#روز_قضاوت_پارت_172
- نخیر مال ما نیست مال شماست باید تشریف بیارید سندش را امضا کنید.
- رضا جان سر به سرم نذار من که رانندگی بلد نیستم.
- خوب نباش، یاد میگیری.تا اون موقع هم دست من امانت ، باشه؟
اشک شوق در چشمانم جمع شد و گفتم : مبارک باشه ان شاالله. به خوشی استفاده کنیم. ان روز تا اخر شب در خیابانها گشت زدیم. موقع شام بود که به خانه برگشتیم. هفته بعد با فروغ و نادر قرار گذاشتیم به یک سفر دسته جمعی به شمال برویم. چقدر هیجان داشتم.تا به حال شمال نرفته بودم و دریا را ندیده بودم. چهار روز مانده به سفرمان با فروغ هماهنگ کرده و کلیه وسایل لازم را تهیه کردیم. فروغ مرتب می گفت مایو یادت نره. نمی دونستم مایو چی هست و از کجا باید خریدش. شب سفر تا صبح خوابم نبرد. یک ساعتی هم که خوابیدم مرتب خواب دریا دیدم. روز بعد صبح زود همه وسایل و لوازم را داخل ماشین گذاشتیم و راه افتادیم. تمام طول راه در حال پذیرایی از رضا بودم. وقتی کنار او بودم آرامشی عمیق سراپایم را فرا می گرفت. خونسرد و آرام و مسلط رانندگی می کرد و در هر منطقه خوش منظره ای که می دید نگه می داشت و از من و امیر عکس می گرفت. ساعت دوازده بود که به بابلسر رسیدیم. در پنج کیلومتری بابلسر منطقه زیبایی بود به نام دریاکنار. یکی از مهندسان اداره رضا کلید ویلایش را در اختیار او گذاشته بود و این برای ما در شرایط مالی که داشتیم یک فرصت طلایی محسوب می شد.از خوشحالی روی پایم بند نبودم. همه چیز به نظرم مثل یک رویا بود. ویلاهایی زیبا که هر کدام در میان انبوهی از درختان و گیاهان سبز محصور شده بود. خیابان کشیهای منظم و ماشینهای آخرین مدل. دختران جوان به دوچرخه سواری در خیابانها مشغول بودند. مات و مبهوت نگاه می کردم. به ویلای موردنظر رسیدیم. اولین چیزی که توجهم را جلب کرد تاب بزرگ و سبز رنگ وسط محوطه بود. داخل شدیم. همه ساختمان بوی نا می داد. رضا فوری پرده ها را کنار زد و پنجره ها را گشود. تازه تزئینات داخل ویلا را دیدم. مبلمانی بسیار قشنگ، میز ناهارخوری چوب گردو و تعدادی صندلی و پرده های بسیار زیبا که هماهنگی چشمگیری با موکتها و رنگ دیوارها داشت. ویلا دو طبقه بود. از همان ابتدا فروغ و نادر بالا را انتخاب کردند و چمدانشان را به آنجا انتقال دادند. ما هم به خاطر امیر که تازه خزیدن را یاد گرفته بود در اتاق خواب پایین ساکن شدیم. اتاق خواب بزرگ دیگری هم در مجاورت اتاق ما بود که متعلق به مهندس کمالی و درش قفل بود. چه هیجانی داشتم. همه چیز برایم تازگی داشت. چنان از دیدن آشپزخانه به وجد آمده بودم که دلم می خواست هر چه زودتر بساط آشپزی را برپا کنم. آقایان برای آوردن بقیه وسایل بیرون رفتند. من و فروغ به اتفاق به اتاق خواب طبقه پایین رفتیم که به رنگ نارنجی و سفید تزیین شده بود. امیر را روی تخت گذاشتم و مشغول تعویض لباس و لاستیکی اش شدم. فروغ در حالی که به اطراف نگاه می کرد گفت: چه خوب شد آمدیم، یک هفته ای از هوای آلوده تهران راحتیم. چه ویلای راحت و قشنگیه...فکرشو نمی کردم. بارک الله رضا.
همانطور که سرگرم کارم بودم گفتم: رضا خیلی از آقای مهندس تعریف می کنه. خیلی دلم می خواد ببینمش. خیلی جالبه مردی که در اداره این همه دبدبه و کبکبه داره به یک کارمند جز تا این حد محبت داشته باشه.
- نادر میگه آقا رضا با ایمان و درستکاره که همه توی اداره مریدشن. راستی که خیلی مرد ماهیه. قدرشو بدون.
- نادر خان هم مرد خوبیه.
مردها باسر و صدا وارد شدن و خوراکیها را جابجا کردند. مشغول شیر دادن به امیر بودم که صدای نادر خان بلند شد.
- فروغ خانم بیا این بساط چای را روبراه کن که همگی خسته ایم. بدو دختر خوب.
romangram.com | @romangram_com