#روز_قضاوت_پارت_192

فروغ در حالی که ابزار آرایشگریش را بیرون می آورد گفت: اینکه کاری نداره، این همه مهد کودک تو تهران هست.

رنگ مو اماده شده بود.اشاره کرد بنشینم. درحالی که موهایم را قسمت می کرد و کلیپس می زد به فکر فرو رفتم. چرا تا به حال به این فکر نیافتاده بودم. گفتم : بستگی به این داره که چقدر در اداره حقوق بگیرم. راستی تو می دونی برای مهدکودک ماهیانه چقدر باید پرداخت؟

فروغ اظهار بی اطلاعی کرد و گفت: به هر حال مطمئنم هر چقدر باشه ارزششو داره. می دونی کار در اداره چقدر مزایا داره؟

با خودم فکر کردم همین فردا با مهندس کمالی صحبت می کنم. خودش گفت که هم می تونم کارکنم و هم به درسم ادامه بدهم. نزدیک ظهر بود که کار فروغ تمام شد. چهره ام آن قدر تغییر کرده بود که باورم نمی شد.فروغ با حوصله زیاد موهایم را با سشوار صاف کرد خیلی تغییر کرده بودم. فروغ با رضایت خاطر حاصل زحماتش را برانداز کرد.خیلی از او تشکر کردم. هرچه اصرار کردم ناهار را با هم بخوریم قبول نکرد و یک ساعت پیش از آمدن رضا خداحافظی کرد و رفت. دل تو دلم نبود.هزار با جلوی آیینه رفتم و از همه طرف خودم را برانداز کردم.هر دقیقه به ساعت نگاه می کردم تا عاقبت رضا از راه رسید. با دیدن من در جا خشکش زد. با نگاهی تحسین آمیز سراپایم را از نظر گذراند و گفت: به به، نگاش کن چه کار کرده!

مثل بچه ها ذوق کردمو هیجان زده گفتم : همین که تو خوشت آمده برایم کافیه.

پس از ناهار موضوع مهدکودک را با او در میان گذاشتم. مثل همیشه آرام و صبور به حرفهایم گوش داد.گفت: خیلی خوبه. فقط دلم نمی خواد به خودت فشار بیاری، کار خونه و بیرون....می ترسم خسته ات کنه.

با مهندس کمالی صحبت کردیم. قرار بر این شد که مدارکم را آماده کنم و از اول مرداد ماه به کار مشغول شوم. نزدیک به یک ماه وقت داشتم. به پیشنهاد رضا قرار شد پیش از استخدامم به مشهد برویم تا من بتوانم دیداری با خانواده ام داشته باشم که بعد مجبور به گرفتن مرخصی نشوم. بهتر از این نمی شد. دلم برای بچه ها خیلی تنگ شده بود، در ضمن هنوز رضا به طور رسمی به عنوان داماد به فامیلم معرفی نشده بود. تنها نگرانی ام مادر رضا بود. می ترسیدم کار دستمان بدهد. چند روز بعد به منزل پدرم تلفن زدم و خبر رفتنمان را به آنها دادم. از خانم جان خواستم به مادر مهری بگوید تا او نیز از آمدنم با خبر شود. در آن فاصله بیشتر کارهای مقدماتی مربوط به استخدامم در وزارتخانه انجام شد. با مدرک دوم دبیرستان و با وجود ***** مهمی چون مهندس کمالی هیچ مشکلی نداشتم. می بایست از اول مرداد ماه به عنوان اپراتور در دبیرخانه اداره مشغول به کار می شدم. خدا عمرش بدهد مهندس حتی با معرفی شخصی در مهدکودک وابسته به دانشگاه تهران، ترتیبی داد تا امیر را از اول برج به مهدکودک بسپارم. دوباره جریان زندگی ام در مسیر تازه ای افتاده بود. همه چیز به خوبی پیش می رفت. روزهای پیش از حرکتمان رضا سرگرم روبه راه کردن کارهای ماشین و امور مربوط به خودش بود. من نیز یکی دوبار امیر را پیش خانم گذاشته به اتفاق فروغ برای خرید سر و سوغات به خیابان پهلوی رفتیم و با سلیقه او برای خانم جان و ربابه و مهری و آقا جانم خرید کردم. فقط مانده بود بچه هایم که نمی توانستم در حضور فروغ برایشان چیزی بخرم. سغید سال آینده به مدرسه می رفت. یک روز خودم به تنهایی به خیابان رفتم و کیف مدرسه کوچک و زیبایی با چندین دفتر و مداد برایش خریدم. چند اسباب بازی و تعدادی لباس هم برای حمید گذاشتم. شب پیش از سفر لوازم خودم و رضا رادر یک چمدان گذاشتم و یک ساک بزرگ هم برای امیر آماده کردم. به خانه هم حسابی رسیدم. غذای تو راهی مختصری نیز پختم. در قسمت عقب اتومبیل جایی برای خواب امیر درست کردم.آن قدر به زندگی ام علاقه داشتم و عاشقانه کار می کردم که خستگی حالیم نمی شد.رضا خیلی به سفر با ماشین علاقه داشت و از نظم و ترتیب لوازمی که برمی داشتم لذت می برد و مرتب از کدبانوگری و سلیقه ام تعریف می کرد. آن قدر هیجان داشتم که هیچ کداممان درست نخوابیدیم.حدود ساعت شش صبح بود که تهران را ترک کردیم و غروب بود که به مشهد رسیدیم. در منزل آقا جان استقبال گرمی از ما به عمل آوردند. ربابه آن قدر دود و دم به راه انداخته بود که جلوی پایمان را نمی دیدیم. بوی خوش اسپند همه جا را پر کرده بود.خانه از تمیزی برق می زد. با دیدن سعید و حمید منقلب شدم و گریه سر دادم. خانم جان و آقا جان نیز با دیدن امیر که در یک سالگی به بچه دو ساله می مانست اشک شوق به چشم آورده و مرتب از ربابه می خواستند که منقل اسپند را دور سرش بگرداند. زندگی آقا جان در مقایسه با دو اتاق کوچک و اثاثیه ساده ای که در تهران داشتیم چون قصری در نظرم جلوه می کرد.خانه ای بزرگ و راحت، قالی و قالیچه های دستباف، پشتیهای بزرگ و کوچک، پرده های تور و اطلس سفید و تمیز و خوش دوخت.

