#روز_قضاوت_پارت_158

هچ دوست و آشنایی در تهران نداشتیم.رضا مرد خانه بود و بعدازظهرها در بست در اختیار من.هیچ وقت تنها جایی نمی رفت.به همین خاطر وقتی برای رفیق بازی نداشتیم.تنها هم زبانم خانم رضوانی،منشی شرکت بود.پول خوبی پس انداز کرده بودیم و همه وسایل نوزاد خریداری شده بود،حتی چرخ خیاطی کوچکی نیز خریدم و با تجربه کم و استعداد خوبی که داشتم یواش یواش یاد گرفتم چیزهایی از قبیل روتختی و روبالشی و غیره برای بچه بدوزم.

اوایل زمستان بود که هفت ماهم تمام شد.به زندگی در تهران خو گرفته و بیشتر خیابانها را بلد بودم.رضا کار نیمه وقتی در یک کفاشی گرفت و با تجربه ای که در این کار داشت،درآمد خوبی هم از آنجا عایدش می شد.دلم خیلی برایش می سوخت.ساعت سه از اداره به خانه می رسید.دو ساعت وقت برای استراحت و ناهار داشت و بعد ز ان راهی مغازه میشد که فاصله زیادی با خانه مان داشت و تا ساعت ده آنجا مشغول بود.همه زندگی اش شده بود کار!نداشتن دوست و رفیق و دور بودن از بستگان و خویشان،باعث شده بود حسابی درس بخوانم.خیلی دلم می خواست وزی من هم مثل مهری دیپلم بگیرم،ولی با تجربه ای که از بزرگ کردن دو بچه قبلی ام داشتم به خوبی می دانستم که دو ماه دیگر باید همه کتابها را ببوسم و کنار بگذارم.چنان از تنهایی به جان آمده بودم که برای تود نوزادم روزشماری می کردم.

جمعه ای به اتفاق نادر و فروغ برای دیدن منزلی در حوالی خانه آنان رفتیم.بزرگترین حسنش این بود که به جای اجاره پول پیش نیاز داشت و این برای من و رضا خیلی بهتر از دادن اجاره بود.در اینصورت پولمان پس انداز میشد.صاحبخانه زنی میانسال و ترک زبان بود که همه به او خانم می گفتند و به نظرم زن خوبی آمد.شوهرش مرده بود و با تنها پسرش در طبقه پایین زندگی می کرد.طبقه اول دو اتاق خواب و یک راهرو و آشپزخانه به نسبت بزرگ و خوبی داشت که از داخل آن دری به کوچه و قسمت جنوبی خانه باز می شد.

وقت زیادی نداشتیم.باید پیش از زایمان اسباب کشی می کردیم.هم من و هم رضا خانه را پسندیدیم.به خصوص که خانم با سن و سال بالایی که داشت می توانست حکم یک مادر را برایم داشته باشد و در دوران زایمان کمکی برایم باشد.خیلی زود همه چیز جور شد.روز پیش از اسباب کشی از همه کارکنان شرکت خداحافظی کردم.آقای مهندس فتاحی مبلغ قابل توجهی پول در پاکتی سفید در دستم گذاشت که خیلی به دردم خورد.فردای آن روز با اینکه جمعه بود رمضانعلی و خانم رضوانی به شرکت آمده بودند.منبیکار گوشه ای ایستاده و از ترس رضا به هیچ چیز دست نمی زدم.اسباب کمی داشتیم که به سرعت جمع شد.

خانم رضوانی ضمن خداحافظی برایمان آرزوی خوشبختی و سلامتی کرد و گفت:«طلعت جان،می دانم هرجا باشی موفقی،چون دختر با همتی هستی.ان شاالله که عشقتان پایدار باشد.»

رمضانعلی همراه اثاثیه به منزل جدید آمد.خیلی ذوق زده بودم.حالا می توانستم اسباب و اثاثیه تازه ای بخرم و سلیقه ای به خرج دهم.دیگر از آن وضع زندگی کردن بیزار شده بودم.

رضا نیز مثل من خوشحال بود.با انرژی زیاد سرحال و با نشاط با کمک رمضانعلی همه چیز را جابه جا کردند.اتاق عقب را برای خواب و اتاق جلویی را برای نشیمن در نظر گرفتیم.

خوشبختانه خانه مان از هوا و نور کافی برخوردار بود.به فروغ هم نزدیک بودم.با تاکسی در کمتر از یک ربع ساعت به خانه هم می رسیدیم.اولین آرزویم خریدن یک تخت دونفره بود که در آن زمان در همه خانه ها نبود.فروغ کار بیرون نداشت،من هم که از شرکت بیرون آمده بودم،از فردای همان روز فروغ روز در میان به منزلمان می آمد و گاهی من به او سر می زدم.دختر بسیار خوبی بود.رفتار و حرکاتش کمی به مهری شباهت داشت،اما هیچ وقت نمی توانستم به اندازه مهری با او صمیمی شوم و دوستش داشته باشم.

هزاران چرا در مغزم دور میزد.چرا باید در این سن و سال دو بچه داشته باشم،چرا باید به جای نشستن پشت میز و نیمکتهای مدرسه مجبور به تیمار مردی نیمه دیوانه بودم که هنوز کابوس وحشیریهایش ازارم می داد.چرا؟

romangram.com | @romangram_com