#روز_قضاوت_پارت_167
- تورو خدا بگو دکتر چی گفته؟
- والله ننه جان من که سر در نمی آرم ولی میگن دکتر سفارش کرده نباید زیاد حرکت بکنن. نباید جوش بزنن. چون ممکنه دوباره سکته کنن. تو نمی خوای بیای آقاتو ببینی؟والله به این دنیا اعتباری نیست. الهی آقاجانت صد و بیست ساله بشن ولی مادر جان دنیا ارزش نداره.
- فکر می کنی من دلم نمی خواد؟ به خدا نی ترسم همون معامله ای که با شوهرم کردن با من هم بکنند.
- این حرفها چیه ننه؟ بیا دست آقاجانت را ماچ کن. از کجا معلوم که با دیدن تو حالشان خوب نشه؟
آهی کشیدم و گفتم : چه می دونم ربابه جان. چی بگم.
تا وقت خداحافظی ربابه مرتب سفارش می کرد که زودتر بیام. جمله آخرش توی گوشم زنگ می زد : کاری نکن دیدارتان به قیامت بیفته. تازه یادم آمد که راجع به تولد امیر چیزی نگفتم... خوب حالا مگه فرقی هم می کرد. شب مدتی با رضا راجع به حال و روز آقا جان صحبت کردم. رضا عقیده داشت این بهترین فرصت برای رفع کدورت هاست و چه بسا رفتن من برای بهبود حال آقاجان نیز موثر باشد. بیشتر دودلی ام به خاطر رضا بود چون مرخصی نداشت. در ضمن امیر کوچک تر از آنی بود که بتواند سفر کند می ترسیدم سرما بخورد چون هنوز دوماهش تمام نشده بود.
دو سه روز با همین منوال گذشت آخرش دلم را یکدل کردم. حالا منزل مهری را داشتم اگر آقاجان من را از خودش می راند می توانستم یکی دو روز نزد او بمانم. شوق دیدار مهری در تصمیمم بی اثر نبود. رضا بیشتر از من نگران سلامتی امیر بود اما در کمال سخاوت و با تمام مشکلات مالی که داشتیم با گرفتن یک بلیت دوسره هواپیما غافلگیرم کرد. شب پیش از رفتن تا صبح خوابهای عجیبو غریب دیدم و درست نخوابیدم. روز بعد با دلهره فراوان از تخت پایین آمدم. تا بعدازظهر وقت داشتم لوازم مور نیاز خودم و امیر را جمع و جور کنم.از مغازه های اطراف منزلمان آنچه مورد علاقه رضا بود را خریدم و در یخچال جا دادم مقداری غذا هم برای نیاز دو روز او پختم. لباسهایش را شستم و اتو زدم هنوز نرفته احساس می کردم دلم برایش تنگ شده او نیز حالی بهتر از من نداشت. هزار بار امیر را در آغوش گرفت و بوسید. با اینکه بلیت چهار روزه گرفته بود حال کسی را داشتم که به سفر دور و درازی می رود خیلی هیجان زده بودم. نخستین بار بود سوار هواپیما می شدم. باورم نمی شد یک ساعت دیگر فرسنگها از رضا دور باشم. راستی چقدر انسان بود و چه روحیه والایی داشت. در آخرین لحظه های حرکتم دو اسباب بازی پسرانه برای سعید و حمید خرید و در ساکم جا داد. آنقدر پریشان بودم که فکر این یک چیز را نکرده بودم. اعمال جوانمردانه اش شگفت زده ام می کرد. تمام طول راه چهره معصوم و رنج دیده بچه هایم را مجسم می کردم که به آغوشم بال می گشایند. از وقتی امیر به دنیا آمده بود بیشت یادشان می افتادم. تا آخرین دقیقه های پرواز نحوه برخوردم را با آقاجان و خانم جان تصور می کردم و این که چطور می بایست دلشان را نرم کنم. خوشبختانه تمام طول راه امیر خواب بود. هوای دل انگیز اواخر اردیبهشت ماه مشهد را در نظرم دوست داشتنی تر جلوه می داد. خیابانهای تمیز و با صفا و محله قدیمی خودمان که در آن بزرگ شده بودم همه چیز سرجای خودش بود. سماور سازی، لحاف دوزی و کوچه خانه پدری.
اولین چیزی که توجهم را جلب کرد منزل اقای واحدی پدر مهری بود چقدر به نظرم عوض شده بود. نمای خانه راسیمان سفید کرده و در ورودی شان به رنگ سبز درآمده بود. شاید به خاطر عروسی مهری بود که دستی به سر و روی خانه کشیده بودند. از نگاههای کنجکاو چند تن از همسایگان به یادم آمد که نخستین بار است دون چادر از این محله می گذرم. اگر چه به خاطر دلخوشی خانم جان روسری بزرگی به سر داشتم ولی ریخت و لباسم خیلی با گذشته تفاوت داشت. با عینک دودی که به چشم داشتم مطمئن بودم کسی مرا نمی شناسد. یک سال زندگی کردن در تهران سلیقه ام را به کلی تغییر داده بود با وجود سفارشهای رضا که دلش می خواست با دسته گلی بزرگ وارد شوم با وجود ساک سنگین و بچه در بغل این کار عملی نبود. در ضمن خوش نداشتم ادای آدمهای گناهکار را در بیاورم. با داشتن تکیه گاهی چون رضا پر و بال شکسته ام ترمیم شده بود اما همواره می اندیشیدم گناه از من بود یا از آنان که مرا به جرم شیطنتهای نوجوانی ام وادار کردند چنین تاوان سختی پس بدهم؟ چند بار نزدیک بود پشیمان شده و بازگردم اما عشق دیدن بچه هایم بود که قدرت را از من سلب می کرد. دستم را برای فشردن زنگ بالا بردم. دلم داشت از سینه بیرون می پرید. صدای خانم جان بود که می پرسید : کیه؟
romangram.com | @romangram_com