#روز_قضاوت_پارت_159


با هجوم این افکار دچار اندوه عمیقی می شدم و گاهی یادم می رفت کجا هستم و چه می کنم. فروغ بود که با تکان دادن دستهایش جلوی صورتم مرا از این افکار جدا می کرد. کمی سنگین شده بودم و مثل گذشته قادر نبودم ساعتهای طولانی در خیابانها پیاده روی کنم. آنفدر برای تهیه لوازم خانه ذوق داشتم که بیشتر روزها هن هن کنان به دنبال فروغ برای خرید به نقاط مختلف شهر تهران می رفتیم و ظهر با کوهی اسباب به خانه برمی گشتیم، با اینکه فروغ زبان همشهریهایش را خوب می دانست و در هر خریدی که می کردیم با شیطنت و زبان بازی کلی تخفیف می گرفت اما بازهم پس اندازم رو به اتمام بود و پول زیادی برایم نمانده بود و دلم می خواست پیش از سال نو خانه ای از هر جهت کامل و زیبا داشته باشم. با ذوق زیادی با همان شکم برآمده ساعتها پشت چرخ خیاطی می نشستم و پرده های خانه ام را می دوختم. آنقدر به آشپزخانه رونق داده بودم که صاحبخانه مان باورش نمی شد این همان آشپزخانه قبلی باشد

تنها پولی که داشتم همان پاکت سفیدی بود که مدیرعامل شرکت داده بود با اینکه دلم نمی خواست آخرین پس اندازم را خرج کنم ولی فروغ وسوسه ام کرد و گفت : تو کارهات برعکسه . این همه آت و آشغال برای آشپزخانه خریدی اصل کاری را ول کردی تختخواب از همه چیز واجب تره.

خیلی شیرین حرف می زد .آنقد ادا و اطوارش برایم جالب بود که حد نداشت. لهجه اش روی من هم اثر گذاشته بود و خیلی از کلمات را مثل او ادا می کردم، رضا از اینکه همه دارد و ندارم را خرج کرده بودم ناراحت بود و می گفت نباید عجله کنم ولی سر ذوق آمده بودم و برایم مهم نبود او هم تا جایی که می توانست کمکم می کرد . از اداره وام گرفت و دو قالی و یک یخچال و یک گاز و یک تلویزیون که خیلی آرزویش را داشتم خریدیم. لوازم جدید با جهیزیه سابقم خیلی فرق داشت همه چیز مدرن و لوکس بود و با کمک فروغ همه چیز را مدل جدید چیدیم چقدر فروغ تعجب می کرد که اول مبل و صندلی نخریدیم عقیده داشت قالی زیاد واجب نیست و اگر به دو گلیم زیبا قناعت می کردیم می توانستیم مبل و صندلی داشته باشیم ، اما من هنوز به این سبک زندگی عادت نکرده بودم هرچه می خریدم فکر می کردم اگر روزی خانم جان و آقا جانم به تهران بیایند چه نظری خواهند داشت. چطور می توانستم کف اتاقها را که با موزاییکهای کهنه و قدیمی فرش شده بود *** و عریان به نمایش بگذارم، آن هم من که در خانه ای سنتی بزرگ شده بودم که از شدت وفور قالی حتی راهروهای خانه را هم فرش می کردند. عاقبت وسوسه های فروغ کار خودش را کرد. هیچوقت آن روز را فراموش نمی کنم به اتفاق فروغ به یکی از مراکز فروش لوازم چوبی رفتیم. تختخواب ساده ولی زیبایی همراه با یک کمد آینه دار به رنگ گردویی انتخاب کردیم. مقداری از پول آن را پرداخته و قرار گذاشتیم بقیه پول را موقع تحویل بپردازیم. از صاحب مغازه قول گرفتیم پیش از ساعت دو تختخواب و کمد را تحویل دهد. خوشحال و خندان در حالی که دو پاکت باقالای پخته از چرخ دستی کنار خیابان خریدیم و با لذت می خوردیم به خانه برگشتیم. دلم می خواست پیش از آمدن رضا تختخواب را جابجا کنیم. بزرگترین خوش اقبالی ام در دوستی با فروغ این بود که زن خیلی آزادی بود و اهل اجازه گرفتن از شوهرش نبود و همه برنامه هایش را خودش تنظیم می کرد البته روابطش با نادر خوب بود، شاید نادر آدم سختگیری نبود و یا به اخلاق و روحیه فروغ عادت کرده بود. روی هم رفته راحت زندگی می کردند و زیاد پاپیچ هم نمی شدند.

گاهی فروغ با تلفن چنان با عشوه و ادا قربان صدقه شوهرش می رفت که گویی دو عاشق دلباخته بودند و گاهی چنان سرش فریاد می کشید و بد و بیراه می گفت که چشمهایم از تعجب گرد می شد. روی هم رفته آدم های جالبی بودند. طبق معمول هر روز خسته و کوفته، ولی شاد و شنگول به خانه برگشتیم. فروغ فوری برای تهیه چای به آشپزخانه رفت تازه می فهمیدم تهرانی ها چقدر از تعارف و تکلف دور هستند. خودش در یخچال را باز می کرد و آنچه را هوس می کرد می خورد. آن روز حسابی خسته شده بودم آنقدر راه رفته بودیم که بچه توی شکمم لحظه ای آرام نمی گرفت. متکایی آوردم و دراز به دراز روی زمین ولو شدم. از نگاه کردن به در و دیوار خانه سیر نمی شدم همه چیز بوی نویی داشت و برق می زد. فروغ چای کمرنگی دم کرد و با مقداری بیسکویت برایم آورد و کنارم نشست. در حالی که رمق حرف زدن نداشتم با صدایی که انگار از ته چاه بیرون می آمد گفتم : می بخشی فروغ جان توهم از دست جهیزیه من حسابی به زحمت افتادی نمی دونم اگه تو نبودی چکار می کردم؟

- این حرفها کدومه، من عاشق خیابان گردی ام و جون می دم واسه خرید کردن.

- همه این اسبابها با همت تو خریداری شده ، ان شاء الله زودتر فارغ بشم و بتونم جبران کنم.

- ان شاءالله .... تو رو خدا وقتی بچه دنیا اومد هر وقت خواستی جایی بری بیار بده من نگهش دارم، من عاشق بچه ام.

- خوب چرا خودت نمی آری، مگه چند وقته ازدواج کردین؟


romangram.com | @romangram_com