#روز_قضاوت_پارت_179


- نیم ساعته اینجا نشستم. همه مسافرها رفتن....مگه چکار می کردیدشماها؟

با دستپاچگی سلام کردم و افزودم : خیلی خوش آمدید. ببخشید باران شدیدی بیرون باریده، به همین خاطر یواش تر آمدیم.

رضا کلاه امیر را از سرش را برداشت و گفت : به جای این حرفها نوه خوشگلتونو ببینید که به مامان بزرگش سلام می کنه.

خانم بزرگ گل از گلش شکفت. با کنجکاوی در صورتش دقیق شدم. گفت : چقدر شکل خودته مادر.بعد نگاهی کینه توزانه به من انداخت و گفت:خدا بهتون ببخشه، حالا خوب می فهمییید اولاد یعنی چه.

امیر را از بغل رضا گرفتم تا چمدان خانم بزرگ را حمل کند. همگی به اتفاق به خانه برگشتیم.خانم بزرگ با کنجکاوی زیاد به چهار گوشه خانه نگاهی انداخت و گفت: ببین تورو خدا ، امام رضا را گذاشتین آمدین توی این آلونک که چی بشه؟

رضا خنده ای تصنعی کرد و گفت: اگه همه بخوان بیان پیش امام رضا که همه شهرها از آدم خالی می شه...ماهم کار و زندگی مون اینجاست. حالا بفرمایید بنشینید.

امیر درست شیر نخورده و نق و نق می کرد.فوری به آشپزخانه رفتم و چای خوش رنگی برای رضا و مادرش ریختم. یک تخم مرغ برای امیر آب پز کردم.همانطور که صبحانه اش را می دادم زنگ در به صدا در آمد. چه کسی می توانست باشد؟ رضا از جا برخاست. چند دقیقه بعد سر و صدای فروغ و نادر به گوشم رسید. خداوندا به دادم برس! فروغ با آن قیافه و دک و پز با این مادر شوهر امل ایرادگیر من....چاره ای نبود، عید بود و موسم دید و بازدید.فروغ ازآمدن خانم بزرگ خبر نداشت. با سر و صدا و خنده های همیشگی اش از در وارد شد. به محض دیدن خانم بزرگ با آن مقنعه و چادری که سفت و محکم به خودش پیچیده بوددر جا خشکش زد. فروغ که شلواری خوش دوخت و بسیار زیبا به پا داشت موهایش را خیلی قشنگ کوتاه کرده و به رنگ طلایی در آورده بود. بارانی گوجه ای رنگ خیلی زیبایی هم به تن داشت. بوی عطرش فوری در اتاق پیچید.با دستپاچگی سلام کرد و گفت: ببخشید تورو خدا، نمی دونستم مهمان دارید. اومدیم عید را تبریک بگیم و بریم.

پشت سرش رضا و نادر وارد شدند. نادر به من سلام کرد و بعد به خانم بزرگ سلام داد. خدا را شکر که رضا بیرون از اتاق با آن دو احوالپرسی کرده بود. می دانستم رضا برایش حکم برادر را دارد ولی مگر می شد این چیزها را حالی خانم بزرگ کرد.آن قدر نگاههای خانم بزرگ غضبناک بود که نادر خود را جمع و جور کرد.رضا مرتب سرخ و سفید می شد.ضمن شوخی و خنده مادرش را معرفی کرد. من همان طور که در خانه پدرم تربیت شده بودم هفت سینم را روی چهار پایه قراضه ای چیده بودم که رومیزی زیبایی برایش دوخته بودم. چند جور شیرینی خشک و شکلات و ظرف کوچکی آجیل نیز از اولین روز سال نو آماده داشتم که رویش را با پارچه سفید و تمیزی پوشانیده بودم. زود همه آنها را روی زمین با فاصله چیدم و برای آوردن چای و میوه به آشپزخانه رفتم. فروغ با لهجه شیرین و بیان گرمش با خانم بزرگ شروع به صحبت کرد. خانم بزرگ که از اول به ناخن دست و پای فروغ خیره شده بود یکدفعه و بدون مقدمه گفت: شما چطور با این ناخنها نماز می خوانید؟


romangram.com | @romangram_com