#روز_قضاوت_پارت_175
- پسر عمه اش ، از بچگی با هم بزرگ شدند اونم نامزدش بود.
- دختر خوشگلی بود نه؟
سری از روی اکراه تکان دادم. نمی دانم چرا احساس خوبی به زن قاسم نداشتم. صورت زیبایی داشت ولی به نظر آدم خوبی نمی آمد. آن روز میز قشنگی چیدم. نادر آنقدر از دستپختم تعریف کرد که از فروغ خجالت کشیدم. قاسم و رضا هم حرفهایش را تایید می کردند. فهیمه مثل زمانی که من تازه به تهران آمده بودم لباس پوشیده بود. حالا می فهمیدم زندگی در تهران بزرگ چقدر در من تاثیر گذاشته بود. قاسم هم تعارف و تکلف مشهدی در رفتارش به چشم می خورد. رضا طبق عادت همیشه در موقع ناهار امیر را بغل می کرد تا من به راحتی غذا بخورم. به راستی که رفتارش با همه مردها فرق داشت. یا لقمه به دهانم می گذاشت یا تحسینم می کرد. برای صدا کردن من هرگز اسم خالی ام را به زبان نمی آورد. تکیه کلامش طلعت جان، عزیزم، یا خانم خانما بود. به وضوح متوجه تغییر رنگ فهیمه می شدم. هربار که متوجه محبتی از جانب رضا به من می شد با نگاههای معنی دار و اخم و تخم به قاسم چشم غره می رفت. بعد از ناهار با کمک هم میز را جمع کردیم. فروغ پیشنهاد کرد برویم قدم بزنیم ولی این پیشنهاد به علت گرمای هوا از جانب آقایان رد شد. قرار شد آنها چرتی بزنند. من و فوغ و فهیمه از ویلا بیرون آمدیم. فروغ گاهی سیگار می کشید و این برای من که هرگز ندیده بودم خانمی سیگار دود کند خیلی جالب بود. آن روز هم سیگاری آتش زد. از کوچه باغهای پشت ویلا که به واسطه داشتن درختهای بلند و سر به فلک کشیده و پر شاخ و برگ خنک تر بود راه افتادیم. چه مناظری بود، به یک کارت پستال می مانست. زمین و زمان سبز بود. تعدادی زیادی گربه در این کوچه ها برای خودشان می گشتند. فروغ اول از همه شروع به صحبت کرد: آخیش چه عجب؟ آخرش از ویلا بیرون آمدیم. اگر تازه ناهار نخورده بودیم می رفتیم توی آب. فهیمه ساکت بود و حرفی نمی زد.خیلی دلم می خواست راجع به ازدواجش بدانم.پرسیدم: جشن عقدکنانتان کی بود؟ چرا ما خبر نشدیم؟
پیچ و تابی به گردنش داد و گفت : ماه پیش بود. خانم بزرگ نشونی شما را ندادند. گفتند آقا رضا مرخصی ندارند و نمی توانند بیان.
- وا، از کجا این قدر مطمئن بودند؟رضا و قاسم مثل دو برادر می مونن. هرطوری بود دوروزه می آمدیم و برمی گشتیم.
- باز هم فهیمه پشت چشمی نازک کرد و گفت : آخه ما نشونی جدید شما را نداشتیم. تلفن اداره را هم خانم بزرگ حاضر نشدند بدهند.
- فروغ دسته گل کوچکی از گلهای خودرو درست کرده بود و بدون توجه به صحبتهای ما چشمش همه جا دنبال گل بود.
- دوباره از فهیمه پرسیدم : شما با آقا قاسم از قبل آشنا بودید؟
romangram.com | @romangram_com