#روز_قضاوت_پارت_182

رضا که صورتش از شدت خشم برافروخته بود گفت: یواش تر هنوز نیامده می خواین آبرومونو تو در و همسایه ببرید. مگه من چه گناهی کردم که این طور دنبال بهانه می گردید. نمازم ترک شده؟ یا یک روز روزمو خوردم؟ شاید مال حرام به خانه ام می آورم؟ نمی تونید آرام تر صحبت کنید و همین را با لحن بهتری بگویید و کنایه نزنید. بفرما این هم رادیو. و محکم با مشت روی رادیو کوبید و خاموشش کرد. خانم بزرگ حسابی جا خورد. دلم خنک شد. فوری خودم را وسط انداخته و گفتم: ای بابا چه خبره سر سال و ماه نو اوقات تلخی می کنید؟ باشه. چشم خانم بزرگ دیگه روشنش نمی کنیم. امیر با تعجب نگاهمان می کرد و لب بر می چید. خانم بزرگ سرش را پایین انداخت و زیر لب چیزهایی با خودش گفت که مفهوم نبود. برای اینکه امیر را از اتاق بیرون ببرم گفتم: خانم بزرگ ناهار چی میل دارید برایتان درست کنم. با نفرت نگاهم کرد و گفت: زهر بخورم بهتر از داشتن چنین فرزندیست که این طور سر مادرش فریاد می کشد. خوبه تازه روز اوله مهمانتان هستم. اون وقت می خواد خیر از جوانی اش ببینه؟ وای به حال اولادی که مادر از او راضی نباشه.

زن زیرکی بود و حسابی به خال زده بود. رضا به شدت روی این گونه مسایل حساسیت داشت و از خدا می ترسید. فوری خم شد و صورت مادرش را بوسید و گفت: حلالم کن مادر جان، به خدا دست خودم نبود. آخه سر صبحی همه اش بهانه می گیرید. از فردا باید برم سرکار و از صبح تا شام توی این تهرون خراب شده بدوم.امروز ناسلامتی آخرین روز تعطیلاتمه.

قیافه خانم بزرگ دیدنی بود. مثل سرداران فاتح، بادی به غبغب انداخت و گفت: خدا کنه قدر زحمتهاتو بدونند.

