#روز_قضاوت_پارت_177
- نه ولی گمان کنم گرسنه باشه.
روی تخت ولو شدم. آن قدر عصبی بودم که نمی توانستم تظاهر به خوشحالی کنم. امیر را بلند کردم و زیر سینه ام گذاشتم. رضا با کنجکاوی نگاهم می کرد ولی حرفی نمی زد. قلبم به تپش افتاده بود. پرسیدم: چرا به من نگفتی مامانت فهیمه خانم را برایت رد نظر گرفته بود؟ مگه تو نبودی که می گفتی زن و شوهر صمیمی نباید چیزی را از هم پنهان کنند؟
رضا با آرامش و خونسردی خندید و گفت : پس برای همین اینقدر توهمی... ای دختره خل. دلیل اینکه به تو نگفتم این بود که این موضوع برایم کوچکترین اهمیتی نداشت. باور کن من تا به حال او را ندیده بودم. مگه خواستگاران قبلی تو برایت مهم هستند؟ تو که مادر منو می شناسی. خودش می بره، خوش هم می دوزه. خوب مادر دیگه.
کمی آرام شدم در حالی که خودم را برایش لوس می کردم گفتم: از وقتی فهمیدم اون قرار بوده زن تو بشه ازش متنفر شدم. تورو خدا از سرمون بازشون کن. بذار این سفر بهم خوش بگذره.
رضا درحالی که با مهربانی نگاهم می کرد گفت : تو عزیز دل من هستی. چقدر عشق منو سرسری گرفتی. مگه من بچه ام که هر روز احساسم عوض بشه. به خدا فهیمه برایم با خواهرم معصومه هیچ تفاوتی نداره به خصوص که همسر بهترین دوستمه. قاسم برای من سوای یک پسر عمه است. زن اون ناموس منه.
یک ساعتی صحبت کردیم حرفهای رضا مثل آب سردی بود که بر آتش دلم ریخته شد. خوشحال و خندان امیر را روی تخت خواباندم و با نگاهی حق شناسانه از او تشکر کردم. روزهای بعد به خوشی گذشت. دعوت قاسم و فهیمه را برای ناهار محترمانه رد کردیم. دو روز بعد آن دو به مشهد بازگشتند. رضا کمی نگران بود و اعتقاد داشت فهیمه دختر خاله زنک و حرف دربیاری است و به قول خودش از صفحه ای که بعد پشت سرمان می گذاشت می ترسید. بی خود نبود مادرش به عنوان عروس انتخابی اش او را پسندیده بود. اخلاق و رویه ای شبیه به خودش داشت.در یک کلاغ، چهل کلاغ کردن استاد بود. پیش از رفتنشان یک بار دیگر کنار دریا دیدمشان. طوری به فروغ نگاه می کرد که گویی با دشمنش روبرو شده. اگر چه رضا هیچ وقت حساسیتی در لباس پوشیدن من نشان نمی داد ولی من که بزرگ شده شهرستان بودم و در خانوداه ای مومن تربیت شده بودم با شلوارکی بلند که تا زیر زانوهایم را می پوشاند و بلوز آستین کوتاه آبتنی کردم. با مام این احوال فهیمه با چشم بدی نگاهم می کرد. خودش زیر همان آفتاب سوزان با روسری و بلوز آستین بلند روی ماسه ها نشسته بود. سفرمان به خیر و خوشی به پایان رسید و روز جمعه به تهران برگشتیم. تنها کسانی که برایشان سوغاتی خریده بودیم خانم صاحبخانه و آقای مهندس کمالی بود. به پیشنهاد رضا خودم سوغاتی آقای مهندس را به اداره بردم و از اینکه ویلایش را آن طور سخاوتمندانه در اختیارمان گذاشته بود تشکر کردم. آن روز برای نخستین بار با آقای مهندس کمالی که زیاد وصفش را شنیده بودم روبرو شدم. مردی بود مسن و موقر و بسیار مطلع و با سواد و اداره سمت مهمی داشت. اتاق کارش بزرگ و مجلل بود و چند منشی بیرون از اتاق مشغول کار بودند. نزدیک به نیم ساعت روی مبلهای بزرگ و چرمی نشستیم مهندس کمالی از میزان تحصیلاتم پرسید و اینکه آیا دوست دارم کنار شوهرم در این اداره مشغول به کار شوم یا نه؟ وقتی گفتم هنوز سیکل نگرفتم جا خورد. قرار شد تا یک سالگی امیر در خانه بمانم بعد درسم را ادمه دهم. قول داد با حقوق خوبی استخدامم کند و گفت که می توانم هر کار کنم و هم درس بخوانم. دلیل الطافش آنطور که از حرفهایش برمی آمد طینت پاک و نیت صاف رضا بود. لابلای صحبتهایش به من فهماند که داشتن چنین مردی مایه مباهات هر زنی است و سفارش کرد که قدرش را بدانم. بعد هم قول داد برای کمک به زندگی مان حاضر به هرگونه همکاری جهت استخدام من می باشد.
