#روز_قضاوت_پارت_183


- خوبه، خوبه... این قدر مهمان مهمان نکن. من مهمون نیستم. اینجا خونه پسرمه.

دیگه هیچی نگفتم دلم نمی خواست جنجال به پا شه. سه هفته شب و روز جون کندم که شاید مهرم به دلش بیفته. حالا نمی خواستم زحماتمو بی قدر کنم. امیر را برداشتم و به هوای شیر دادن به اتاق خوابمان پناه بردم. یک ساعتی بیشتر نگذشته بود که رضا سری به خانه زد و گفت یکی از مهندسان ادراه را می بایست به یکی از اداره های مربوطه برساند تا چشمم به او افتاد اشکهایم سرازیر شد. هرچی پرسید چی شده انگشتم را روی بینی گذاشته و از او خواستم حرفی نزند. امیر روی پایم به خواب رفته بود. صورتش گر گرفته و قرمز بود. رضا با انداختن نگاهی مهربان به من آهسته پرسید چه غذایی هوس کردم تا برایم بگیرد. گفتم: فرقی نمی کنه فقط دلم می خواد زودتر به خانه برگردی و تنهایم نگذاری.

صدای خانم بزرگ را شنیدم که گفت: چه حبره مگه تخم دو زرده کاشته که کارتو ول کردی اومدی. مردم پنج تا بچه را با هم بزرگ می کنند صداشون در نمی آد. بچه اولش که نیست... تو تجربه نداری. اون ماشاالله گرگ بارون دیده اس.

شنیدم رضا فقط گفت لا اله الا الله و از خانه خارج شد. دلم می خواست با تیپا از خانه ام بیرون اش می کردم ولی آن قدر رضا برایم عزیز بود که مجبور به سکوت شدم. یک ساعت بعد رضا با غذا و چند شیشه نوشابه از راه رسید.امیر هنوز خواب بود. برای آوردن بشقاب و بساط سفره به آشپزخانه رفتم مادرش آن روز لب به غذا نزد. من هم اشتهایم کور شده بود. رضا بی سر و صدا غذایش را خورد و با ایما و اشاره به من فهماند که غذا بخورم و اهمیتی به او ندهم. دلم نمی خواست ناهار را به کامش تلخ کنم. به زور چند لقمه ای فرو دادم و تا پایان غذا خوردن رضا سفره را ترک نکردم. همین که برای بردن بشقابها به آشپزخانه رفتم خانم بزرگ صدایش را به سرش کشید.

- نمی دانستم زن این قدر برایت عزیزه وگر نه زودتر آستین بالا می کردم. آخه بدبخت فلکزده تو از بی کفنی زنده ای و خودت خبر نداری. حیفه فهیمه که نصیب قاسم شد. دلم آتیش می گیره وقتی به قد و بالاش نگاه می کنم. از سفیدی مثل یاس می مونه. بدون بزک دوزک آدم حظ می کنه نگاش کنه. دلم از چی نسوزه؟ دختره چند ماهه عروسی کرده تا بناگوش قرمز می شه با شوهر حلالش حرف بزنه. جوری رو می گیره و چادر سر می کنه که آدم کیف می کنه. اون وقت این دختره خدانشناس عوض این که از خجالت کارهایی که کرده سرشو بالا نکنه می ایسته تو روی فهیمه و می گه من و رضا دو سال با هم دوست بودیم.

جرات بیرون امدن از آشپزخانه را نداشتم. رضا با صدایی آرام و آهسته وسط حرف مادرش دوید و شمرده شروع به صحبت کرد.

- مادر جان ساکت باش. نذار احترامتو خدای ناکرده بشکنم. آخه مگه زن من چه هیزم تری به تو فروخته؟ چا خون منو کثیف می کنی؟ فهیمه به من چه مربوطه....مفت چنگ شوهرش. بذار یه چیزی بهت بگم. اگه هزار سال از خدا عمر بگیرم عشقم اینه، وجودم اینه و یک تار مویش را با دنیا عوض نمی کنم. دیگه هم حق نداری راجع به گذشته ما حرفی بزنی. هر کاری کردیم گناهش رو پای خودمون می نویسن.شما که از چیزی خبر ندارید بی خود برای خودت معصیت درست نکن. مسلمان واقعی دیده را نادید می کند، اونوقت شما چیزی رو که ندیدی و خبر نداری چیزها می کنی. من نباید به شما بگم ولی از خدا بترس.

دلم می خواست دهان رضا را ببوسم.آخ که چقدر آقا بود ، چقدر شریف بود این مرد. دستهایم را به آسمان دراز کردم وبا صدای آهسته گفتم: خدایا شکرت... خدایا ممنونتم.


romangram.com | @romangram_com