#روز_قضاوت_پارت_170

- چرا چند روزی نمیای تهران پهلوی من. مگه قولنداده بودی بعد از عروسی دست علی آقا را بگیری و بیای تهران.

- پس من از اون موقع چی دارم بهت می گم. ما هنوز یک شام با هم تنها بیرون نخوردیم. اگه من اسم مسافرت بیارم اون جلوتر از من چمدانهاشو بسته.

- خوب چار چیه؟ یعنی هیچوقت نمی خوای بیای خونه ما؟

- چرا دعا کن این عفریته سرش رو بذاره زمین....بعدش میام.

- ای بابا چه چیزایی میگی این که نشد حرف.

مهری یکی دو ساعتی اونجا بود و بعد رفت. دلم برایش خیلی سوخت. گرچه مطمئن بودم از پس خودش خوب بر می آید ولی به هر حال آزادی خیال گذشته را نداشت. هردو قول دادیم با هم تماس داشته باشیم.

شب آخر اقامتم در مشهد امیر را نزد خانم جان گذاشتم و به اتفاق حمید و سعید به خیابان رفتیم. قدری برایشان خرید کردم. وقتی به خانه برگشتم هوا تاریک شده بود و موقع خوردن شام بود. آقاجان پرهیز غذایی داشتند. برایشان غذای کم نمک و کم چربی پخته بودند. بعد از صرف شام ساعتی کنار آقاجان نشستم. کمی تکیده و لاغر به نظر می رسیدند. گفتم: ان شا الله هر وقت بهتر شدید دست خانم جان را بگیرید و بیایید تهران. تغییر آب و هوا برایتان خوبه. جوابی نشنیدم. با اینکه برای بردن بچه ها به تهران با آنان صحبت کرده بودم و میدونستم جوابشان منفی است اما یک بار دیگه پیشنهادم را مطرح کردم. رو به خانم جان کردم و گفتم: من می دونم نگهداری از دو پسربچه در این سن و سال چقدر برای شما سخته. حالا که من مشکلی ندارم. ان شاالله به محض بهبود آقاجان همگی با هم بیایید تهران و بچه ها را بگذارید پیش خودم. همین مدت هم که جورشان را کشیدید و مثل گل تر و خشکشان کردید یک دنیا ممنونم.

خانم جان تکانی به هیکل چاقش داد و گفت: نه مادر ما کاری نکردیم.بیشتر زحماتشون گردن ربابه بود از اون باید ممنون باشی...بعد از رفتن تو یک دفعه این خونه خیلی سوت و کور شد. اگه این بچه ها نبودن من و آقات از تنهایی دق می کردیم. ما هم دلمون به اینها خوشه. برو با خیال راحت به زندگیت برس.

آخه آقاجان با این حال و روز حوصله قیل و قال اینا را ندارند.

romangram.com | @romangram_com