#روز_قضاوت_پارت_162

- آره فروغ اینجاست.

- راستی حال پسرم چطوره؟ چی کار می کنه؟

- سیر و پر خوابیده.

- از طرف من به مامانش سلام برسون و بگو خیلی دوستش دارم.

- باشه تو هم به باباش از طرف من همین رو بگو.

دل تو دلم نبود و نمی فهمیدم چی کار می کنم. حس می کردم رضا چیزی را از من مخفی می کند. تا نزدیک ساعت دوازده با فروغ سرگرم بودم و بعد از تمام شدن کار ابروهایم صورتم را آرایش کرد. عاشق این کار بود و همیشه می گفت آرزو داشته آرایشگر بشود. دو سه دقیقه به ساعت دوازده رفتم منزل خانم و چشم به تلفن دوختم. خیلی دلم برای مهری تنگ شده بود از یک ماه به تولد امیر صدایش را نشنیده بودم. ده دقیقه از دوازده گذشته بود که مهری زنگ زد.

- سلام مهری جان الهی قربونت برم. اگه بدونی چقدر دلم برایت تنگ شده.

- سلام طلعت جان، منم دلم برایت تنگ شده. راستی قدم نورسیده مبارک. رضا می گفت خیلی خوشگله.

- مرسی مهری جان. اگه بدونی چقدر دلم می خواست الان اینجا بودی. خیلی احساس تنهایی می کنم.

romangram.com | @romangram_com