#روز_قضاوت_پارت_191


قلبم فرو ریخت. آب دهانم را قورت دادم و گفتم: چی می گی رضا جان، درست نیست یعنی چه؟ازدواج که درست و غلط نداره. این همه آدم توی این دنیا دارن با هم زندگی می کنند یعنی هیچ کی مثل ما نبوده؟

- خوب اگه بوده اونا هم مثل ما به هم حرومند.

- تورو به خدا رضا جان،دیگه این کلمه ار جلوی من نگو...حرومند یعنی چه؟

- جای شکرش باقی است که بچه ام حرومزاده نیست. پیش نماز می گفت اگه اون موقع که نطفه بچه بسته شده از این قانون شرعی باخبر نبودید بچه حلاله، اما از حالا که خبردار شدید اگه بچه بیارید حرامزاده محسوب می شه.

- این حرفها چیه می زنی ؟رضا جان چطور دلت می آد؟ تورو خدا دست از این مهملات بردار. تو هم مثل خانم بزرگ شدی و خودآزاری می کنی....حالا که بعد از یک ماه با هم تنها شدیم ماتم گرفتی؟ بلند شو برو یک دوش بگیر با هم بریم خونه فروغ اینا سری بزنیم. به خدا دارم می پوسم تو این خونه. باز تو توی اداره با چهار تا آدم حرف می زنی اما من که مصاحبم در و دیوار و کاسه و بشقاب بوده چی بگم...به خدا کم مانده دق بیاورم...بلندشو، به خدا حاضرم بمیرم اما هیچ وقت تورو این طوری نبینم...بلند شو عزیز دلم.

مثل بچه های حرف شنو حوله ای برداشت و بدون کلمه ای حرف به حمام رفت. به خودم امید دادم که این وضع همیشگی نیست. به رضا حق می دادم. او همیشه روی مسائل دینی حساسیت داشت. آدم معتقد و با ایمانی بود. خوب به طور قطع این صحبتها رویش بی اثر نبود. باید با سیاست جلو می رفتم و آرام آرام مغزش را شستشو می دادم. خوشحال و خندان امیر را آماده کردم. به راستی که هیچ مسکنی در دنیا چون مرور زمان نیست. طی هفته بعد اگر رضا به ظاهر سعی می کرد بخندد ولی از درون غمگین بود. یواش یواش حالت طبیعی اش را بازیافت البته در این میان حرفهایی که من زیر گوشش می خواندم بی تاثیر نبود. مرتب به او می گفتم که مسائل دینی بسیار گسترده تر از این حرفهاست و بدون شک هستند افراد تحصیلکرده ای که اطلاعات کامل تری در این زمینه داشته باشند. با هم قرار گذاشتیم در زمان مناسب به یک آیت الله مراجعه کنیم. متقاعدش کردم که بی شک یک عالم باسواد حرف تازه ای برای گفتن دارد. رضا ساده دل و خوش قلب بود و به همه چیز با خوش بینی نگاه می کرد. آن قدر گفتم و گفتم و امیدوارش کردم که مطمئن شده بود راهی وجود دارد. اما خودم به شدت از مراجعه به مراجع دینی وحشت داشتم. می ترسیدم آب پاکی را روی دستمان بریزند. از آن روز به بعد سعی می کردم اوقات بی کاریمان را پر کنم شاید بتوانم رضا را از صرافت این کار بیندازم. دوباره رفت و آمدهایمان را شروع کردیم. مرتب با فروغ و نادر برنامه می گذاشتیم.

فصل 21

اواخر خرداد ماه در امتحانات سال دوم دبیرستان شرکت کردم. مطمئن بودم قبول می شوم. همان روزها قرار بود فروغ به منزلمان بیاید تا موهایم را رنگ کند. خیلی ذوق و شوق داشتم. نخستین باری بود که تصمیم به چنین کاری گرفته بودم. از وقتی این فکر به سرم افتاد خواب و خوراک نداشتم. از تجسم خودم با موی بلند چنان به هیجان می آمدم که چند بار نزدیک بود رضا را در جریان بگذارم ولی جلوی خودم را گرفتم تا به او حرفی نزنم و غافلگیرش کنم.ساعت نزدیک ده صبح بود فروغ با یک کیسه اسباب و لوازم آرایشگری به منزلمان آمد. امیر را در بغلش گذاشتم و خودم برای آوردن چای و میوه به آشپزخانه رفتم. آن قدر به بچه علاقه داشت که ساعتها با حوصله با امیر بازی می کرد. آن روز هم نمی دانم چه کار می کرد که امیر با صدای بلند قهقهه می زد. آرزو داشتم خداوند به او نیز بچه ای عطا کند. کمی با هم صحبت کردیم. فروغ سیگاری آتش زد و گفت: چه خوب می شد اگه با هم آرایشگاه باز می کردیم. می دونی چه درامدی داره؟ من بیشتر کارهاشو بلدم. به نظر من زن باید استقلال مالی داشته باشه، هیچ حسابی به کار این دنیا نیست. گفتم: من قراره تو اداره رضا استخدام بشوم. ماشین نویسی هم بلدم. فقط مشکلم امیره....کسی رو ندارم نگهش داره.


romangram.com | @romangram_com