#روز_قضاوت_پارت_161


- یک پسر تپل مپل

- خدایا متشکرم. متشکرم.

رضا با شنیدن سپاس من دستهایش را به آسمان دراز کرد و گفت : من هم متشکرم.

نگاهم به اطراف اتاق چرخید. خداوندا گویی در بوستانی از گلهای رنگارنگ خوابیده بودم. دور تا دورم پر از گل بود. لبخندی از سر رضایت بر لبهایم نشست. دستهای رضا را فشردم و پرسیدم : تو چی کار کردی؟

- در مقابل آن همه دردی که تو کشیدی ، هیچ.

خدایا چه زن خوشبختی بودم و چه جواهری در کنارم داشتم. بی اختیار یاد زایمانهای قبلی ام افتادم. جواد همچون سرداری فاتح به خودش می بالید و از خودش ممنون بود. گردنبندی ارزان قیمت از ترس خانم جان و آقاجان با اکراه به گردنم انداخت بدون آنکه کلمه ای محبت آمیز بر زبانش جاری شود.

فوری آن خاطره تلخ را از مغزم بیرون راندم. حیفم آمد لحظه های به آن زیبایی را از دست بدهم. دو روز در بیمارستان بستری بودم و تنها عیادت کنندگانم فروغ و شوهرش بودند. نام پسرمان را امیر گذاشتیم همه چیزش با بچه های قبلی فرق داشت. پوستی سفید و صورتی گرد و درخشان و بدنی سفت و قوی داشت. راحت و بی دردسر سینه ام را بهدهان می گرفت و محکم مک می زد. آرام و خوش اخلاق بود ، خوب می خوردو خوب می خوابید. رضا یک هفته مرخصی گرفت و مثل پروانه گردم می چرخید. زن صاحبخانه مان نیز همچون مادری مهربان و روزی چند بار به من سر می زد و در انجام کارهای خانه رضا را یاری می داد. فروغ از منزل ما کنده نمی شد و مرتب امیر را تر و خشک می کرد و قربان صدقه اش می رفت. دوستان خوبی داشتیم که از صد تا فامیل برایم بیشتر زحمت کشیدند و به دردم خوردند. هیچ غمی نداشتم. با تمام شدن مرخصی رضا از جا برخاستم فروغ بیشتر روزها تا آمدن رضا کنارم بود و تنهایم نمی گذاشت. در عرض پانزده روز امیر چنان بزرگ و سرحال شده بود که باور نمی شد. از جانم بیشتر دوستش داشتم و از نگاه کردن به او سیر نمی شدم. رضا که به اقتضای موقعیت کاریش بیشتر در سطح خیابانهای تهران به رانندگی مشغول بود روزی دو بار گریز می زد و برای دیدن امیر به خانه می آمد. فروغ اسمش را گذاشته بود بچه ندیده و همیشه با شوخی و خنده او را با این نام صدا می کرد. آن روز هم مثل همیشه اول امیر شیر دادم و توی گهواره خواباندمش و تور بزرگ پشه بند را هم روی گهواره انداختم. بعد به آشپزخانه رفتم. طفلک فروغ که در خانه خودش دست به سیاه و سفید نمی زد چای را دم کرده و ناهار را آماده کرده بود. از او تشکر کردم و گفتم : بشین تا برایت چای بریزم. راستی که دختر خیلی خوبی بود و در این شهر غریب خیلی به دردم می خورد. از هم نشینی با او خیلی چیزها آموخته بودم. همیشه آراسته و مرتب و معطر بود و خیلی به خودش می رسید اهل تعارف و رودربایستی هم نبود به همین خاطر خیلی با او احساس راحتی می کردم. برایش چای را در فنجان بزرگی که مخصوص خودش بود ریختم و با ظرف شکر به اتاق بردم. عادت داشت چای را با شکر بنوشد. وقتی امیر می خوابید تازه وقت پیدا می کردم کمی با او صحبت کنم. همان طور که چایش را آرام آرام می نوشید به صورتم خیره شد و گفت : این ابروها چیه؟ عین فرخ لقا خانم شدی. بیا بشین برایت تمیز کنم. خوشحال و خندان زیر دستش نشستم. هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که صدای لخ لخ دمپایی های خانم صاحبخانه مان را شنیدم که از پله ها بالا می آمد. بدون شک کسی تلفن کرده بود با عجله برخاستم و در را برایش گشودم. رضا گفت که مهری با اداره تماس گرفته و قرار شده ساعت دوازده به منزل خانم زنگ بزند. پرسیدم تورو خدا چیزی شده؟

- نه فقط می خواستم خبر داشته باشی و راس همان ساعت پایین باشی چون از مخابرات زنگ می زنه خوب نیست منتظرش بگذاری. راستی کسی هست مراقب امیر باشه؟


romangram.com | @romangram_com