#روز_قضاوت_پارت_176
- با غرور گردنش را بالا گرفت و گفت: چه حرفهایی می زنید! من در تمام عمرم با یک مرد هم کلام نشدم. برای همین خانم بزرگ آرزو داشتند من عروسشان بشوم. در یک آن قیافه های برادرهای رضا در نظرم مجسم شد. اسد که ازدواج کرده بود. احمد هم که فقط شانزده یا هفده سال بیشتر نداشت. تازه متوجه منظورش شدم و در جا خشکم زد. یعنی او عروس انتخابی خانم بزرگ برای رضا بوده. تمام بدنم داغ شد و در حالی که سعی می کردم لرزش صدایم را پنهان کنم گفتم: رضا که سالهای سال در مشهد کنارشان بود، چطور زودتر برایش آستین بالا نکردند
- آخه من هنوز سنم قانونی نبود.
در حالی که به زور سعی می کردم حسادت را از چهره ام بزدایم آب دهانم را قورت دادم و گفتم: من و رضا دو ساله همدیگر را می شناسیم، لابد قاسم برایت گفته. اگه شما هجده ساله هم بودید فرقی نمی کرد چون رضا انتخابش را کرده بود.
فروغ با ذوق و شوق به طرفمان آمد و دسته گل وحشی را که در دست داشت نشانمان داد و گفت : ببین آدم باور نمی کنه اینا طبیعی باشن.
داشتم از حسادت می ترکیدم.بغض راه گلویم رابسته بود.فروغ فوری متوجه تغییر حالتم شد و گفت : چیزی شده؟
- نه، نه، گرمم شده برگردیم ویلا.
فروغ با بی میلی رضایت داد که برگردیم.فهیمه با چشمهای از حدقه درآمده به سر و لباس فروغ نگاه می کرد. بلوز و شلوار خوش رنگی که به تن داشت با لهجه جذاب تهرانی ترکیب چشمگیری از او به وجود آورده بود. گرچه من هم در لباس پوشیدن دست کمی از او نداشتم اما فهیمه با ما تفاوت داشت. بلوز و دامن گشاد و بلند و روسری بزرگ و جورابهای بلند و ضخیم و دست های پر از النگو که با هر حرکتی جیرینگ جیرینگ صدا می کرد. کمی مانده بود به ویلا برسیم. چند پسر جوان در جهت مخالف ما در حرکت بودند و آرام آرام به ما نزدیک می شدند. به محض رد شدن از کنارمان با لهجه غلیظ تهرانی متلک های بامزه ای گفتند. فروغ که در جواب دادن استاد بود با خونسردی جوابشان را داد. فهیمه با اخم و تخم تند تند شروع به راه رفتن کرد و از ما فاصله گرفت. من هم به تبعیت از او به دنبالش راه افتادم. هنوز فروغ در حال تکه پراندن بود که فهیمه اخمهایش را درهم کشید و گفت : چه دختر وقیح و سبکیه. با این طرز لباس پوشیدن معلومه که پسرها چه فکری می کنند. من که با اخلاق فروغ آشنا بودم و می دانستم بیشتر تهرانیها از صحبت کردن با جنس مخالف ابایی ندارند خونم به جوش آمد به خصوص چون فروغ را دوست داشتم. برای اینکه جوابش را داده باشم گفتم :من یک ساله که با فروغ دوستم دختر بسیار خوب و نجیبیه. خوب نیست آدم این قدر زود قضاوت کند. تهرانیها این چیزها را بد نمی دونن. پوزخندی به تمسخر زد و گفت: تهرانی و مشهدی نداره. کار زشت زشته.
آن قدر از او بدم آمده بود که دلم می خواست حسابی حالش را بگیرم اما از ترس خانواده رضا مجبور به سکوت شدم. خون خونم را می خورد. با خودم فکر کردم نکند رضا از اینکه با او ازدواج نکرده پشیمان باشد، نکند آرزوی ازدواج با دختر باکره در دلش مانده باشد. از همان روز برایم حکم هوو را پیدا کرد حسابی از او تنفر پیدا کردم. دمغ و کلافه به ویلا برگشتیم. نادر و قاسم روی کاناپه های هال خوابیده بودند. به اتاق خواب رفتم.رضا کنار امیر روی تخت دراز کشیده بود. به محض ورودم چشمانش را باز کرد. معلوم بود که خوابش نبرده. لبخندی زد و گفت : چه زود برگشتید.
- امیر ادیتت نکرد؟
romangram.com | @romangram_com