#روز_قضاوت_پارت_169
- پس از چی ناراحتی؟ اصل کار همینه که اون خوب باشه و تو باهاش خوش باشی.
- خوب آخه همین دیگه. نمی تونم با شوهرم با خوش باشم چون اون عجوزه نمی ذاره... مادشوهرمو می گم. مثل کنه بیست و چهار ساعته به ما چسبیده. در اصل زندگی ما سه نفره است. هرچی برای من میخره باید برای اونم بخره، هرجا میریم باید اونم ببریم، هرچی می خوریم باید به اونم بدیم. تازه با همه این حرفها چشم نداره ببینه ما یک ساعت با هم تنها باشیم. مثل اجل معلق خودشو می رسونه.
- مگه با شما یه جا زندگی می کنه؟
- ای طلعت جان اسمشه که اون طبقه پایین و ما بالا. هر روز یک کلکی سوار می کنه میاد بالا. یک روز میگه از تنهایی دلم پوسید. یک روز میگه حالم بده می ترسم بمیرم و کسی نباشه یک لیوان آب دستم بده. یک بار میگه از تو حیاط صدا می آد خوابم نمی یره، خلاصه که تمام طول روز ور دل ما نشسته. حالا کاش یک جا بتمرگه و کاری به کار ما نداشته باشه. تو کاری نیست که دخالت نکنه و ایراد نگیره. باورکن بعضی وقتها دلم می خواد با همین دستهام خفه اش کنم بس که ور می زنه و فضولی می کنه. تازگیها ورد بچه برداشته. هی میگه علی سنش بالاست باید زودتر بچه دار بشین تا ازتون نگذشته.
- علی آقا چی میگه؟
- علی کی خونه هست که بخواد بین ما قضاوت کنه ؟ از هفته ای هفت روز چهار روزش را از صبح تا عصر سرکاره، دو روزش کشیکه و تا صبح نمی آد...جمعه ام که تو خونه است این قدر که من و مادرش با هم چینگ و چینگ می کنیم اعصابش خورد میشه یا میگیره می خوابه یا میزنه بیرون.
- خوب بهش بگو یه جوری به مادرش حالی کنه که کالری به کار تو نداشته باشه.
- مگه جرات داره! زنیکه چنان سلیطه بازی از خودش در می آره که بیا و ببین. هرقدر هم بهش غر می زنم که از دست مادرت عاصی شدم میگه اون افتاب لب بومه. تو خانمی کن تو صبور باش. بهش حق بده من و اون یک عمر با هم تنها بودیم تو برای او مثل هوو می مونی. میگه آخرش به وجودت عادت می کنه. تا حالا که با همین حرفها منو حسابی خر کرده.
romangram.com | @romangram_com