#روز_قضاوت_پارت_174
وقتی آقایان آمدند فروغ هم حمام رفته بود و هر دو موهایمان را بسته و کلی آرایش کرده بودیم. نادر که مرد بامزه ای بود گفت: اهه، اینارو باش. انگار می خوان برن شب نشینی.
رضا با تحسین نگاهم کرد و گفت : اگه بخوان برن شب نشینی که هنر نکردن، هنر واقعی اینه که زن برای شوهرش خودشو بسازه.
آن شب یکی از فراموش نشدنی ترین شبهای عمرم بود. شام خوشمزه ای کنار هم خوردیم. فلاکس چای را آماده کردیم و به قصد قدم زدن کنار دریا به اتفاق از کوچه باغهای اطراف ویلا گذشتیم. رضا که عاشق و دیوانه طبیعت بود هم چنان که امیر را در آغوش گرفته بود به خواندن اشعاری زیبا پرداخت.
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
آن قدر این شعر در روح و روانم اثر کرد که سالهای متمادی آن را در خاطر حفظ کردم و با هر بار خواندنش دوباره خودم را در همان حال و هوا احساس می کردم و آن کوچه باغهای زیبا و گیاهان معطر در نظرم زنده می شد.
دیدن دریا و امواج سهمگین در آن سیاهی شب بی اندازه برایم جالب و دیدنی بود. تا پاسی از شب کنار ساحل نشستیم. صدای موسیقی باب روز آن زمان از بلندگوی رستوران ساحلی به گوش می رسید. زوجهای جوان دسته دسته دست در دست هم به تماشای دریا می آمدند. دنیای متفاوتی بود. انگار نه انگار که پاسی از شب گذشته. گوشه ای عده ای جمع شده بودند و به صدای جوانکی گیتاریست که روی ماسه های نرم دریا نشسته بود گوش فرا داده بودند. در جای دیگری خانواده ای مثل خودمان زیر اندازی پهن کرده و به خوردن و آشامیدن مشغول بودند.بچه های قد و نیم قد با ماسه ها بازی می کردند. رضا با صدای بلند مشغول تعریف ماجرای جالبی برای نادر بود. زن و شوهری جوان از کنارمان گذشتند که در تاریکی شب زیاد قیافه شان را ندیدم. ناگهان مرد جوان به عقب برگشت و به رضا که همچنان گرم صحبت بود نگاهی انداخت. حالا چهره اش را به خوبی می دیدم. قاسم بود. رضا هم به سرعت او را شناخت و یکدیگر را در آغوش گرفتند. زن جوان با فاصله ایستاد و هاج و واج به ما نگاه می کرد. با قاسم احوالپرسی کردم. نامزدش را معرفی کرد، فهیمه نام داشت. خیلی تعجب کردم چطور رضا با این همه صمیمیتی که با قاسم داشت در مراسم ازدواج او شرکت نکرده ، ولی از آنجایی که خیلی عادی با این قضیه برخورد کرد احتمال دادم که در جریان بوده. رضا امیر را با افتخار به قاسم نشان داد. او هم بچه را در آغوش گرفت و بوسید. نشانی ویلا را به او داد. گویا آن دو اتاقی در بابلسر اجاره کرده بودند که با ما خیلی فاصله داشت. قرار بر این شد که روز بعد ناهار را در ویلا منتظرشان باشیم. روز بعد وقتی بساط صبحانه را برچیدیم با فروغ به آشپزخانه رفتیم و با کمک هم مشغول تدارک ناهار شدیم. رضا و نادر هم به قصد خرید از ویلا خارج شدند. با ذوق و شوق کار می کردم. دلم می خواست به پسر عمه رضا نشان بدهم که کدبانوی قابلی هستم.فروغ که زیاد اهل کار نبود کلافه به نظر می رسید، اما پا به پای من در آشپزخانه مشغول بود و طبق دستوراتی که می دادم عمل می کرد. عاقبت به کارها سر و سامان دادیم. بعد به اتفاق فروغ برای شیر دادن امیر به اتاق خواب رفتیم. امیر تازه بیدار شده و بی سر و صدا مشغول بازی بود. مشتهای گره کرده اش را جلوی چشمانش می گرفت و با کنجکاوی به حرکت آنها نگاه می کرد. فروغ که علاقه زیادی به امیر داشت با حوصله کنارم نشست و به او خیره شد. دلم خیلی برایش می سوخت. خیلی دلش بچه می خواست ولی انگار خواست خدا این نبود. همین طور که به امیر شیر می دادم گفتم: چقدر خوب شد آمدیم ، از تهران خسته شده بودم. از وقتی با رضا ازدواج کردماولین باریست که با هم سفر می آمدیم البته غیر از سفر مشهد که چون زادگاهمه برایم حکم سفر تفریحی را ندارد. فروغ در حالی که پاهای امیر را نوازش می کرد گفت :مگه ماه عسل نرفتین؟
- نه بابا ماه عسلمان کجا بود؟
- ببین... اگه قرار باشه مهمان بازی راه بندازیم و همه اش بپزیم و بشوریم که اسمش سفر نیست. شمال یعنی استراحت، یعنی دریا.... امروزم که از قرار معلوم از دریا خبری نیست. راستی گفتی اونا چه کاره رضا بودند؟
romangram.com | @romangram_com