#روز_قضاوت_پارت_160

- من یکسال پیش از آشنایی با تو ازدواج کردم، ولی نمی دانم چرا تا به حال بچه دار نشدیم. یک بار دکتر رفتم و چند آزمایش داد. گفت سالمی و نگران نباش . خودش به موقع اتفاق می افته.

- خوب لابد مصلحت نبوده، بسپار به خدا تا هروقت خودش خواست.

- البته خیلی هم مشتاق نیستم..... با اینکه بچه ها را خیلی دوست دارم. آخه آدم از ریخت و قواره می افته.حیف نیست.

می خواستم بگم این بچه سوممه و هیکلم نه تنها بدتر نشده، بلکه بهترم شده. ولی هنوز با فروغ صمیمی نشده بودم و دلم نمی خواست از ازدواج اولم چیزی بدونه. در ضمن هیچ راضی نبودم رضا را جلوی همکارانش سرشکسته کنم. کمی خستگی در کردم و به اتفاق به آشپزخانه رفته و ناهاری روبه راه کردیم. نزدیک ساعت دو بود که باربرها تخت و کمد را آوردند. نیم ساعت طول کشید تا با ترفندهای مختلف توانستند آن را از در باریک هال وارد ساختمان کنند. به هر جان کندنی بود آن را به دستور من در اتاق غقبی جا دادند. کمد را به سلیقه فروغ روبروی تخت گذاشتیم. اتاق حسابی پر شده بود و فقط نیم متر از قالی دیده می شد. حق با فروغ بود و این اتاق قالی لازم نداشت. پس از رفتن باربرها در حالی وقت خیلی کمی تا آمدن رضا مانده بود با عجله دو تشک بی قواره ای را که داشتم با کمک فروغ روی تخت انداختیم. اگرچه خیلی خنده دار شده بود ولی با انداختن یک ملافه بزرگ به جای روتختی و دو بالش شکل بهتری پیدا کرد. فروغ مقداری از لوازم آرایشم را با سلیقه جلوی آینه چید. چقدر ذوق می کردم. عاقبن رضا آمد چقدر شادی کردیم. فروغ مرتب تکه می انداخت و با حرفهای با مزه اش ما را می خنداند. رضا مثل همیشه با تعریف و تمجیدهایش خستگی را از تنم می زدود. چه روزگاری بود کاش زمان در همان جا متوقف می شد ولی افسوس که هر روز برای خودش یک روز است و فردا روزی دیگر.

فصل 17

روزهای پایانی اسفندماه بود. تاریخ تقریبی زایمانم به گفته دکتر هفته اول تا دوم فروردین بود قیافه مضحکی پیدا کرده بودم. سر و صورتم ورم کرده و شکمم به اندازه یک صندلی جلو آمده بود و راه رفتن را برایم مشکل می ساخت. رضا با اشتیاقی وصف نشدنی مراقبم بود. گهواره کوچک و ارزان قیمتی برای بچه خریده و کنار تختخواب خودمان جا دادیم. تا آخرین روز بارداری ام خیاطی می کردم. کلیه لوازم و لباسهای نوزاد را بافته یا دوخته بودم.

از مشهد خبر چندانی نداشتم. مهری گاه گداری تلفن می زد. بیشتر حرف هایش در رابطه با زندگی و مشکلات خودش بود. تنها خبر جدیدی که ماه قبل توسط او دریافت کردم ازدواج جواد با یک دختر معمولی از خانواده ای یزدی بود که هیچ برایم مهم نبود، ولی خوشحال شدم که او هم سر و سامان گرفته، تنها چیزی که مایه نگرانی ام می شد بردن بچه ها به خانه اش بود. می ترسیدم عروس تازه با آن دو خوب تا نکند، اگرچه می دانستم هنوز در منزل پدرم بودند. می دانستم رضا با خانواده اش در ارتباط است و با اینکه هرگز در این باره حرفی با من نمی زد، اما بدون شک زمینه صحبتهایشان من بودم و بد و بیراه هایی که پشت سرم نثار می شد. برایم اهمیتی نداشت چون رضا مردی نبود که تحت تاثیر این حرفها قرار بگیرد. نزدیک به یکسال می شد که خانواده ام را ندیده بودم دل چندان خوشی از آنها نداشتم اما احساسمی کردم دلم از همه بیشتر برای بچه هایم تنگ شده است. دوستی ام با فروغ عمیق تر شده بود. بیشتر شبهای تعطیل به خانه یکدیگر دعوت می شدیم. بقیه روزها را هم من و فروغ با هم می گذراندیم. خیلی چیزها از فرهنگ و آداب و رسوم آنان یاد گرفته بودم. در لباس پوشیدن و انتخاب مدل موهایم از فروغ پیروی می کردم. پوشیدن شلوار جین برایم به صورت یک آرزو در آمده بود. عید نوروز متفاوتی داشتیم. برای نخستین بار سفره هفت سین زیبایی چیدم و شام مفصلی تدارک دیدم. وقتی رضا کنارم بود همه چیز برایم جلوه دیگری پیدا می کرد و همین باعث می شد که هر کاری را با ذوق و شوق و حوصله زیاد انجام دهم. آن سال گردنبندظریف و زیبایی از رضا هدیه گرفتم که با حرف r انگلیسیس تزیین شده بود. به اندازه حانم برایم عزیز بود و همیشه حفظش کردم. روز نهم فروردین ماه بود که درد زایمان به سراغم آمد. از منزل صاحبخانه به رضا تلفن کردم پس از گذشت نیم ساعت هیجان زده و مضطرب از راه رسید. با وجود دردی که داشتم سعی می کردم از نگرانی اش بکاهم. تجربه سومم بود و می دانستم چه باید بکنم مقداری از اسباب و لوازم بچه را که حاضر کرده بودم برداشتم و همراه رضا به بیمارستان فرح در خیابان مولوی رفتیم تا آخرین ساعتهای شب مثل مار به خودم می پیچیدم. درد امانم را بریده بود و از پرستاران می شنیدم که رضا لحظه ای بیمارستان را ترک نگفته و حتی نمازهایش را همان جا به جا اورده. حمایت و مجبت او انرژی ام را صد چندان می کرد از اینکه فکر می کردم به خاطر فرزند او درد می کشم به خود می بالیدم. ساعت یازده شب پس از گذراندن یک روز سخت و طاقت فرسا با شنیدن گریه نوزادم از حال رفتم. وقتی چشمهایم را باز کردم روی تخت دراز کشیده بودم و چشمان مهربان و اشک آلود رضا بود که به صورتم نگاه می کرد و دستهای مردانه اش که هر دو دستم را گرفته و می فشرد.آرام آرام همه چیز را به خاطر آوردم. با صدایی ضعیف که انگار از اعماق جانم به زور بیرون می آمد پرسیدم: بچه ام سالمه؟

- سالم سالم مثل خودت خوشگل و مامانی

باز نالیدم : چی هست؟

romangram.com | @romangram_com