#روز_قضاوت_پارت_189
- خیلی خوب، بگو ببینم باز آقا چی گفته...اما آرام و بی سر و صدا و گرنه به خدا گوش نمی کنم.
خانم بزرگ کمی صدایش را پایین آورد . کنجکاو شده بودم، برای همین کمی جلوتر رفتم.
- بله آقا رضا ...خوب گوشاتو وا کن. امروز آخرهای روضه بود که آقا راجع به زن شوهردار شروع به صحبت کرد و اینکه خداوند عالم هر گناهی را می بخشد، مگر خیانت زن شوهردار را. گفت این قدر این کار نابخشیدنی است و گناهش عظیم که اگر مردی این کار را بکند ، یعنی با زن شوهردار زنا کند تا آخر زمون اون زن بهش حرام میشه. اگه ازدواج کنند و اگه بچه دار بشوند فرزند آنها هم حرومزادست. هیچ راهی هم برایشان نیست، غیر از جدایی. یعنی تا آخر دنیا به هم حرومند...حالا فهمیدی؟
سکوت وحشتناکی برقرار شد. تعجب می کردم چرا رضا جوابش را نمی داد خداوندا، نکند رضا سکته کرده باشد. دست و پایم شروع به لرزیدن کرد.دلم را به دریا زدم وارد اتاق شدم. رضا و مادرش مات و مبهوت به یکدیگر خیره شده بودند. جلو رفتم و گفتم: رضا جان، این خانم بزرگ تا جدایی ما را نبینند راحت نمی شوند، اصلاً به خاطرهمین موضوع امدند تهران.
رضا با صدایی گرفته، در حالی که سعی می کرد صدایش را صاف کند رو به خانم بزرگ کرد و گفت: مادر معلوم نیست اون چی گفته...تو چی شنیدی. چنین چیزی نیست.درسته که گناه بزرگیه ولی در اسلام همیشه راهی هست. تازه منو طلعت که زنا نکردیم. خاطرت جمع باشه.
خانم بزرگ مثل آدمهای خیط شده به دست و پا افتاد: با پنهون کاری چیزی عوض نمی شه. من وظیفه داشتم بگم. به خداوندی خدا اگه همچین چیزی راست باشه تا وقتی طلاقش ندادی اسم منو نمی آری. پاتو هم مشهد نذاری که هیچکی چشم دیدنت رو نداره. بلند شو که طاقت یک دقیقه موندن اینجا را ندارم.
عاجزانه به چهره رضا نگاه می کردم بلکه مثل همیشه شاد و خندان همه چیز را فیصله دهد و به خوبی و خوشی تمام کند اما قیافه رضا درهم بود. سفره را پهن کردم. خانم بزرگ گفت: برای من هیچی نیار که محاله لب بزنم.
رضا در سکوت چند لقمه ای خورد. من هم به زور غذا خوردم و سفره را جمع کردم. تعجب کردم چرا رضا برای کمک به آشپزخانه نیامد. بعد ازشستن و جمع و جور کردن ظروف به اتاق برگشتم. آرامشی برقرار شده بود که مثل آرامش قبل ازطوفان بود. رضا دراز کشیده و چشمهایش را بسته بود. مادرش نیز مثل جغد شوم بالای سرش تسبیح می گرداند. من هم به ناچار به اتاق خوابمان رفتم و دراز کشیدم. ساعتی بعد صدای خانم بزرگ را شنیدم که رضا را بیدار می کرد تا او را به راه آهن برساند. رضا بدون انکه هیچ تعارفی برای ماندنش بکند از جا برخاست. بار و بندیل خانم بزرگ را که از قبل آماده کرده بود از در بیرون برد. از جایم برخاستم و به اتاق دیگر رفتم. رضا اثاثیه اش را در ماشین گذاشته و دوباره برگشته بود. با دلهره و تشویش نگاهش می کردم. حال غریبی داشت. گفتم: رضا جان می خوای منم بیام؟
romangram.com | @romangram_com