#روز_قضاوت_پارت_190

آرام جواب داد: نه، تو استراحت کن من زود برمی گردم.

- پس صبر کن برم آیینه و قرآن درست کنم.

خانم بزرگ که تا ان موقع سکوت کرده بود میان حرفم پرید و گفت: لازم نکرده تو دست به قرآن بزنی، همینم مانده. و بدون خداحافظی از پله ها پایین رفت. رضا گیج و مات در فکر بود. به اتاق خوابم برگشتم و نفسی به راحتی کشیدم. آخیش راحت شدم.نکند بلیت نباشد و سوارش نکنند...نکند دوباره برگردد، اما نه، به دلم افتاده بود که از شرش خلاص شدم.روی تخت دراز کشیدم. از خودم پرسیدم مگه خانم بزرگ چی گفت که این قدر حال رضا عوض شد. او که بار اولش نبود همیشه از این حرفها می زد اما انگار راجع به یک مسئله مهم مذهبی صحبت کرد. تا ابد به هم حرامند، این جمله فوری به ذهنم امد و مثل پتک در مغم صدا داد. زیاد متوجه مفهوم این جمله نمی شدم، خوب حرام باشیم،مگر چه می شودف ولی نه، رضا آدم متدینی است. خیلی دلم می خواست بدانم در دلش چه می گذرد و چه نظری نسبت به این قضیه دارد. از کجا معلوم خانم بزرگ درست فهمیده یا راست گفته باشد؟ به خودم دلداری دادم که به ودی زندگی ام روال گذشته را پیدا می کند. رضا را داشتم و پشتم به کوه گرم بود. آرام و راحت چشمهایم را بستم و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم هوا تاریک شده بود. چشمهای امیر در تاریکی برق می زد، اما آرام و ساکت کنارم به بازی مشغول بود. کم کم حضور ذهن پیدا کردم. از جا پریدم و چراغ اتاق را روشن کردم. نور چشمم را زد. به اتاق و آشپزخانه و حمام و حتی حیاط سر زدم، اثری از رضا نبود. یعنی چه؟ چطور ممکنه تا بحال برنگشته باشد. خوب شاید ساعت حرکت قطار دیر وقت بوده. بیچاره رضا با ان همه خستگی تازه الان می بایست به مغازه کفاشی برود شاید هم یکسره رفته باشد مغازه. اما نه، برای رفع خستگی و تنها بودن با من حداقل چند دقیقه ای هم شده به خانه می آمد. با وجود خانم بزرگ خیلی ناراحت و معذب زندگی می کردیم.ان هم مردی مثل رضا که همیشه دلش می خواست در خانه لباسهای زیبا بپوشم. حیران و سرگردان به آشپزخانه رفتم و سماور را روشن کردم. بعد به اتاق خواب برگشتم. اول شلوار جین تازه ام را از کمد بیرون کشیدم و پوشیدم.چه کیفی داشت. نیم ساعتی گذشت. آن قدر جلوی آیینه خودم را ورانداز کردم که خسته شدم. دهانم خشک شده بود ولی حیفم می آمد چای بنوشم. دلم می خواست صبر کنم رضا بیاید. پیش خودم فکر کردم امروز نمی گذارم برود مغازه، باید با هم گشتی در خیابان بزنیم و شام را بیرون بخوریم. در همین افکار غرق بودم که زنگ در به صدا در آمد. مثل آهویی مست به طرف آیفون دویدم. خودش بود.آخ چقدر خیالم راحت شد....اما نه، نکند با خانم بزرگ برگشته باشد ؟ به طرف در ورودی هال رفتم. رضا تنها بود. خودم را برایش لوس کردم و با لحنی حاکی از شادی پرسیدم: خانم بزرگ رفتند؟

با بی حوصلگی جواب داد: آره، پدرمو درآورد تا سوار قطار شد. تا راه آهن کله ام را خورد. اگه قرص سردرد داری بیار که سرم خیلی درد می کنه.

وا رفتم. رضا، رضای همیشه نبود. چیزی را از من پنهان می کرد. فوری لیوان آب و قرصی به دستش دادم و گفتم: برو بشین برایت چای بریزم...بعد امیر را که سیر و قبراق و سرحال بود در آغوشش گذاشتم. طوری امیر را به خودش می فشرد و می بویید که انگار آخرین دیدارش بود. نگران و ناراحت روبرویش نشستم. متوجه ظاهرم نشده بود و این برای من که حتی اگر لاخ ابرویم را برمی داشتم با تعریف و تمجیدش روبرو می شدم خیلی ناراحت کننده بود. با لحن گلایه آمیز پرسیدم: نکنه از رفتن مادرت ناراحتی؟ انگار نه انگار که من به خاطر تو این قدر به خودم رسیدم. از روی اجبار نگاهی به سر تا پایم انداخت و با قیافه ای محزون جواب داد: خیلی خوشگل شدی...

امیر را از بغلش گرفتم و روی زمین نشاندمش و تعدادی اسباب بازی جلویش ریختم. رو به رضا کردم و گفتم: چی شده رضاجان؟ تورو خدا حرف بزن...دلم داره می ترکه. می دونی چقدر انتظار این لحظه ها را کشیدم.

آهی عمیق از ته دل کشید و گفت: اون پنجره را باز کن نفسم داره می گیره.

از جا برخاستم و بدون چون و چرا اطاعت کردم.دوباره روبرویش نشستم و با لحنی که دلسوزی از آن می بارید گفتم: نمی خوای دلتو خالی کنی؟ مگه من غریبه ام که ازم پنهان می کنی؟می دونم چیزی شده....مطمئنم. نکنه حرفهای خانم بزرگ رویت اثر گذاشته. تو همیشه می گفتی اون بی سواد و خرافاتیه.

رضا از سر درماندگی نگاهی به چهره ام انداخت و گفت: رفته بودم مسجد محل که دو تا کوچه پایین تر از خونه ماست...از پیش نماز سوال کردم، مادرم دروغ نمی گفت ازدواج ما درست نیست.

romangram.com | @romangram_com