#روز_قضاوت_پارت_181


- اشکالی ندارد من جمع می کنم.

رضا در حالی که امیر را در آغوش گرفته بود وارد اتاق شد و گفت: به به... صبح بخیر خانمهای سحر خیز.

سلام کردم و امیر را گرفتم. باید عوضش می کردم. به رضا اشاره کردم کنار مادرش بنشیند. فوری متوجه منظورم شد. سفره را پهن کرد و لوازم صبحانه را در آن چید. به هوای امیر به اتاق خوابمان پناه بردم. وای خدایا، تا چند روز دیگر می بایست با او در یک خانه زندگی می کردم. صدای گفت و گوی مادر و پسر به وضوح به گوش می رسید.

- موزاییکهای کف آشپزخانه تان از شدت دوده و چربی سیاه شده. مگه زنت کف آشپزخانه را نمی شوره؟

- باز شروع کردید حاج خانم؟ طلعت بیست و چهار ساعته توی این خانه زحمت می کشه. اون موزاییکها کهنه است و رنگ و رویش همان طوریه.

- اگه کمرم سالم بود بهت می گفتم که موزاییکها کهنه است یا از شدت کثافت به اون روز در آمده.

رضا مرا صدا زد و گفت: طلعت جان بیا صبحانه بخور... چایت سرد شد.

حسابی نشاطم را از دست داده بودم. امیر را با صورت شسته و موی شانه زده در بغل رضا گذاشتم. خانم بزرگ به دستهای خیسم اشاره کرد و گفت: اگه خشکشون نکنی به هرچی دست بزنی نجس می شه. نگاهی پرمعنا به رضا انداختم. آهی کشیده و سرش را با بازی با امیر گرم کرد. رضا زودتر از من صبحانه اش را تمام کرد و به طرف رادیو ضبط دستی کوچکی که روی طاقچه اتاق بود رفت و شروع کرد به ور رفتن با موج آن که ناگهان مادر رضا مثل ترقه از جا پرید و در حالی که داد می زد گفت: خاموشش کن. کم گناه کردی؟ به جای اونکه قرآن گوش کنی بلکه کمی از بار گناهت کم بشه اول صبحی می خوای صدای زنهای خواننده معلوم الحال رو گوش کنی؟ آب که از سر گذشت چه یک نی چه صد نی. تو دیگه کارت از این حرفها گذشته.


romangram.com | @romangram_com