#روز_قضاوت_پارت_157
از لحن رضا می فهمیدم که خیلی عصبانیه،اما به خودش فشار می آورد که روز آخری چیزی پیش نیاد..
«مادر جان،ولم کن.سربه سرم نذار.الان قطار حرکت می کنه و تو جا می مونی.»
بسته غذا را بردمو داخل ساک دستی اش گذاشتم.از زیر آیینه و قرآن هم ردش کردم.تصمیم گرفتم با رضا برم.می ترسیدم اونقدر توی گوشش بخونه که حرفهیش به او اثر کنه.در ضمن در راه بازگشت رضا تنها نبود.
روزهای حاملگی ام به سرعت سپری میشد.باز هم ویار سختی داشتم و مرتب در حال دویدن به حیاط یا دستشویی بودم.برامدگی شکمم محسوس بود.هنوز بعضی لباسهایم تنم می رفت،اما رضا دوست داشت لباس حاملگی بپوشم.چقدر با ایمان بود.همیشه می گفت زن حامله مثل قرآن می مونه،باید با احتیاط باهاش رفتار کنی تا آب تو دلش تکون نخوره.هنوز هم به خاطر آن دو هفته کذایی ناراحت بود.می ترسید روی بچه اثر گذاشته باشه.چشمش به دهان من بود تا اگر خوراگی هوس میکنم فوری تهیه کند.
خیلی نگران خانه بودیم.رضا به تمام دوستان و همکارانش سفارش کرده بود منزلی راحت و مناسب برایش پیدا کنند و تا من سنگین نشده ام اسباب کشی کنیم.با آمدن بچه دیگر جایمان در آن شرکت نبود.
به اصرار آقای مهندس فتاحی اسمم را در یک کلاس تقویتی نوشتم.حالا دیگر می فهمیدم که استخدام شدن در یک اداره دولتی با منشی بودن در یک شرکت نیمه خصوصی خیلی تفاوت دارد.مهندس قول داده بود اگر سیکلم را بگیرم با حقوق خوبی در اداره رضا استخدامم می کند.خیلی دوست داشت که هر دوی ما در یک اداره کار کنیم.شروع به درس خواندن کردم.رضا مثل همیشه همکاری دلسوزانه با من داشت.در کارهای خانه خیلی کمکم می کرد و همه خریدهای منزل را به تنهایی انجام می داد.حسابی سرگرم شده بودم.
مهری به ندرت تلفن می زد و از آمدنش به تهران خبری نبود.چهار ماه حملگی ام بدون هیچ مشکل خاصی گذشت.فصل سرما آغاز شده بود.از تاخیر مهری در تلفن زدن می فهمیدم که حسابی سرگرم شوهر و زندگی اش است.اضافه وزن پیدا کرده بودم.گویی پرده ای از گوشت بر اندام لاغر و باریکم کشیده میشد.
روزگار خوشی با رضا داشتم.هر دو از جانب خانواده هایمان طرد شده و مورد غضب قرار گرفته بودیم.خوشبختانه رضا وابستگی چندانی به خانواده اش نداشت.اگر گاهی تلفنی احوالی از آنان می پرسید علتش اعتقادات عمیق بود که در روح و روانش ریشه داشت.از عاق والدین می ترسید و احترام به مادرش را امری واجب می دانست.خیلی تعجب می کردم برخلاف من که آنقدر نازک دل،ولی قد بودم،رضا دلی خالی از کینه داشت.حتی گهی توسط همکارانش که عازم مشهد بودند هدیه هایی برای مادرش می فرستاد و به روی خودش نمی آورد که کدورتی در بین است.بارها از برادرش خواسته بود که او را دوباره به تهران بفرستد،اما از بخت خوب من خودش تمایلی نشان نمی داد.
romangram.com | @romangram_com