#روز_قضاوت_پارت_168

کاش ربابه در را باز می کرد. او خوب بلد بود اوضاع را روبراه کند. صدا از حلقومم خارج نمی شد. دوباره صدای خانم جان بود که نزدیک تر می شد. صدایی در درونم فریاد زد : الهی قربان صدای پایت مادر و لحظه ای بعد رد آغوشش می گریستم. ربابه لنگان لنگان با شنیدن صدای گریه بلند من و هق هق خانم جان خودش را رساند. امیر را که تازه بیدا شده بود در آغوش خانم جان انداخته و دستهایم را دور گردنش حلقه کرده و صورت عرق کرده اش را بوسیدم. ناگهان هیکل بلند و لاغر آقاجان از لای در نمایان شد در حالی که دستشان را به چارچوب در تکیه داده بودند و با سرو رویی آشفته و نگاهی کنجکاو به ما می نگریستند. از آن دو جدا شده و دوان دوان به طرفش شتافتم و جلوی پاهای کشیده اش به زمین افتادم. تمام صورتم از اشک خیس بود انقدر به پاهایش بوسه زدم تا دست نوازشش را بر سرم احساس کردم. از جا برخاستم و خودم را در آغوشش جای دادم حس می کردم خیلی لاغرتر شده اند. صدای ربابه بود که مثل جریان برق تکانم داد.

- بیا خانم خانما اینم دست گلهات صحیح و سالم.

خدایا چه می دیدم باور نمی شد در عرض یک و سال و نیم این قدر بچه هایم بزرگ شده باشند . هردو ترگل و ورگل کناری ایستاده و مات و خیره نگاهم می کردند. فریادی از ته دل کشیده و به طرفشان شتافتم. هردو را به سینه فشردم و سر و مویشان را غرق بوسه ساختم. چقدر رفتارشان با من غریبه بود امیر در این گیر و دار خانه را روی سرش گذاشته بود مجبور شدم از بچه ها جدا شوم و او را از بغل خانم جان بگیرم. موقع شیرش رسیده بود. ساعتی بعد همگی دور هم نشسته بودیم. هیچ کدام حرفی از گذشته به میان نیاوردند تنها من بودم که با افتخار زندگی سعادتمندانه ام را برایشان شح می دادم. از ایمان و اعتقاد رضا می گفتم. از نمازش که هیچ گاه ترک نمی شد. از رفتار و کردار جوانمردانه اش با خودم. چقدر بعضی از حرفهایم به مذاق خانم جان خوش می آمد. احساس می کردم مهر او را حسابی به دلش انداخته ام. آقا جان آهی کشید و گفت: خدا را شکر تو راضی هستی.

از همه آنان به خاطر زحمتهایی که به پای بچه ها کشیده بودند تشکر کردم و خاطر نشان ساختم که برای بردنشان به تهران هیچ مشکلی ندارم. وقتی گفتم رضا نگهداری از آن دو را برای خودش سعادتی می داند که خداوند نصیبش ساخته تا اندوخته ای برای آخرتش باشد گل از گل خانم جان شکفت.و لی آقاجان چهره ای متفکرانه به خود گرفت. روزهای اقامتم مثل برق گذشت. یکی دوبار با رضا تماس گرفتم. خیلی اظهار دلتنگی می کرد. امیر عزیز همه شده بود حتی سعید و حمید از حضور او در خانه لذت می بردند. وقتی به او شیر می دادم صبورانه کنارم نشسته و با تمام وجودشان غرق تماشا می شدند. فرصت رفتن به منزل مهری را نداشتم اما آمدنم را به وسیله خانواده اش به او اطلاع دادم. روز سوم بود که به دیدنم آمد. چقدر قیافه اش عوض شده بود . ابروهای نازک نخی و موهایی کوتاه که به رنگ بلوطی در آمده بود از او چهره ای ساخته بود. مدتی در آغوش هم گریستیم. مرتب به من می گفت خانم تهرانی. همان مهری همیشگی بود. بذله گو و لوده و پر سر و صدا. عجیب بود که رفتار خانم جان با او صد و هشتاد درجه تغییر کرده بود. تعجب می کردم چرا باید وجود یک مرد در زندگی به یک زن بها بدهد؟ حالا که مهری شوهر داشت برای آنان قابل احترام شده بود فرصت خوبی بود که از زندگی تازه مهری بپرسم. قدم زنان به حیاط رفتیم. باغچه غرق بنفشه بود. نسیم ملایم بهاری شاخه های سرسبز درختان میوه را به حرکت در می آورد. کف حیاط هنوز از بارش رگباری که صبح زود آمده بود نمناک بود. چقدر دلم می خواست رضا هم اینجا بود و با هم از این همه زیبایی لذت می بردیم رضا عشق عجیبی به طبیعت داشت. چند گلدان در خانه داشتیم که با تمام وجودش به آنها عشق می ورزید. خیلی وقتها دیده بودم که با آنها حرف می زند. هرکس به خانه ما قدم می گذاشت از شادابی و سرسبزی گلدانها شگفت زده می شد. با صدای مهری رشته افکارم پاره شد.

- خوب تعریف کن ببینم خانم تهرانی در چه حالی؟

- تو بگو ، از شوهرت از زندگی جدیدت. اگه بدونی چقدر دلم برای این تنها بودن و وراجی هامون تنگ شده.

آهی کشیدوگفت: هی چی بگم. با دست خودم خودم را انداختم تو چاه. ماها وقتی میریم خونه شوهر و گرفتار مشکلات زندگی می شیم و راه پس و پیش نداریم، تازه می فهمیم چه خبره.

- این طوری حرف نزن مهری جان تو که ماشالله خوب زرنگ بودی. درستو خوندی. عشقتو کردی. بعد با چشم و گوش باز ازدواج کردی. من چی بگم که اون موقع تازه سیزده سالم تموم شده بود. اونم با همچون مردی؟ تو که خودت بهتر می دونی.

- خوب البته ناشکری نمی کنم . علی مرد بدی نیست.

romangram.com | @romangram_com