#روز_قضاوت_پارت_194
از رضا تعجب می کردم. من که مادرشان بودم تمایلی به بردنشان نداشتم. علاوه بر این به خانم جان بیشتر از من عادت داشتند. در خانه بزرگ و سنتی آنان بیشتر بهشان خوش می گذشت. آن شب در اتاق سابق خودم رختخواب پهن کردم سعید و حمید را هم به آنجا بردم. آن قدر برایشان قصه گفتم تا خوابیدند. روز بعد رضا می خواست سری به مادرش بزند. دل توی دلم نبود. به او گفتم حفی از آمدن من به مشهد نزند، حتی نشانی منزل آقاجان را نیز به کسی ندهد. طوری وانمود کند که در منزل یکی از دوستانش به سر می برد.از خانم بزرگ می ترسیدم.آبرو سرش نمی شد. وای اگر روزی آن مهملات را جلوی آقا جان و خانم جان می گفت دیگر باید برای همیشه از این شهر می رفتم. با رفتن رضا آن قدر دچار تشویش و نگرانی شده بودم که خانم جان با قیافه ای مشکوک نگاهم کرد و گفت: از اقوام شوهرت تا به حال کسی به تهران نیامده؟
فوری جواب دادم: چرا همه که مثل شما نیستند که خانه و زندگی یک دانه دخترشان را تا به حال ندیده باشند. خانم بزرگ هر شش ماه یک بار می آید.
خانم جان دستش را به زانویش گرفت و از جا برخاست. گفت : مگه راه نزدیکه مادر جان! اونم با این دو تا بچه. آقاتو که می شناسی حاضر نیست از مشهد تکان بخورد. چقدر تا به حال مسافرت رفتیم که حالا بریم؟
ربابه در حالی که بساط صبحانه را جمع می کرد گفت: ان شاالله باید با خانواده شوهرت آشنا بشیم. خانم جان در ادامه افزود: آقاجانت می گفت هروقت تو صلاح می دانی دعوتشان کنیم.دستپاچه شدم و فوری گفتم: نه،نه، خانم جان نیازی به این کارها نیست. خودم به موقع با رضا صحبت میکنم. راستش من از رضا خواستم به آنها نگه من به مشهد امدم. با این فرصت کم وقت سر زدن و رفتن به خانه هایشان را ندارم. دلم نمی خواد از دستم گله مند بشن.
در ظاهر خانم جان قانع شد. ربابه پرسید: ننه، شوهرت برای ناهار می آد؟
- نه قرار شد برای شام بیاد.
- بگو چی دوست داری برای ظهر درست کنم؟
- بریا من فرقی نمی کنه، هرچی آقاجانم دوست داشته باشند. راستی خانم جان، از قوم و خویشها چه خبر؟عمه جان چطورند؟ خاله منیر، خاله ملیحه، همگی خوبند؟
- خانم جان دستی به سر و روی اتاق کشید و دوباره نشست. گفت: همگی خوبند. عمه جانت مدتیه داره می ره بریا مرتضی خواستگاری. دختر بزرگ منیر هم خواستگار پر و پا قرصی پیدا کرده که گمانم تا اول مهر بساط عروسی اش را به پا کنند.پس فردا روضه داریم و همه شان برای دیدن تو هم که شده می آن.
romangram.com | @romangram_com