#روز_قضاوت_پارت_155
زمزمه آهسته رضا را شنیدم که با التماس می خواست ساکتش کند.مثل چوب خشک وسط آشپزخانه ایستاده بودم و می لرزیدم.شیرسماور باز مانده و آب آن وسط آشپزخانه جمع شده بود.جرات رفتن به اتاق را نداشتم.تازه یادم آمد که کارمندان شرکت مشغول به کار هستند.بدون شک سرو صدا را می شنیدند.نمی دانم رضا با چه زبانی توانست او را وادار به سکوت کند.
کمی هوش و حواسم را بازیافتم،رضا باسرو مویی پریشان خودش را به آشپزخانه انداخت و گفت:«ناراحت نشی ها...جون رضا قسمت می دم اگه ذره ای به این صحبتها اهمیت بدی.فکر بچه تو شکمت باش.مادر من اخلاقش همینه.اولش هات و پورت می کنه،بعد مجبوره قبول کنه.تو هیچی نگو من خودم جوابشو می دم.»
صدایم بالا نمی آمد.رضا از ترس مادرش فوری برگشت.نفس عمیقی کشیدم و با سری افکنده داخل اتاق شدم.روی نگاه کردن به خانم بزرگ را نداشتم.چشمم بی اختیار به دستهایش افتاد که مشغول گرداندن تسبیح بود.توی این هوای گرم هنوز مقنعه و چادرش را در نیاورده بود.تازه نشسته بودم که رضا شروع به صحبت کرد.
«ببین مادر،بیخود سر وصدا راه نیانداز.من بیست و پنج سالمه،برای خودم مردی هستم.هیچ فرقی برای من نمی کنه که طلعت پیش از این ازدواج کرده یا نکرده.بچه هاش هم پیش پدر و مادرش هستند و به ما کاری ندارند.احترام شما برای من واجبه .مادر هستی و هر چی بگی حق داری،اما بدون که هیچ جای قران نگفتهزن بیوه حق زندگی کردن نداره.من کار خداپسندانه کردم.خیلی هم از زنم راضی ام.حالا خودت خانه داری شو می بینی.همون زنیه که من دلم می خواست هم تمیز و هم با سلیقه و خیلی هم...»
«اگه اینارو نگی چی بگی.بدبخت.مگه دختر خانه دار کمه.اگه همه مثل تو فکر می کردن که همه دخترها بی شوهر می موندن.»
«باز که صداتو بلند کردی مادرجان،اینجا اداره است.می خوای بندازنمون بیرون.»خانم بزرگ رو به من کرد و گفت:«حالامن نفهم،من قدیمی و بی سواد.شما که تو اداره کار می کنی و باسوادی حاضری سر بچه خودت این بلا بیاد؟»
با چشمانی پر از اشک جواب دادم:«به خدا اگه من رضا را مجبور کرده باشم بیاد منو بگیره.به خدا خواست خودش بود.»
پوزخندی به لب آورد و گفت:«از خونه ننه و بابات فرار می کنی می آی توی خونه یک پسر جوون عزب با هزار قرو اطوار ودوز و کلک خامش می کنی،بعدش هم می گی مجبورش نکردم؟»
romangram.com | @romangram_com