#روز_قضاوت_پارت_195
چقدر خوشحال شدم. روضه های خانم جان خیلی خوب بود.همه همسایه ها و فک و فامیل می آمدند. لابد مهری هم سر و کله اش پیدا می شد. خانم جان خیلی از مهری خبر نداشت. سعید و حمید هنوز خواب بودند که امیر بیدار شد..شیرش دادم و لباسش را عوض کردم، از خانم جان کسب اجازه کردم و امیر را بغل گرفتم که به منزل مادر مهری بروم. آقا جان که از اول صبح در حیاط با باغچه ها ور می رفت همان موقع بالا آمد. با دیدن من که شال و کلاه کرده بودم پرسید: کجا می خوای بری؟ منزل مادر شوهر؟
گفتم: نه آقا جان رضا فامیل بزرگی داره که با این وقت کم نمی تونم به خانه هایشان بروم. آنوقت اسباب گله گذاری می شود. خودش تنها رفت تا غروب برمیگردد. من می خوام سری به منزل آقای واحدی بزنم.
- بسیار خوب بچه را کجا می بری، بگذارش پهلوی خودم.
- نه آقا جان،ممکنه غریبی کنه. همین دو تا که این قدر شما را اذیت می کنند بسه.
چند دقیقه بعد روبروی خانم واحدی نشسته و راجع به مهری صحبت می کردیم. پوران خانم نسبت به قبل خیلی شکسته تر شده بود.اگر چه لاغر و فرز بود ولی کار و زحمت زیاد فرسوده اش کرده بود. از زندگی تازه ام پرسید و اینکه چقدر از همسرم رضایت دارم. با غرور درباره رضا و خصلتهای نیکویش دادسخن دادم. خیلی خوشحال شد و گفت: خدا را شکر...ازدواج شانسیه. یادته جواد آقا چقدر اذیت و آزارت کرد؟بعد از طلاقت مهری برام تعریف کرد.دلم آتیش گرفته بود. تو دختر به این خوبی با این پدر و مادری که داری چقدر یک مرد باید احمق و نادان باشد که قدر این همه تعمت را نداند و پشت پا به سعادتش بزند اما خداوند جای حق نشسته. همیشه گفتند پایان شب سیه سفید است.
- مهری چطوره؟ چی کار می کنه؟شنیدم به سلامتی حامله است. خیلی خوشحال شدم. آخه یک دوستی تو تهران دارم که یک کم کارهاش به مهری شبیه. برای همین به طرفش جذب شدم اما طفلکی چهار ساله که از ازدواجش می گذره و هنوز بچه اش نشده.
- ای بابا، کاش مهری هم بچه دار نشده بود.
با تعجب پرسیدم : چرا؟
romangram.com | @romangram_com