#روز_قضاوت_پارت_180

فروغ که حسابی جا خورده بود به تته پته افتاد. رضا از خجالت لپهایش گلگون شده بود. رو به مادرش کرد و گفت:ای بابا حالا چه وقت این حرفهاست مادر جان. فروغ خانم که به اخلاق شما آشنا نیستند یک وقت ممکنه ناراحت بشه.

خانم بزرگ ابروهایش را بالا انداخت و گفت: مسلمان که از امر به معروف ناراحت نمی شه، همه که مثل تو نیستند گوش شنوا نداشته باشن.

دلم می خواست زمین دهان باز کند و منوببلعه.الان بود که باز حرف بیوه بودن منو پیش بکشه و حسابی جلوی فروغ و نادر سکه یک پولم کنه.تازه با این همه صمیمیتی که با فروغ پیدا کرده بودم، چطور می تونستم پنهان کاری ام را توجیه کنم. جو بدی شده بود. همه معذب بودند. مادر رضا با خونسردی تسبیح می گرداند و ذکر می گفت و در همان حال متوجه همه حرکتها و رفتار ما بود. پس از گذشت یک ساعت نادر و فروغ کسل و دمغ خداحافظی کردند. من و رضا به اتفاق تا دم حیاط بدرقه شان کردیم. فروغ که آدم رکی بود بدون خجالت و رودربایستی جلوی رضا رو به من کرد و گفت : خدا به جونت رحم کنه با این مامان شوهرت.

رضا لبخند تلخی زد و سر تکان داد و گفت : اون عادتشه. تو فامیل هیچ کس رو بی نصیب نذاشته...همه از دستش دلخورند، ولی طلعت، خانم تر از این حرفهاست که به دلش بگیره.

نادر با رضا روبوسی کرد و دوباره با من دست داد. گفت: عیبی نداره.مادر همینه دیگه. مامان منم زیاد میونه اش با فروغ خوب نیست. منتهی فروغ کاری کرده که سال به سال خونمون نمیاد.

فروغ خنده ای بلند سر داد و گفت : نترس طلعت جون، خودم یادت می دم چی کار کنی.

همگی خندیدیم. من و رضا برایشان آرزوی سالی خوب و خوش کرده و خداحافظی کردیم. آن روز تا آخر شب به همین منوال گذشت. خانم بزرگ در همه کارها دخالت می کرد. روز بعد آخرین روز مرخصی رضا بود. با اینکه زودتر از معمول از خواب بیدار شدم اما خانم بزرگ بیدار بود و در رختخوابش نشسته زیر لب صلوات می فرستاد. سلام کردم. با حرکت سر پاسخ داد.فوری به آشپزخانه رفتم تا بساط صبحانه را آماده کنم. همان طور مشغول بودم که متوجه حضور خانم بزرگ شدم. با کنجکاوی به اسباب و وسایل اندکی که در آشپزخانه بود نگاه می کرد. مقداری پنیر از یخچال بیرون آوردم و زیر شیر آب گرفتم و در ظرف مخصوصش گذاشتم. همین که برای ریختن چای به طرف سماور رفتم خانم بزرگ را دیدم که مقداری نرمه پنیر از ظرفشویی جمع کرد. دستش را به طرف من دراز کرد و گفت: چرا این طور اسراف می کنی. ببین چقدر پنیر را هدر دادی؟

کف دستش را نگاه کردم.خنده ام گرفته بود. گفتم: بفرمایید خانم بزرگ برایتان چای ریختم.

با اخم و تخم جلوتر از من راه افتاد. رختخوابش همچنان پهن بود. سینی را کناری نهاده و برای جمع کردن تشک خم شدم. بدون کوچک ترین تعارفی گفت: من کمرم خم نمی شه. نمازم را هم باید نشسته بخوانم.

romangram.com | @romangram_com