودیم با رضا به حرم مطهر برویم. با شنیدن این خبر ناچار شدم در خانه بمانم.بعد از ناهار همه اهل خانه خوابیدند ولی من از ذوق و شوق دیدن مهری خوابم نمی برد.چقدر احتیاج داشتم با کسی درددل کنم. مهری همیشه بهترین راه حل ها را برای مشکلاتم پیشنهاد می کرد. او تنها کسی بود که از همه جریان دوستی ام با رضا خبر داشت.امید تازه ای در دلم درخشید به طور حتم او کمکم می کرد. بعدازظهر رضا که از خانه ماندن خسته شده بود گفت می رود مغازه کفاشی سری به قاسم بزند. خوشحال شدم. حالا با خیال راحت می توانستم پس از ماهها دوری کنار مهری نشسته و هر انچه در دلم تلمبار شده بود را بیرون بریزم.آقاجان نیز برای انجام کاری از خانه بیرون رفتند. خانم جان و ربابه می بایست تدارک روضه فردا را می دیدند. سعید و حمید را کنارم نشاندم و سرشان را گرم کردم تا آن دو با خیال راحت به کارهایشان برسندخوشبختانه امیر هنوز راه نیافتاده بود وقتی سیرش می کردم ساکت و آرام می نشست و خیلی راحت می شد سرش را گرم کرد. کیف لوازم آرایشم را آوردم. همانطور که قصه های بی سر و ته برای بچه ها تعریف می کردم مشغول آرایش کردن شدم. ان قدر برای دیدن مهری هیجان داشتم که ساعتها به نظرم طولانی و کشدار می امد.ساعت شش بود که زنگ در به صدا در آمد. نفهمیدم چطور خودم را به در رساندم. وقتی با هم روبرو شدیم هر دو مات و متحیر به یکدیگر خیره شدیم.بعد همدیگر را در آغوش گرفته و مدتی گریستیم.مهری هم به اندازه من تغییر کرده بود. موهای کوتاه شده و اندامی که دیگر مثل سابق نی قلیون نبود.آن قدر از ریخت و قیافه ام متعجب شده بود که چشم از من برنمی داشت.با دیدن امیر جیغی از شادی سر داد و گفت: خدای من چقدر خوشگله، به کی رفته؟ننه باباش که مالی نیستند.
- من که نظر دیگه ای دارم.
شده بودیم همان دختر بچه های چند سال قبل، آن قدر گفتیم و خندیدیم که اشک از چشمانمان جاری شد. سعید و حمید نمی گذاشتند لحظه ای آرام بگیرم. یکسره شیطنت می کردند. وقتی ربابه باچند لیوان شربت بالا امد دست به دامانش شدم و گفتم: تورو خدا...سر و گوشم رفت. یک کمی اینا را ببر توی حیاط تا من مهری را درست ببینم. نیم ساعت دیگه با هم می آییم تو حیاط می شینیم. اون وقت خودم سر بچه ها را گرم می کنم...باشه؟
بیچاره ربابه بی چون و چرا دست بچه ها را گرفت و با وعده و وعید به حیاط بردشان.امیر رازیر سینه گذاشتم و گفتم: آخ مهری جان، اگه بدونی چقدر باهات حرف دارم. تو که این قدر بی معرفتی...توی این دوساله یک بار نیامدی تهران.
romangram.com | @romangram_com