#روز_قضاوت_پارت_196
آهی از ته دل کشید و گفت: مهری را که تو بهتر از من می شناسی نمی دونم به کی رفته؟ انگار نه انگار که زنه و زندگی داره. یکی دوبار احمدی سربسته به من گله کرد که چرا خانه داری یادش ندادم. آخه وقتی خودم صبح تا شب یک تنه بار مسئولیت یک خونه را از خرید گرفته تا پخت و پز و شست و رفت انجام می دهم و این طور خودم رو پیر و علیل کردم دیگه چطوری باید یادش م دادم. چه الگویی از من براش بهتر بود.
از حرفهایش تعجب نکردم. حدس می زدم مهری این طور باشه. آن وقتها که بچه بودیم هم توی خونه دست به سیاه و سفید نمی زد و حوصله این کارها را نداشت. گفتم: یادتونه گذاشته بودیدش پیش خانم جانم خیاطی یاد بگیره. همیشه می گفت از این کارها بیزاره و معتقد بود کار مال تراکتوره.
دوتایی خنده مان گرفت. برای اینکه به پوران خانم دلداری داده باشم گفتم: حالا مگه شما که این قدر زحمت کشیدید کسی گفته دستتون درد نکنه. شاید مهری بهتر می فهمه، خودش را بی خودی پیر نمی کنه.
سر تکان داد و گفت: این چه حرفیه؟ زن باید زن بودند بلد باشه. دو روز دیگه مرتیکه ولش می کنه می ره پی یکی دیگه. تو رو به خدا اگه دیدیش یک جوری که نفهمه من باهات صحبت کردم نصیحتش کن.
بهش قول دادم با مهری حرف بزم. بیچاره پوران خانم، از وقتی یادم می آمد همیشه از دست مهری کشیده بود.مهری هم تقصیر نداشت. درست شبیه پدرش بود. بی فکر و خوش گذران و راحت طلب، خوب این هم یک جورش بود.
دو ساعتیآنجا بودم. بعد خداحافظی کردم و به خانه برگشتم. باکمال تعجب دیدم رضا برگشته. قلبم در سینه فرو ریخت. به چهره اش دقیق شدمف مشخص بود چیزی شده. خانم جان گفت: مثل اینکه مادرشان منزل نبودند. خواستم ربابه را بفرستم دنبالت، آقا رضا نگذاشتند و گفتند بگذارید راحت باشد.دلم می خواست تنها با رضا صحبت کنم اما ممکن بود موجب شک خانم جان بشود. چیزی به رویم نیاوردم. گویا آقا جان از منزل بیرون رفته بودند. آن قدر منتظر شدم تا ربابه و خانم جان نیز به مطبخ رفتند . با ترس و لرز از رضا پرسیدم: چی شده؟ چرا این قدر زود برگشتی. راستی گفتی خانم بزرگ منزل نبودند؟
رضا آهی از ته دل کشید و گفت: ولش کن، دلم نمی خواد دو روز آمدی سفر اعصابت بهم بریزه.بعد برات می گم.
اما آن قدر اصرار کردم تا لب به سخن گشود. قسمش دادم نکته ای را از قلم نیاندازد و بی کم و کاست برایم تعریف کند.
romangram.com | @romangram_com