#روز_قضاوت_پارت_187


جواب نداد. دوباره سوال کردم. فریاد بلندی کشید و گفت: کاش اون قدمهات خشک شده بود و به مغازه رضا نمی رفتی. نمی دونم این بچه بدبخت من چه گناهی به درگاه خدا کرده بود که شیطان تو را سر راهش قرار داد؟ خدایا این چه عقوبتی بود برای بچه ام در نظر گرفتی ... ای خدا به دادم برس...یا امام هشتم، یا معصومه زهرا....

از حرفهایش سر در نمی آوردم. بی اعتنا به طرف آشپزخانه رفتم، چنان دنبالم دوید که سرش محکم به لبه دیوار کوتاه آشپزخانه اصابت کرد. خودش را کف زمین ولو کرد و به دیوار تکیه داد و پاهایش را از هم باز کرد و به سینه اش کوبید. پیشش رفتم. گفت: برو کنار به من دست نزن. برو جهنمی...برو ای رو سیاه...برو تو نجسی...هم تو و هم اون بچه حرومزاده ات....برو دیگه نمی خوام رنگ هیچ کدومتونو ببینم...برو بگو اون رضای لامذهب بیاد منو ورداره ببره راه آهن...نمی خوام تو این خونه باشم.

نمی دونستم چی بگم و چه کار کنم. حوصله ام از دستش به سر آمده بود. حس می کردم پیمانه صبرم لبریز شده با خودم تصمیم گرفتم بدون رودربایستی به رضا بگویم راهی اش کند برود. دلم برای زندگی قبلی ام تنگ شده بود. مدت زیادی بود فروغ را ندیده بودم و با دوستانمان مراوده نداشتیم. حتی اختیار خانه و زندگی ام ا دستم رفته بود. این زن مالیخولیایی کم مانده بود مرا نیز مثل خودش دیوانه کند. با این فکر کمی آرام گرفتم و سکوت اختیار کردم تا بهانه ای به دستش نداده باشم. امیر بیدار شده و سر و صدا به راه انداخته بود. باید ناهارش را می دادم. کمی سوپ برایش کشیدم تا سرد شود. برای تلفن کردن به رضا به منزل خانم رفتم. در ورودی را طبق معمول باز گذاشته بود.تقه ای به در زدم. خانم با حالتی آرام و بی دغدغه برای خودش روی مبلی لم داده و مشغول تماشای تلویزیون بود. با دیدن من تکانی به هیکل چاقش داد و گردنش را به طرف در چرخانید.سلام کردم با خوشرویی پاسخ داد: سلام مادر بیا تو، می بینی چه هوایی شده.آدم احساس جوانی می کنه. چرا این بچه را زندونی کردی تو چهار دیواری.

یادم رفته بود فصل بهاره. از اینکه خانم متوجه این چیزها بود به حالش غبطه خوردم. گفتم: ای بابا شما نمی دونید من چه اوضاعی دارم. این زن جنون داره. هر روز بامبولی درست می کنه. باز نمی دونم چی شده از وقتی از روضه برگشته مثل اسفند روی اتیش جلز و ولز می کنه و بد و بیراه می گه.

خانم اخمهایش را در هم کشید و گفت: آره درسته... منزل خانم تبریزی این طوری شد. نمی دونم چی شد که یک دفعه مثل ترقه از جایش پرید و مرتب می گفت: بریم. بریم.

مستاصل و درمانده نگاهش کردم و گفتم: دستور داده به رضا زنگ بزنم . مثل اینکه خدا بخواد تصمیم گرفته بره...اگه اجازه بدید یک تلفن بزنم. به خدا دیگه طاقتم طاق شده. حال و روزمو نمی فهمم.

خندید و گفت: برو زنگ بزن. ان شاالله که میره. زندگی همینه مادر جان همه روزهاش که خوب نیست. هنوز کجاشو دیدی. فقط از من به تو نصیحت قدر جوونی تونو بدونید. از این حرفها زیاده.

خوش به حالش ، چقدر خونسرد و آرام بود. با انگشتانی لرزان شماره اداره را گرفتم. از بخت بد رضا برای بردن یکی از مهندسان از اداره خارج شده بود. از خانم تشکر کردم و به سرعت بالا رفتم. امیر جیغهای بنفشی می کشید. دستپاچه شدم و دوان دوان خودم را به اتاقمان انداختم. بچه ام ان قدر گریه کرده بود که دل می زد. خیلی به ندرت اتفاق می افتاد امیر نحسی کند و گریه راه بیاندازد. می دانستم علت گریه اش تنها ماندن در اتاق بود. مثل اینکه ترسیده بود. آن قدر از دست خانم بزرگ حرصم گرفته بود که دلم می خواست با چیزی بر سرش می کوفتم. امیر را در آغوش گرفته و بوسیدم. زود آرام گرفت. همان طور که او را در بغل داشتم به طرف خانم بزرگ رفتم که سرش را با دستمال بسته بود و مشغول جمع و جور لوازمش بود. در حالی که میلرزیدم گفتم: مگه شما رحم مروت سرتان نمی شود. به من می گویید برو تلفن کن. این بچه از گریه هلاک شد اون وقت شما انگار نه انگار....راستی که ما کافریم و شما مسلمان.


romangram.com | @romangram_com