#روز_قضاوت_پارت_193
آقاجان دستهایش را به آسمان برد و گفت: خدا را شکر، امیدوارم روز از روزت بهتر شود. سعید و حمید در حیاط دنبال هم می دویدند و سر و صدایشان هفت خانه آن طرف تر می رفت. ربابه مراقبشان بود که در حوض نیفتند. لنگان لنگان پی شان می دوید. آقاجان روی باغچه ها حساسیت داشتند به همین دلیل مرتب از دور سرک می کشیدند. به راستی که چه فداکاری بزرگی در حقم کرده بودند. چطور می توانستم با وجود آن دو بچه در تهران خانه اجاره کنم. حالا می فهمیدم که نظم و آرامشی که در خانه ام داشتم از لطف و مرحمت آنان بود. بیچاره ربابه، شاید اگر او نبود خانم جان هیچ وقت بچه ها را نمی پذیرفت. می خواستند سفره شام را پهن کنند. مجبور شدم اسباب بازیهایی را که به عنوان سوغات خریده بودم از چمدانم بیرون بکشم بلکه لحظه ای بچه ها آرام بگیرند. چقدر خوشحال شدند. خانم جان با دیدن اسباب بازیها سری تکان داد و گفت: تا یک ساعت دیگه دل و روده همه شان را بیرون می ریزند. آقا جان از کار و بار رضا سوال می کرد و سخت با هم گرم گفت و گو بودند. من همراه ربابه و خانم جان برای آوردن ظروف شام به مطبخ رفتم. همه چیز مثل گذشته بود. شیشه های آبغوره که با نظم و ترتیب کنار دیوار چیده شده بود. سیرهای به نخ کشیده که از سقف آویزان کرده بودند. دبه های روغن و گونیهای برنج، سبدهای چوبی پر از سیب زمینی و پیاز که رویش را با گونی پوشانده بودند. آهی کشیدم و سر مجمعه بزرگ مسی را با ربابه گرفتم و با هم بالا رفتیم. رضا به محض دیدن ما از جا برخاست و یک نفری سینی را از پله های ایوان بالا برد. آقا جان که اهل این جور کارها نبود با تعجب به او نگاه کرد و گفت: شما بنشینید آقا!خودشان می آورند.
سفره بلند و سفیدی پهن کردیم. آلبالو پلو ، خورشت مرغ و بادمجان و ته دیگ زعفرانی که خانم جان خیلی در پختن ان مهارت داشت. تنگهای پر از دوغ خانگی و کلی خوراکی خوشمزه دیگر. پذیرایی خانم جان را با خانم بزرگ مقایسه کردم. با افخار سفره را برانداز کردم و گفتم: چه خبره خانم جان، ما که غریبه نیستیم، چرا این قدر زحمت کشیدید.
آقا جان به ربابه اشاره کرد که دستهای بچه ها را بشوید. بعد چشمکی به من زد و گفت: تو رو خدا شما همیشه اینجا بمانید تا خانم جان ما را به هوای شما تحویل بگیرد.
چقدر خانم جان ساده و خوش باور بود. چنان حرف آقاجان را جدی گرفت که صورت سفیدش یکباره سرخ شد و گفت: مگه شبهای دیگه غذا نمی خورید، من که بیست و چهار ساعته توی این خانه می دوم، فقط امشب تحویلتان گرفتم؟
آقا جان زیر چشمی نگاهش می کرد و می خندید.هیچ عوض نشده بودند.انگار این یکی بدوها برایشان یک جور تفریح محسوب می شد. سعی کردم به سعید و حمید غذا بخورانم ولی لحظه ای آرام نداشتند و یکسره وول می خوردند. گفتم: خدا به دادتان برسد. با اینها چه می کنید؟
ربابه به جای آن دو گفت: ای مادر ، امانمان را بریدند. بیچاره آقاجانت یک روز ظهر خواب راحت نمیکنند.
رضا مودبانه گفت: به خدا من حرفی برای بردنشان ندارم. هروقت طلعت صلاح بداند من هم حاضرم.
آقا جان گره ای به ابروانشان انداختند و گفتند: هنوز وقتش نرسیدهف خودم به وقتش می فرستمشان.
romangram.com | @romangram_com