#روز_قضاوت_پارت_171


آقاجان که تا به حال سکوت کرده بود نگاهی عاقل اندر سفیه به من انداخت و گفت: ببین طلعت درست که شوهرت مخالفتی با اومدن بچه ها به خونه اش ندارهولی اینو بدون که هیچ مردی هرچقدر نحیب و شریف باشه حوصله بچه دیگری را نداره. آخرش یک روز طاقتش طاق میشه و عملی انجام میده و یا حرفی میزنه که به مذاق تو خوش نمی اد و توقع نداری . اونوقت زندگی به کام هردوتون تلخ میشه. در ضمن تو الان در یک خونه اجاره ای زندگی می کنی از کجا معلومه که صاحبخانه وقتی ببینه دو تا بچه شر و شیطان هم بهتون اضافه شده عذرتونو نخواد و جوابتون نکنه؟فکر مارا نکن تا حالاش گذشته بعد از این هم می گذره این طفلکهای معصوم آزاری به ما ندارن.

نگاهی از سر قدرشناسی به آنان انداختم راستی که خداوند چه صبری به پدر و مادره داده .آن شب تا وقتی به خواب رفتم یکسره نصیحت شنیدم. خانم جان می گفت قدر خانه و زندگیت را بدان. شوهر لباس تن نیست که بشود هر روز عوضش کنی زن سازگار کسی است که با همه جور شوهرش بسازه وگرنه هیچ ادمی بی عیب نیست. همه چیز دست زنه و این اونه که می تونه زندگیشو مطابق میلش بسازه.

نمی دانم چرا هر چی از خوبیها و محبتهای رضا می گفتم مثال می زدم باز حرف خودشان را می زدند. آقا جان گفت : فراموش نکن او پسر خانه بوده و تو بیوه. اونم با دو تا بچه. مردم حسودن.خیلیها ممکنه زیر پاش بشینن و از ره به درش کنن. تو باید عاقل و زیرک باشی و قدرشو بدانی و بهش محبت کنی و از او حرف شنوی داشته باشی همیشه در زندگی بخت و اقبال همراه آدم نیست. خیلیها بودند که به امید زندگی بهتر از چاله درآمدندو در چاه افتادند. حالا اگر بخت با تو یار بوده بداناین اتفاقیه که همیشه نمی افتد.جوان تراز آنی بودم که به عمق گفتارشان پی ببرم. به نظرم می آمد که به دوره من تعلق ندارند.با عشق آشنا نشده اند و چیزی از این نوعزندگی نمی دانند. اما چیزی نگفتم و وانمود کردم نصیحتشان را چون گنجی گرانبها گرامی می دارم.تمام طول پرواز لحظه دیدارم با رضا را در نظرم مجسم می کردم. طی تماسهای تلفنی که با هم داشتم آنقدر برای دیدن من و امیر بی تابی می کرد و قربان صدقه مان می رفت که دلم به لرزه می افتاد. گاه فکر می کردم نکند هواپیماسقوط کند و من هرگز او را نبینم. دلم برای خانه کوچکمان پر می زد. وقتی در فرودگاه مهرآباداو را در بین همه کسانی که در رفت و آمد بودند تشخیص دادم مثل کبوتری عاشق به سویش شتافتم. چه روز قشنگی بود. آن روز رضا با چشمانی اشک آلود از ما استقبال کردو از من به خاطر این که او را صحیح و سالم تحویلش دادم قدردانی کرد.وفتی به خانه رسیدم چیزی که نظرم را جلب کرد دسته گل زیبایی بود که رضا برایم خریده بود. خانه از تمیزی برق می زد. مثل یک کدبانوی ورزیده فکر همه چیز را کرده بود. تا آخر شب مثل پروانه گردمان چرخیدو همچون مهمانی عزیز از ما پذیرایی کرد. به راستی که مرد بی نظیری بود. روزهای خوش زندگی ام همچنان می گذشت.

