#روز_قضاوت_پارت_166

- خداحافظ

شماره تلفن آقاجان را گوشه ای یادداشت کردم که فراموش نکنم. شب ماجرا را با رضا در میان گذاشتم. از وقتی فهمیدم آقاجان سکته کرده آرام و قرار نداشتم. رضا تشویقم کرد جهت احوالپرسی تلفنی به منزلشان بزنم. نمی دانم چرا این قدر برایم سخت بود. بقالی کوچکی سر کوچه مان بود که برای تلفن راه دور دقیقه ای پول می گرفت. دو سه روز با خودم کلنجار رفتم تا عاقبت توانستم خودم را راضی به این کار بکنم.

با انگشتانی لرزان شماره را گرفتم. قلبم در سینه با شدت می تپید. با شنیدن لهجه ربابه انگار دنیا را به من دادند. با او خیلی راحت تر بودم. گفتم: سلام ربابه جان. منم طلعت.

چند ثانیه سکوت شد. فکر کردم تلفن قطع شده، دوباره تکرار کردم: ربابه جان منم طلعت.

- سلام مادر جان تو که جان ما را به لب رساندی این چه کاری بود قربان شکل ماهت برم. اگه بدانی خانم جانت چقدر پیر شدن. آقاتم تازه دو روزه از بیمارستان به خانه آمده....تو که همچی دختر نبودی. الهی ذلیل بشه هر کی زیر پات نشست، خدا ازش نگذره.

- ربابه جان این حرفها چیه بعد از این همه مدت می زنی بگو ببینم حالا آقاجانم چطوره؟ شنیدم حال ندارن. به خدا هر شب خوابشنو می بینم.

- الان شکر خدا خوبن مادر. خانم جانت هم رفتن حموم الان می خواستم برم پشتشونو بکشم. آقا جانت هم تو اتاق خوابیدن. به خاطر آقا تلفن را آوردیم توی هال که صدای زنگ اذیتشان نکنه. تو چطوری؟مادر جان... شوهرت چطوره؟

آهی کشیده و گفتم: اگه بدونی ربابه جان چه مردیه، به خدا نمی زاره آب تو دلم تکون بخوره.

- خب الهی شکر.... الهی سفید بخت باشی.

romangram.com | @romangram_com