#روز_قضاوت_پارت_188
مثل بمب منفجر شد و گفت: ساکت باش با من حرف نزن که ازت بیزارم. هم از تو هم از رضا هم از این بچه حرومی.
- مواظب حرف زدنتان باشید تا امروز احترامتان را حفظ کردم نگذارید دهانم را باز کنم و بگویم آنچه را که تا به حال نگفتم.
همان طور که وسایلش را می بست از حرکت ایستاد و گفت: صبر کن. شب دراز و قلندر بیدار. فقط صبر کن رضا بیاد. مادر نیستم اگه بچه ام را نجات ندم.
نمی فهمیدم چه منظوری داشت و چی می گفت. امیر را برداشتم و به آشپزخانه رفتم. همان طور که سوپ سرد شده اش را قاشق قاشق به دهانش می ریختم با خودم فکر کردم چه خوب می شد اگر همین امروز از دست این عفریته راحت می شدم...زنگ می زدم به فروغ و شب دور هم جمع می شدیم. این مدت به خاطر رعایت حال خانم بزرگ شده بودم عن کلفتها، دامنهای دراز و بلند می پوشیدمو موهایم را از پشت می بستم. تازه می تونستم تولد امیر را نهم اردیبهشت برگزار کنم حالا چه عیبی داشت یک ماه دیرتر جشن می گرفتیم. با این تصورات به وجد آمدم و بداخلاقیهای خانم بزرگ فراموشم شد. می بایست هرطور شده رضا را وادار کنم همین امروز او را به راه آهن ببرد. خوشبختانه وقتی رضا از در وارد شد خانم بزرگ در حال خواندن نماز بود. امیر هم به خوابی عمیق فرو رفته بود. به حیاط دویدم. رضا هاج و واج نگاهم کرد. سلام کردم و گفتم: رضا جان تورو به خدا امروز مادرت را راهی کن بره...نمی دونی از صبح چه به روزم آورده. باز افتاده رو دنده چپ. به امیر دست نمی زنه و می گه حرومزاده است. وادارم کرد به اداره زنگ بزنم اما تو نبودی.
رضا لبخندی به رویم زد و گفت: ای بابا، این مادر ما هم انگار مرض خودآزاری داره. مثلاً آمده مسافرت. عوض این که خوش بگذرونه روزگار ما را هم سیاه کرده. حالا تو جوش نزن. خودم ترتیبشو می دم. دیگه بسه. از قدیم گفتن دوری و دوستی...زیاد موندن آدم هر جایی که باشه مایه دردسره.
مغرور و فاتح به اتاق خوابمان رفتم. رضا لباسش را عوض کرد و سر و صورتش را شست و گفت: حالا تو برو ناهار را بکش.ببینم چی میشه.
هنوز در قابلمه را باز نکرده بودم که صدای خانم بزرگ بلند شد: خوش امدی آقا رضا...دیدی آخرش بعد از این همه نماز و روزه و عبادت با دست خودت ، خودت را انداختی تو جهنم. دیدی خودتو بدبخت کردی...وقتی خلاف شرع می کنی، وقتی دستور خدا و پیغمبر را ندیده می گیری عاقبتت همین می شه. حالا هی دم از عشق بزن، هی بگو زنمو دوست دارم.
رضا خونسرد و آرام گفت: صداتو بیار پایین مادر جان، ما آبرو داریم...باز شروع کردی؟ آخه مادر من، مگه با خودت دشمنی داری! شما سنی ازت گذشته، چرا این قد حرص و جوش می خوری، زبانم لال می افتی سکته می کنی.
- آخ...کاش سکته می کردم، کاش قلم پام می شکست و به روضه نمی رفتم و این حرفها را نمی شنیدم. کاش قبل از این که برم روضه نفس آخرمو می کشیدم. کاش ماشین بهم می زد و سقط می شدم. اگه اونجا بودی و می شنیدی آقا چی گفت این قدر خونسرد و آرام اینجا نمی نشستی؟ آخ که دلم از دست تو ترکید.
romangram.com | @romangram_com