#روز_قضاوت_پارت_173


فروغ با بی میلی از جا برخاست. لباس امیر را عوض کردم. صورتش را شستم و موهایش را آب و شانه زده مثل یک دسته گل در بغل رضا گذاشتم و با خوشحالی به فروغ پیوستم. مثل بچه های مدرسه ای ذوق می کردیم.مواد غذایی خشک را با نظم و ترتیب در کابینت جا دادم و خوراکیها فاسدشدنی را داخل یخچال گذاشتیم. باقی مانده میوه های توی راه را در سبد کوچک و زیبایی که در آشپزخانه پیدا کرده بودم گذاشتم و همراه چای به اتاق نشیمن آوردم. ساعتی بعد نادر و رضا به قصد خرید از ویلا خارج شدند. از رضا خواستم امیر را با خودش ببرد تا بتوانم حمامی بروم و کمی به سر و وضعم برسم. وقتی از حمام بیرون آمدم فروغ مشغول کندو کاو در گوشه و کنار ویلا بود. صدایش زدم و گفتم: فروغ جان، حوصله داری موهایم را سشوار بکشی؟ من نمی توانم این کار را به خوبی تو انجام بدم.

فروغ در حالی که دفترچه تلفن را زیر و رو می کرد گفت : تو هوای اینجا سشوار کشیدن هیچ فایده ای نداره. ده دقیقه بعد همه زحمتهامون به باد می ره. آخه اینجا شرجیه.

تا به حال به هیچ نقطه ای که هوای شرجی داشته باشه سفر نکرده بودم و هر چی که فروغ درباره شرجی بودن هوا می گفت برایم تازگی داشت.

- تو شنا بلدی؟

- خوب معلومه، مگه تو نیستی؟

- راستش تا به حال توی آب نرفتم.

- اوا مگه میشه؟ یعنی استخر هم نرفتی؟

با شرمندگی جواب دادم : نه، آخه مشهد کسی از این کارها نمی کنه.


romangram.com | @romangram_com