#روز_قضاوت_پارت_184

خانم بزرگ ازشدت عصبانیت به تته پته افتاده بود و بریده بریده حرف می زد: اگه اینا رو نگی چی بگی؟خودت کردی که لعنت بر خودت باد. خیال کردی اگه من چیزی نمی گم از هیچی خبر ندارم. قاسم همه گندکاریهاتونو برای زنش تعریف کرده. زن شوهر دار تا صبح تو خونه مردمجرد؟ وای به روزگارت.برو بدبخت...از خدا بترس. تو که توی فامیل دیگه آبرویی برایت نمونده. فکر می کنی همه احمقند.

- مادر نذار دهنم وا بشه. این قدر سنگ مردمو به سینه نزن. گذشته هر چی بود، دیگه گذشت. هر کی می دونه با خدای خودش. من سرم به زندگی حلال خودمه و با کسی کاری ندارم. هر کی منو دوست نداره بره سوی خودش. یک بار دیگه ام از این صحبتها بکنی به خداوندی خدا کاری می کنم.... لا اله الا الله، خدایا توبه.

- دست بردارید خانم بزرگ.

دیگر طاقت نیاوردم . به اتاق برگشتم و در حالی که صدایم می لرزید گفتم: شما نماز می خونید. خدا را خوش نمی آد، چرا نمی گذارید زندگی مان را بکنیم. مگه ما از شما چیزی خواستیم. ناسلامتی به منزل پسرتان آمدید. توقع نداشتم برایم طلا و جواهر بیاورید ول دست کم به نوه تان رونما می دادید. اگه زنی ازدواج اولش نبود....جشن و لباس عروسی نمی خواد...طلا و جواهر نمی خواد، محبت و احترامم نمی خواد؟ تنها و غریب گیرم آوردید؟خیال کردید بی کس و کارم؟

خانم بزرگ میان حرفم دوید و گفت: خوبه، خوبه نمی خواد کس و کارتو به رخم بکشی. از سر و جهازی که همراهت کردن معلومه چقدر با کس و کاری. خیلی رو داری والله. پسر جوون و برو رو دار گیر آوردی خودتو با دو تا بچه بهش قالب کردی تازه طلا و جواهر و لباس عروسی هم می خوای؟ خیال کردی ما هم مثل شوهرت هالو هستیم. تمام فامیل برایش آه می کشند. دل خواهرش برایش کبابه، بچه من باید دلش بسوزه که آرزوی لباس دامادی و جشن و های و هوی را باید به گور ببره، تو که کارهاتو کردی و آرزو به دل نیستی.