روزهای زندگیم با رضا هر روز بهتر از روز قبل می گذشت. زندگی آرام و بی دغدغه ای داشتیم. امیر روز به روز بزرگ تر می شد. صاحبخانه فهمیده و بی آزاری داشتیم و دوستان شاد و خوشگذران و به درد بخور. آن قدر روزگارم به خوبی می گذشت که نفهمیدم امیر یکساله شد. در عرض این یک سال نه کس از خانواده من و نه از خانواده رضا به تهران نیامد. ماهی یک بار با خانم جان و آقا جان تلفنی صحبت می کردم و حال بچه هایم را می پرسیدم. اصرارم برای آمدنشان به تهران بی نتیجه بود. مهری سرگرم خانه و زندگیش بود و گاه گداری به منزل صاحبخانه تلفن می زد. اقساط ماشین را به راحتی پرداختیم. مشکلی به لحاظ مالی نداشتیم. زندگی ساده ای در تهران داشتیم. رفت و آمدهایمان بدون تشریفات و کم خرج بود و به همین خاطر پس انداز قابل توجهی اندوخته بودیم. ماهی یک دست لباس برای امیر می خریدم. ان قدر سرحال و شاداب شده بود که همه عاشقش بودند. مثل یک عروسک ساکت و آرام خندان بود. هر وقت حمامش می کردم از نگاه کردن به سر و هیکلش سیر نمی شدم. در طی دو سال زندگی مشترکم با رضا خیلی چیزها در تهران بزرگ آموخته بودم و با طلعت سابق خیلی تفاوت داشتم. اما رضا همان رضای همیشه بود. نمازش را سر وقت می خواند. روزه هایش را می گرفت و دیگران را نیز به این کار ترغیب می کرد. شاد و مهربان و خستگی ناپذیر بود. هیچ وقت ندیدم از کار زیاد بنالد. نام خدا از زبانش نمی افتاد و در همه کارها توکل به او داشت. خدا هم با او یار بودو در همه کارها کمکش می کرد. اواسط اسفندماه بود که یک روز طبق معمول امیر را خوابانده و در آشپزخانه مشغول رتق و وفق امور بودم. بخار مطبوع خورشت فسنجان، غذای مورد علاقه رضا، در ساختمان پیچیده بود. خانه تکانی عید را از اول اسفند شروع کرده بودم. با وجود نگهداری از امیر و درس خواندن وقت زیادی برایم نمی ماند. طوری برنامه ریزی می کردم که در حضور رضا به همه کارها سامان داده باشم. هنوز یک ساعت به آمدن رضا مانده بود. مشغول نظافت یخچال بودم که زنگ در به صدا در آمد. خدا خدا می کردم فروغ نباشد تا بتوانم کار نیمه کاره ام را تمام کنم اما در کمال تعجب دیدم رضا به خانه آمده. جلو دویدم و سلام کردم. خندید و گفت : چطوری مامان کوچولو؟
- خوبم. تو چطوری؟ خسته نباشی. چی شده امروز اینقدر زود آمدی؟
romangram.com | @romangram_com