رضا با بوسیدن دست آقاجان و رفتار مودبانه ای که با خانم جان و ربابه داشت از همان اول محبوب دلها واقع شد. سعید و حمید لحظه ای از دور و برش کنار نمی رفتند. رضا چنان گرم و با محبت با آن دو رفتار می کرد و می بوسیدشان که انگار فرزندان خودش هستند. با تعاف آقا جان به ایوان رفتیم که برای پذیرایی آماده شده بود. باغچه مملو از گل و گیاه بود و مثل همیشه تر و تازه و شاداب....آثار آبپاشی روی سنگفرش حیاط و بوی نمناک سبزه و خاک روحم را تازه کرد و خستگی راه را از تنم زدود. چراغهای دیوار کوب جدیدی دور تا دور حیاط روشن بود. آب زلال و تمیز حوض و ماهیهای قرمز شناور در آن به تابلوی نقاشی می مانست. قالیچه های ترکمنی قرمز رنگ با پشتیهای هم نقش ، پتو و ملافه های سفیدی که روی ایوان پهن بود مرا به دنیای خوش گذشته وصل می کرد. به محض آنکه نشستیم ربابه با دو سینی بزرگ طالبی و هندوانه مشهدی که مرتب و منظم قاچ شده بود وارد شد. خانم جان هم سینی شربت بیدمشک را به دست داشت. آقاجان سرحال و خندان به پشتی تکیه داده و امیر را از خودش جدا نمی کرد. بوی مطبوع غذاهای خانم جان و عطر خوش برنج دم سیاه و روغن اعلای کرمانشاهی از مطبخ بالا می امد. از قلیانی که ربابه برای خانم جان و آقاجان چاق کرده بود فهمیدم چقدر از آمدن ما به وجد آمده اند، انگار به این وسیله می خواستند جبران گذشته را بکنند.کمی بعد مشغول نوشیدن چای تازه دم و خوش رنگ در استکانهای لبه طلایی کمر باریک بودیم که اذان مغرب به افق مشهد از بلندگوی مسجد محل پخش شد. رضا طبق عادت دستهایش را به آسمان برد و صلوات فرستاد و خدا را شکر کرد. خانم جان و ربابه با نگاهی تحسین آمیز به او خیره شده بودند. بعد هم از من خواست تا جانمازی برایش حاضر کنم. از جا برخاستم و به دنبال ربابه رفتم، جانماز را در اتاق سابق خودم پهن کردم. نگاهی به اطراف اتاق انداختم و آهی کشیدم. چقدر از این اتاق خاطره داشتم. پچ پچهای دخترانه ام با مهری، درس خواندنم و شب های تلخی که احساس تنهایی و اندوه می کردم. راحع به مهری از ربابه پرسیدم. گفت: مدتهاست او را ندیدم. فقط از زبان مادرش شنیدم مهری حامله است. رضا را صدا زدم. وضو گرفت و به نماز ایستاد. به تنهایی به ایوان برگشتم. اقاجان به آرامی پرسید :چطوری بابا جان، روز و روزگارت خوش هست ان شالله؟

سرم را پایین انداختم. از ریخت و شمایلم خجالت می کشیدم. خیلی با روزی که از اینجا رفته بودم تفاوت داشتم. موهای رنگ شده...ابروهایی مثل نخ. اگرچه سعی کرده بودم لباس ساده ای بپوشم اما ناخنهای بلند لاک زده و مژه های پر از ریملم حکایت از دو سال زندگی ام در تهران داشت. جواب دادم: بله آقاجان خیلی، رضا تا به حال از گل نازک تر به من نگفته.

romangram.com | @romangram_com