#روز_قضاوت_پارت_185


- نه نشد. همین طوری برای خودت یکه به قاضی نرو....آقا رضا چنین مرد دمدمی مزاجی نیست در ضمن خیلی خاطر تو رو می خواد. اون چهار پنج روزی که رفته بودی مشهد یادته؟ به خدا یک بار ندیدم یک شب دیر بیاد یا یک رفیق با خودش بیاره. می دونی وقتی مردها زناشون نیستند چه کارها می کنن؟ اخمش وا نمی شد. روز آمدنت هم دیدم با دسته گل اومد خونه. از بس سرحال و سردماغ بود فهمیدم تو قراره بیای...قدرشو بدون.خوب مردیه به خدا....مرد اگه از زنش محبت ببینه محاله حرف کسی رو گوش کنه.

توی دلم گفتم: تو چه می دونی من چه کار کردم و چه مشکلاتی دارم. چند بار خواستم جریان ازدواج اولم را برایش تعریف کنم اما دلم راضی نشد. چطور می توانستم بگم دو تا بچه دارم که از من کیلومترها دورند. پد و مادری دارم که یکدانه فرزندشان را دور انداختند و سال به سال یادش نمی کنند....اما همه را توی دلم نگه داشتم. هنوز یک ربع از آمدنم نگذشته بود که متوجه شدم رضا صدایم می زند تا خواستم بلند شوم خانم اشاره کرد بنشینم. هن هن کنان به طرف در ورودی رفت. سرش را از لای در بیرون برد و گفت: آقا رضا، آقا رضا بیا اینجا... طلعت پهلوی منه. بیا تو مادر. بیا اینجا کارت دارم. رضا با قیافه ای نگران بدون تعارف پایین آمد اول با کنجکاوی مرا نگاه کرد و گفت: تو اینجا چه کار می کنی؟ امیر بیدار شده.انگار تبش بالا رفته. بلند شو ببریمش دکتر.

خانم با همان لبخند همیشگی اش رو به رضا کرد و گفت: بیا بنشین دکتر کجا بوده؟هنوز ساعت چهار بعدازظهره. بیا یک چای بخور بعد هرجا خواستید برید.

رضا کنارم نشست و دستم را گرفت و گفت: خانم تو رو خدا به این بگید شیر جوش به بچه نده...مادر من اخلاق خوبی نداره قبول دارم ولی آخر چاره چیه؟ یکی دو روز دیگه خودش خسته می شه و می ره. الانم با هزار مکافات نگهش داشتم. به خدا فکر زحمتهای طلعت کردم. گفتم اگه با این حال بره بیست روز مهمان نوازی اونو به هدر می ده. هرجا می شینه می گه بیرونم کردن. برای همین جلوشو گرفتم و نگذاشتم بره....وگرنه این قدر خسته ام کرده که حوصله یک دقیقه اش رو هم ندارم.می ترسم نفرینم کنه. به خدا می ترسم.

خانم با تحسین نگاهش می کرد. احساس می کردم دلم برای تنها بودن با رضا تنگ شده و به حرفهای محبت آمیزش نیاز دارم. خانم رفت چای بیاره. نگاهی محبت آمیز به رضا انداختم و گفتم: تا تو را دارم هیچی از خدا نمی خوام. حاضرم تا آخر عمر با مادرت یک جا باشم ولی یک ساعت از تو دور نباشم.

رضا با همان نگاه پاسخم را داد و چیزی نگفت. خانم که از آشپزخانه برگشت با اشتیاقی وافر نگاهمان می کرد. خیلی راحت و صمیمانه کنار رضا نشست و دستش را روی شانه او گذاشت و با همان لهجه ترکی شروع به صحبت کرد.

- پسرم این روزها بهترین روزهای زندگی شماست. قدر این عشق و علاقه را بدانید. همه زن و شوهرها این طور نیستند. بذار مادر هر چی دلش می خواد بگه... از این گوش بشنو و از اون یکی در کن... خدا بهتون دسته گلی داده سرحال و سلامت.شکر کنید. کار و بارتم که به حمدالله خوبه. این روزها مثل برق و باد می گذره. منو این طوری نگاه نکن یه روز منم جوون و خوشگل بودم. هزار تا خواستگار داشتم که بابای علی محمد هم یکی اش بود...که قسمتم شد. مرد بدی نبود و لی خدا زود از من گرفتش. می بینید چقد تنها شدم. مادر تو هم مثل من تنهاست. شاید بدون آنکه خودش بفهمه به زندگی شما حسادت می کنه. باید سرشو گرم کنید...چرا یکسره می شینه توی خونه ور دل این زن جوون. باید بره بیرون برای خودش بگرده. مادر شوهر و عروس خوب نیست زیاد کنار هم باشن.

رضا آهی کشید و گفت : آخه چه کار کنم؟ من که از صبح تا شب سر کارم. یک جمعه هم که راحتم هر جوری باشه می برمشون بیرون. مادر من اینجا غریبه و جایی را بلد نیست می ترسم بره بیرون گم بشه یا ماشین بهش بزنه دست و پایش بشکنه و گرفتارمون کنه.


romangram.com | @romangram_com