فصل 18

خرداد ماه همراه شاگردان دبیرستانی امتحان دادم. نتیجه امتحاناتم موفقیت آمیز بود. تشویق و تحسینهای رضا آنقدر دلگرمم می کرد که دوباره در کلاسهای شبانه سال بعد ثبت نام کردم. کلاسها از اول مهر شروع می شد و مطمئن نبودم ب وجود امیر بتوانم در آنها شرکت کنم.تابستانی دیگر آغاز شد. امیر آنقدر شیرین و دوست داشتنی بود که توجه همه رهگذران را به خودش جلب می کرد.صورت گرد و سفید با چشمهای درشت عسلی و لبانی قلوه ای و صورتی رنگ و موهایی نرم و پرپشت چهره ای عروسکی از او ساخته بود.بچه فوق العاده ای بود. آرام و خوش اخلاق و خوش خوراک. شیر خوبی هم داشتم. در سه ماهگی به بچه شش ماهه می مانست.تنها تفریح روزهایتعطیل ما رفتن به پارک یا سینماف یا رفت و امد با فروغ و شوهرش بود.دوستان جدید دیگری نیز پیداکرده بودیم. در بین مردهایی که می شناختم رضا تنها مردی بود که هرگز لب به مشروب نزده بود و تمام دلخوشی اش من و امیر بودیم.به وضوح متوجه حسادت دیگر زنان به زندگی ام می شدم. من هم برایش سنگ تمام می گذاشتم و روی هم رفته زندگی شیرین و عاشقانه ای داشتم که نظیرش را تنها در فیلمهای سینما دیده بودم.هفته اخر مرداد ماه بود که باز رضا با کارهای ابتکاریش غافلگیرم کرد.بعدازظهر امیر تازه از خواب بیدار شده وسرحال و قبراق در رختخواب دست و پا می زد. یاد سعید افتاده بودم و زندگی سراسر رنجی که ان زمان داشتم. چقدر بچه ها به هم شباهت داشتند، اما این کجا و ان کجا؟پاهای چن خورده امیر را با هیکل لاغر و استخوانی آن دو مقایسه می کردم. خلق و خوی خوشش را با اخلاق تند و عصبی بچه های بیچاره ام مقایسه می کردم که رد آن خانهپر جنجال هر روز شاهد زد و خورد بین من و پدرشان بودند. چقدر امیر در مقایسه با آنهابچه خوشبختی بود. خوب می خورد و در آرامش کامل می خوابید. حالا می فهمیدم یک مادر وقتی دل خوشی از زندگی اش نداشته باشد نمی تواند همه انرژی اش را در بچه داری بکار گیرد.من دربست در اختیار امیر بودم.هرماه به طور منظم برای معاینه به دکتر مخصوصش مراجعه می کردم. هرکار مفیدی را به خاطر اینکه شیر خوبی داشته باشم انجام می دادم. از همه مهمتر آرامش درونی ام بود که از راه شیر به او منتقل می شد. با صدای زنگ در رشته افکارم پاره شد اول فکر کردم فروغ هوس کرده سری به خانه ما بزند. در را باز کردم و از پشت پنجره به تماشا ایستادم. با کمال تعجب رضا را دیدم که شاد و خندان داخل می شود خیلی برایم عجیب بود رضا می بایست در این ساعت بعدازظهر در مغازه کفاشی باشد. چه شده اینوقت روز هنوز نرفته برگشته بود.به استقبالش شتافتم. مثل همیشه ارام و خونسرد وارد شد. سلام کردم و پرسیدم :چطور شد برگشتی؟

با لبخندپاسخ داد: چیزی نشده دلم برای عیالم تنگ شده بود و به طرف امیر رفت که همچنان مشغول بازی بود. تمام هیکلش را غرق بوسه ساخت. در حالی که بالای سرش ایستاده بودم دوباره پرسیدم: تور خدا بگو چی شده، مگه مغازه نرفتی؟

بدون توجه همان طور که با امیر ور می رفت گفت: برو لباس بپوش این فسقلی را هم حاضر کن می خوام ببرمتون یک جای خوب.

هرچه اصرار کردم موفق نشدم از زیر زبانش حرف بکشم ناچار لباس پوشیدم و دنبالش راه افتادم. رضا جلوتر از ما تند تند از در بیرون رفتو در کمال تعجب دیدم سوییچی از جیبش در آورد و در پیکان سبز رنگی را باز کرد که کنار کوچه پارک بود. گفت: بفرمایید خانم خانما! این صندلی متعلق به شماست.روی صندلی کنار راننده چندشاخه گل بود. از خوشحالی جیغ کوتاهی کشیدم و گفتم : وای رضا جان، این ماشین مال ماست؟


romangram.com | @romangram_com