#روز_قضاوت_پارت_186
خانم با مهربانی و حوصله به حرفهایش گوش داد و گفت: من گاهی می رم خونه همسایه ها روضه، الان همین دو کوچه پایین تر پنج روز روضه می خونن..بگو همین فردا حاضر باشه می آم دنبالش و با خودم می برمش. منم تنهام و از خدا می خوام.مواظبشم هستم. گاهی وقتام می آم می رم بازار خرید میوه و سبزی، برای خودم راه می رم. مردمو نگاه می کنم. پیاده روی برای سن و سال ما خوبه....از فردا هرجا برم با خودم می برمش. تو فقط راضی اش کن بقیه اش با من.
دلم می خواست از رضا بپرسم مگه قراره تا کی بمونه اما رویم نشد. هنوز با رضا رودربایستی داشتم. آن روز تا شب خانم بزرگ تو قیافه بود. امیر را دکتر بردیم. خدارا شکر یک سرماخوردگی ساده بود. رضا با مادرش صحبت کرد و گفت :خانم خواهش کرده اگه دوست دارید با هم برید روضه خونه همسایه. اولش خانم بزرگ روترش کرد و گفت: چیه می خواهید از سرتان بازم کنید. من که گفتم برو بلیت برام بگیر برم.
اما چند ساعت بعد دیدم چادر مشکی اش را از توی چمدان بیرون کشید و گفت: اتو کجاست می خوام چادرمو اتو کنم.
فوری چادر را از دستش گرفتم و گفتم: من برایتان اتو می کنم.
خانم بزرگ با اکراه چادرش را به دستم داد و گفت: دقت کن دستهات پاک باشه، من که هیچ وقت ندیدم بچه را عوض می کنی دستهاتو آب بکشی.
با حرفهاش آتش به دلم می زد ولی به رویم نیاوردم. همین قدر که چند ساعتی از خانه بیرون می رفت و جلوی چشمم نبود غنیمت بود. فردای آن روز به مدت چهار روز باخانم به روضه رفت. مصیبت تازه ای پیدا کرده بودم تا شب مسایل دینی که از زبان روضه خوان شنیده بود را تکرار می کرد و غر می زد و روزی هزار بار ما را در آتش جهنم می سوزانید. به نظرش من و رضا بویی از دین و مذهب نبرده بودیم و همه کارهایمان اشتباه بود.
فصل 20
پنجمین و آخرین روز روضه رفتن خانم بزرگ بود پس از رفتن او آبگرمکن را روشن کردم تا امیر را حمام کنم. ناهاری تدارک دیدم و بساط سفره را آماده کردم. امیر عاشق حمام بود و اذیتم نمی کرد با خیال راحت کنار خودم نشاندمش و اسباب بازی به دستش دادم. بعد از شستن خودم او را حمام کرده و لباس پوشانیدم. وقتی از حمام بیرون آمدیم ساعت دوازده ظهر بود. بفیه کارهای ناهار را انجام دادم. آب میوه ای به امیر داده و خواباندمش. مشغول خشک کردن موهایم بودم که خانم بزرگ از در وارد شد. قیافه اش ترسناک شده بود. جواب سلامم را نداد و گفت: برو به رضا تلفن کن بگو زود بیاد کارش دارم.
پرسیدم: چی شده؟
romangram.com | @romangram_com