#روز_قضاوت_پارت_154

«نمی خوای برای ماه عسل بیایی تهران؟»

خنده ای سر داد و گفت:«خودم تو همین فکر هستم؛دارم یواش یواش می پزمش...صبرکن ان شاالله می آم.»

خدا می داند چقدر خوشحال شدم.ظهر همه گفت و شنودهایم را برای رضا تعریف کردم.از آن روز دل تو دلم نبود و همه اش منتظر خبر آمدن مهری بودم.

فصل 16



اوایل مرداد بود که احساس کردم حامله ام.هم خوشحال بودم و هم ناراحت.وقتی به رضا گفتم از خوشحالی به گریه افتاد.

هنوز هیچی نشده مثل یک ظرف شکستنی مراقبم بود،حتی نمی گذاشت یک بالش را جابه جا کنم.هدیه بارانم کرده بود.هربار از اداره برمی گشت دستش یا اسباب بازی بود یا لباس بچه.هر چه میگفتم تو رو خدا رضا جان،آخه من اینا رو کجا جا بدم به خرجش نمی رفت.در همین هیرو ویر مادر رضا اطلاع داد که می خواهد برای مدتی به تهران بیاید.اعصابم بهم ریخت.در آن شرایط حوصله زن پر مدعایی چون او را نداشتم.چند رو زبعد رضا پیش از رفتن به اداره برای آوردن مادرش به ایستگاه راه آهن رفت،خدا خدا می کردم مهری قصد آمدن به تهران را نداشته باشد.ساعت از نه گذشته بود که رضا و مادرش از راه رسیدند.چهره رضا آنقدر گرفته بود که قلبم فرو ریخت.مادرش نیز دست کمی از او نداشت.جلو دویدم وسلام کردم.با کمال تعجب متوجه شدم که مادرش رویش را از من برمی گرداند.

رضا بدون کلامی به طرف تلفن رفت و با اداره تماس گرفت و دروغی سرهم کرد و خواست که مرخصی برایش رد کنند.دل تو دلم نبود.برای آوردن چای به آشپزخانه رفتم.صدای مادرش را به وضوح می شنیدم.

«ای خدا...به کی بگم دردمو.دیدی چطور پسر دسته گلم ،شاخ شمشادم نصیب شغال شد.مگه من چه گناهی به درگاه تو کرده بودم که اینطوری باید تقاص پس بدم؟آخه پسر احمق ساده،مگه تو چی کم داشتی،جوون نبودی،خوش قیافه نبودی،اداره جاتی نبودی...آخه چطور راضی شدی اینطوری خودتو بدبخت کنی.مگه دختر قحط بود که بری زن دستمالی شده یکی دیگه رو بگیری،اونم با دو تا کره؟خدا منو مرگ بده...»

romangram.com | @romangram_com