#روز_قضاوت_پارت_178

- چای نداریم؟

- چرا الان برایت درست می کنم. آب جوشه.و فوزی به آشپزخانه برگشتم و مواد خوراکی را با عجله داخل یخچال جا دادم و دستی به سر و روی آشپزخانه کشیدم. چای خوشرنگی ریختم و کنار رضا نشستم.مطمئن بودم خبری شده . این عادت رضا بود. همیشه با صبر و حوصله صحبت می کرد و هیچ وقت در دادن خبر شتاب نمی کرد. در حالی که چای را فوت می کرد گفت : راستش تصمیم داشتم تعطیلات نوروز را با هم برویم مشهد. هم تو خانواده ات را ببینی و هم من، اما امروز اسد زنگ زد و گفت مادرم کمی حال ندار است و تصمیم گرفته یکی دو هفته عید بیاید تهران.

- با اینکه یک موی تنم راضی نبود حتی ساعتی را با خانم بزرگ سر کنم گفتم : خوب قدمشان روی چشم.

- یعنی تو ناراحت نیستی ؟ آخه ده ماهی می شه مادر و پدرتو ندیدی. تازه منم با اونا آن طور که باید و شاید آشنا نشدم. سال نو فرصت خوبی برای رفتن به مشهد بود.

آهی بلند کشیده و گفتم : راست می گی ، منم خیلی دلم می خواست خانم جان و آقا جانم از نزدیک با تو آشنا بشوند ولی خوب

ان شاالله در فرصتی دیگه. تازه مهری هم تعطیلات عید قراره بره شیراز. انگار از طرف یکی از اقوام شوهرش دعوت شده. شاید هم خواست خدا بوده که یک وقت دیگه بریم مشهد تا مهری را هم ببینیم.

رضا که حسابی خوشحال شده بود گفت: اگه بدونی چقدر ناراحت بودم، همه اش فکر می کردم چطوری بهت بگم مادرم داره می اد. حق هم داری اگه از آمدنش ناراحت بشی... با اون الم شنگه ای که اون دفعه به پا کرد.

- نه رضا جان این چه حرفیه، خیلی هم خوشحالم.

حالم حسابی گرفته شده بود. امیدوار بودم بتوانم خانم جان را راضی کنم چند روزی به تهران بیایند. چقدر ذوق می کردم که دست کم یک هفته رضا به اداره نمی رفت. همه نقشه هایم نقش بر آب شده بود ولی چاره ای نبود. ده روز آخر اسفند به سرعت گذشت. خانه ام از تمیزی برق می زد. پرده های شسته شده و اتو زده را با کمک رضا نصب کردیم. مقداری از لباسهای زمستانی را نفتالین زده در انباری کوچک بالای پشت بام گذاشتم. خیلی دوست داشتم یک دست مبل برای اتاق نشیمن که اتاق پذیرایی ام هم محسوب می شد بخرم. ولی با آمدن خانم بزرگ به تهران امکانش نبود، چون جای زیادی برای خوابیدن او باقی نمی ماند. جانماز و چادر سفید زیبایی دوختم و برایش آماده گذاشتم. چقدر دلم می خواست می توانستم مهرم را به دلش بیاندازم. شب سال نو سفره هفت سین قشنگی چیدم. گندمها را که حسابی رشد کرده بود در وسط سفره قرار دادم. سبزی پلو ماهی خوشمزه ای نیز پختم. رضا یک جفت گوشواره طلا با نگین قرمز برایم خریده بود که با آرزوی سالهاای دراز زندگی در کنار هم به گوشم آویخت. تولد امیر ، نهم فروردین ماه بود و یکی دو روز دیگر خانم بزرگ به تهران می امد. مطمئن بودم با وجود او نخواهیم توانست اولین سال تولد امیر را که خیلی برای من و رضا اهمیت داشت جشن بگیریم. حسابی دمغ شده بودم. روز سوم فروردین بود که برادر رضا به منزل صاحبخانه تلفن کرد و گفت که مادرش را با قطار فرستاده. دو سه روز به پایان تعطیلات مانده بود. ماتم داشتم چطور با خانم بزرگ سر کنم؟ روز بعد هراسان از خواب بیدار شدم. ناهاری تدارک دیده و صبحانه مختصری آماده کردم. بهترین لباس امیر را پوشانیدم. هوا لطیف و بهاری بود و هنوز گرم نشده بود. کلاه گرمی سرش کردم. خودم هم کت و دامن آستر داری پوشیدم که تازگی خریده بودم و به احترام خانم بزرگ روسری سر کرده و با رضا راهی راه آهن شدیم. با اینکه تهران حسابی خلوت شده و اکثر مردم برای تعطیلات ب شمال یا شهرهای دیگر رفته بودند، ولی به خاطر بارش باران و کندی حرکت ماشین ها کمی دیر رسیدیم. خانم بزرگ جایی جهت نشستن پیدا کرده و چمدان کوچکش را جلوی پایش گذاشته بود. رضا امیر را بغل کرد. جلوتر از من دوان دوان به طرف او رفت.قلبم به تپش افتاده بود. زندگی خوش و آرامی که در تهران داشتم بدعادتم کرده بود و هیچ حوصله نق و نوق خانم بزرگ را نداشتم. وقتی رسیدم طبق معمول مشغول گله گذاری بود.

romangram.com | @romangram_com