رضا سرش را میان دستهایش گرفت و فریاد زد: بس کنید این مزخرفات چیه به هم می بافید؟ مگه من توپ فوتبالم که به هم پاس می دید. غلط کرده هر کس برای من آه کشیده و دلش کباب شده. بگید بیان از نزدیک زندگی منو ببینن و حسرت بخورن. این قدر پیش خدا قرب و منزلت داشتم که زنی مثل طلعت را نصیبم کرده و دسته گلی مثل امیر را به من داده. من هر روز برام عروسیه. آرزو به دل هم نیستم.خاطر جمع باشید. دلتون برای کسانی بسوزه که هفت شبانه روز خرج عروسی شان کردندو یک کامیون جهاز داشتند و یک روز خوش تو زندگی ندیدند و دلشون از زن و زندگی شون خونه. اونا روزی هزار بار خودشونو برای کاری که کردن سرزنش می کنند. صدبار گفتم باز هم می گم من ...زنمو ....دوست دارم. هرکی هم هر چی گفته سرو کارش با کرام الکاتبین. دیگه هم دلم نمی خواد هیچی بشنوم. بعد هم از جا برخاست. دست نماز گرفت و رو به قبله ایستاد و با صدای بلند شروع به نماز خواندن کرد. این قدر از حرفهای رضا خوشم آمده بود که مرتب انها را در ذهنم مرور می کردم. دلم نمی خواست حتی یک کلمه از آنها را فراموش کنم. خانم بزرگ از جایش برخاست و شروع به جمع کردن وسایلش کرد. از اتاق بیرون رفتم تا هر کاری می خواهد بکند.احتیاج به هوای آزاد داشتم. حیاطمان باغچه کوچکی داشت که سرسبز و پ گل شده بود. بوی خوش آنها حالم را جا می آورد. کنار باغچه روی زمین نشستم. چشمهایم رابستم و ریه هایم را پر از هوای تازه کردم. چند دقیقه ای نگذشته بود که صدای لخ لخ دمپایی های خانم صاحبخانه را پشت سرم شنیدم. خانم، زن چاق و سفید رویی بود با چشمانی روشن و موهای بور و سفید که اصلیتش ترک بود و فارسی را با لهجه ترکی صحبت می کرد. هیچ وقت ندیده بودم در کارم دخالت بکند.اهل فضولی نبود. بیشتر وقتها پیراهن های بدون آستین می پوشید. تنها تفریحش خرید و رفتن گاه به گاه به منزل همسایه ها بود. آرزو داشتم او مادر رضا بود. پسر جوانش از صبح زود تا غروب سر کار می رفت. هرگز سر و صدایشان را نشنیده بودم. هروقت برای استفاده از تلفن به منزلشان میر فتم از خانه و زندگی کوچک و تمیزش کیف می کردم. مثل زنهای ارمنی لباس می پوشید و همیشه لبخند بر لب داشت. آن روز هن هن کنان به طرفم آمد و گفت: چیه دختر جانف کشتیهایت غرق شده؟ ببینم پسر خوشگلت چطوره؟ گاهی بیارش توی حیاط هوایی بخوره. وقتی علی محمد من کوچک بود روزی دو بار توی این حیاط با شیلنگ آب سرد می شستمش. آخر این هوا برای سلامتیش خوبه. دلم خیلی گرفته بود و دوست داشتم با کسی درددل کنم و یکی باشد که به حرفهایم گوش کند. نگاهی به پنجره اتاقمان انداختم. به خانم اشاره کردم که دلم می خواهد به خانه اش بروم. خیلی زود منظورم را فهمید خودش جلوتر از من به طرف پلکان ساختمان راه افتاد. خانه خانم دو یا سه پله از سطح حیاط پایین تر بود اما منزل راحت و قشنگی بود. اتاق پذیرایی مربع شکل بزرگ با یک اتاق و یک آشپزخانه کوچک و اتاقی شبیه انباری که انگار متعلق به پسرش علی محمد بود. پرده های تور مستعمل ولی تمیز پنجره ها را پوشانیده بود. قالی دست بافت و رنگ و رو رفته ای کف اتاق انداخته و تعدادی مبل دسته دار با روکش مخمل زرشکی دور تا دور چیده شده بود. میزی چوبی جلوی کاناپه گذاشته بود که روی آن ظرف کوچکی پر میوه قرار داشت. تعارفم کرد بنشینم و خودش برای درست کردن چای به آشپزخانه رفت. با هر بار یادآوری حرفهای نیش دار خانم بزرگ دچار اندوهی عمیق می شدم. نسبت به قاسم احساس بدی پیدا کرده بودم. با شناختی که از اخلاق خانم بزرگ داشت چطور راضی شده بود پته پسردایی اش را روی آب بریزد؟ از هجوم فکرهای جورواجور به سردردشدیدی مبتلا شده بودم. وقتی خانم با سینی چای کنارم نشست دستهایم روی شقیقه ام بود و آرام آرام اشک می ریختم. خانم با لبخند نگاهی به چهره گرفته ام انداخت و گفت: خوب بگو ببینم چی شده؟شما جوانها عادت دارید از کاه کوه بسازید. بگو تا بهت بگم همه غصه هات به خاطر جوانی و کم تجربگی است و گرنه در این دنیا هیچ چیز مهم نیست.

- اگر بدانید مادرشوهرم در این بیست روزه چه به روزم آورده....مثل یک کنیز بیست و چهار ساعته خدمتشو کردم به جای تشکر هر چی از دهنش درآمد گفت. حالا هم داره بار و بندیلش را می بنده

خانم در حالی که استکان چای را کنار دستم می گذاشت گفت: اول اینو بخور... خوب که گفتی مادرشوهرت بد و بیراه بارت کرده؟ همین؟ به خاطر همینه که این طور قنبرک گرفتی.... خوب بذار بگه....بیشتر مادر شوهرها این طورین...بالاخره اسبابهاشو می گیره کولش و میره. تا ابد که اینجا نیست.

- آخه شما نمی دونید چی میگه! منم آدمم سنگ که نیستم. جلوی شوهرم خجالت می کشم. تازه می ترسم آخرش مغز رضا را با این حرفهاش شستشو بده...مگه کم زندگیهایی بوده که به خاطر همین حرفها از هم پاشیده.

romangram.com | @romangram_com