فصل 19

از آمدن خانم بزرگ یک هفته می گذشت. گویی قرنی را با او سپری کرده بودم. بدون رضا تک و تنها از صبح تا شب شکنجه می شدم. به همه کارهایم دخالت می کرد. به خاطر آنکه دست نم دارم را به قالی زده بودم وادارم کرد قالی نو را آب بکشم. دم به دم لاستیکی امیر را عوض می کردم. یاد دوران زندگی ام با جواد افتاده بودم. در عرض آن یک هفته آب خوش از گلویم پایین نرفته بود. بهترین دقیقه ها خلوت شبهایم با رضا بود که آن هم مصیبتی شده بود. به خاطر نزدیک بودن اتاقها جرات حرف زدن با او را نداشتم از هر کلام محبت آمیزی که رضا در سخنانش به کار می برد حرص می خورد و یک جوری زهرش را می ریخت. آن قدر از او تنفر پیدا کرده بودم که آرزوی مرگش را داشتم. فروغ دیگر روی آمدن به خانه ام را نداشت. دلم برای خانواده ام تنگ شده بود و از اینکه این طور تنها و بی یاور مرا به امان خدا رها کرده بودند اعصابم به هم ریخته بود. دو ماه دیگر می بایست درامتحانات نهایی شرکت می کردم، حتی لای کتابهایم را باز نکرده بودم. مایل نبودم مادر رضا از درس خواندنم مطلع شود و دست آویز تازه ای برای حرف زدن پیدا کند. روز جمعه رضا برای خوشحال کردن من پیشنهاد کرد وسایل مورد نیاز امیر را آماده کرده به دربند بریم. با اینکه می دانستم تمام این کارها را به خاطر من می کند، ولی با او هم رفتار خوشی نداشتم. بیشتر دلم می خواست با مادرش تنها برود و مرا به حال خودم بگذارد. دلم می خواست چند ساعتی قیافه مادرش را نبینم. هفته دوم اقامت خانم بزرگ هم گذشت. تنها چیزی که در طی این مدت حال و هوایم را تغییر داد و موجب خوشحالی ام شد تلفن مهری و خبر حاملگی اش بود. یک بار هم از تلفن راه دور با خانم جان صحبت کردم. با اینکه روز اول سال نو به آنان تلفن کرده و تبریک عید گفته بودم ولی احساس می کردم نیاز دارم با کسی درد دل کنم. خبر آمدن خانم بزرگ را دادم و گله مند شدم که چرا در عرض دو سال اقامتم در تهران به خانه ام نیامدند و این طور در شهر غریب رهایم کرده اند. وقتی راجع به شیطنت زیاد بچه ها گفتند و اینکه به خاطر خراب کاریهای بیش از اندازه شان روی رفت و آمد با هیچ کسی را ندارند، زبانم بسته شد. راحتی و آسایشم را در خانه شوهر مدیون آنان بودم. اقامت خانم بزرگ به هجده روز رسید و هنوز خبری از برگشتن به مشهد نبود. نه من و نه رضا رویش را نداشتی حرفی زده یا چیزی بپرسیم. چند بار به هوای خرید خانه همراه رضا بیرون زدم و امیر را پهلوی خانم بزرگ گذاشتم، اما تا لحظه برگشتن آن قدر به او نق می زدم که خودم از دست خودم خسته می شدم. رضا مثل سنگ صبور سکوت می کرد تا من حسابی خودم را خالی کنم بعد هم چون پدری دلسوز که فرزندش را دلداری می دهد، امیدوارم می کرد که این وضع دوامی نخواهد داشت. هرچه می گفتم حق را به جانب من می داد و چنان آرامم می کرد که وقتی به خانه می رسیدم جان تازه ای گرفته و تحملم افزوده می شد. یک روز صبح به محض بیدار شدن از خواب متوجه شدم امیر کمی تب کرده و حال خوشی ندارد. برخلاف همیشه یکریز گریه می کرد و از سر و کولم بالا می رفت و لحظه ای نمی توانستم به زمین بگذارمش. خانم بزرگ هم انگار نه انگار. حواسش اصلاض به ماها نبود و در دنیای خودش سیر می کرد. حسابی حرصم گرفته بود. از منزل صاحبخانه به رضا تلفن زدم و گفتم غذایی از بیرون تهیه کند و زودتر به خانه بیاید. خانم بزرگ که متوجه شد من مثل هر روز برای تهیه ناهار به آشپزخانه نمی روم در کمال وقاحت گفت: نزدیک ظهره، دو ساعت دیگه بچه ام از اداره خسته و کوفته برمی گرده این قدر به این بچه چسبیدی که چی؟ نمی خوای فکر ناهار کنی؟

کارد می زدن خونم در نمی آمد. گریه و نا آرامی امیر از یک طرف، کنایه های مادر شوهرم از طرف دیگر، یک دفعه مثل کوه آتشفشان منفجرم کرد.

- شما چه کار به این کارها دارید؟مگه برای شما فرقی می کنه؟مطمئن باشید نمی گذارم ظهر گرسنه بمانید.

خانم بزرگ انتظار چنین جوابی نداشت. سه هفته تمام خون به جگرم کرده بود و همیشه مطیع و بی سر و زبان دیده بودم. مثل کسی که بهانه ای به دست آورده باشد گفت: جوری حرف می زنی که انگار تو نون و آب منو می دی. غذاهای شلم شوربایی که به نافم بستی سرتو بخوره. من اگه چیزی می گم دلم برای بچه ام می سوزه که سیاه بخت شده دیگه همون لقمه نان را هم نخوره؟ از صبح تا بوق سگ بره جون بکنه تا خانم بخورن و تا لنگ ظهر بخوابن...یادت رفته وقتی از خونه شوهرت آمدی چه شکل و رویی داشتی؟ رنگ به صورتت نبود. مثل تب لازمیها بودی. حالا که از صدقه سر بچه من آبی زیر پوستت رفته زبونت دراز شده؟

- خانم بزرگ احترام خودتونو نگه دارید. شما مهمان من هستید. اگه می بینید حرفی نمی زنم به خاطر اینه که نمی خوام حرمتتان را بشکنم و گرنه جواب های، هویه. دارید می بینید این بچه تب داره عوض اینکه یک دقیقه بغلش کنید می پرسید چرا ناهار نپختم؟

romangram.com | @romangram_com