#روز_قضاوت_پارت_156
یک دفعه رضا جوش آورد.«به خداوندی خدا اگه همین الان تمومش نکنید واگه فقط یک کلمه دیگه بگید خودمو ناکار می کنم.می دونی مادر...من صبرم زیاده،ولی اگه کاسه صبرم لبریز بشه دیگه درست و غلط حالیم نیست.»
تا به حال ندیده بودم رضا چنین حالتی پیدا کنه.آنقدر آرام و خونسرد بود که باورم نمی شد چیزی اونو اینطوری از کوره در ببره.صورتش گلگون شد و نفسش به شماره افتاد.خانم بزرگ ساکت شد و منم دوباره به آشپزخانه برگشتم.چای ریختم و به اتاق بردم.آن روز هر دوی ما از کار افتادیم.فکر فردا و تنها بودن با خانم بزرگ پشتم را می لرزاند.
بعدازظهررضا من و مادرش را به پارک ساعی برد.از همان موقع که رضا تهدید کرده بود پیرزن دیگر کلمه ای نگفت.با اشاره رضا از روی نیمکت برخاستم و آن دو را تنها گذاشتم و کمی آنطرف برای خودم قدم زدم و از دور آن دو را می پاییدم.نیم ساعتی رضا گفت و او شنید.دست آخر هم شامی خورده و به خانه برگشتیم.
تشک خودم را برای مادرش پهن کردم و بالش نو و تازه ای که به خاطر او خریده بودم را روی آن گذاشتم.خودم و رضا از ترس مادرش با فاصله و پشت به پشت خوابیدیم.از فردای آن روز به مدت دو هفته روزگار نداشتیم.هر روز صبح ناهاری روبه راه می کردم و سرکارم حاضر می شدم.تا آمدن رضا هزار بار مجبور بودم به مادرش سر بزنم.ظهر هم پس از شستن ظرفهای ناهار،اگر خانم بزرگ می خوابید من هم می خوابیدم وگرنه ناچار بودم پابه پای او بنشینم.از همه چیز ایراد می گرفت.مرتب کلافه نجس و پاکی بود.دم به دم دست و پایش را آب می کشید و از من هی ایراد و اشکال می گفت.
بهترین ساعتهای روز بعدازظهرها بود که به همت رضا چرخی در تهران می زدیم و برای خانه خرید می کردیم.
با طولانی شدن اقامت خانم بزرگ تازه می فهمیدم که این خانه به درد زندگی مجردی می خورد.هزار و یک کمبود داشتیم و زندگی مان مثل آدمهای مسافر بود.آنقدر از خانم بزرگ قلمبه و کنایه شنیده بودم که جانم به لب رسیده بود.نسبت به روزهای اول اگرچه مودبانه و در لفافه،ولی جوابش را می دادم.رضا از من بیشتر کلافه بود.نه خواب درستی داشتیم و نه آسایش و آرامش و نه لقمه ای غذا با راحتی از گلویمان پایین می رفت.یکسره می بایست مواظب وسواس بیمارگونه خانم بزرگ می بودیم.
روز آخری که رضا چمدان به دست مادرش را به راه آهن می برد گویی دنیا را به من داده بودند.خدا را شکر میکردم که هر چه بود گذشت.چند بار جسته و گریخته شنیدم که رضا را تشویق به جدایی می کرد و همه اش به او پند می داد که بچه دار نشود.
وقتی به بچه درونم فکر میکردم دلم خنک میشد.خیلی دوست داشتم رضا حقیقت را بگوید تا کمی بچزد.روز آخر وقتی داشتم از غذای ظهر بسته ای برای شامش می پیچیدم احساس می کردم صدای صحبتی آهسته از داخل اتاق می آید.یواشکی خودم را پشت در رساندم.خداوندا،چقدر این زن حیله گر بود.
«ببین مادر...من که بد تو رو نمی خوام.از اون که چیزی کم نشده،نه دختر بوده نه خرجی برایش کردند.قباله هم نداره.یک مدت عشقتو کردی ولش کن بره پی زندگیش.اینقدر هستند مردهای زن مرده یا زن طلاق داده...یکیشون پیدا می شه می گیردش....هم برو رو داره هم جوونه.تو نشد یکی دیگه.فکر خودت باش.دختر چشم و گوش بسته که رنگ مرد به خودش ندیده،با زنی که چهار پنج سال شوهرداری کرده خیلی فرق داره...حرف مادرتو گوش کن،اگه هوس بود همون یک دفعه بس بود.من منتظرم خبر خوش بهم بدی تا یک دختر برات بگیرم مثل هلوی پوست کنده.»
romangram.com | @romangram_com