#روز_قضاوت_پارت_153


عاقبت رضایت داد.خداحافظی کردیم و سوار لندرور شدیم.رضا که دستش به فرمان بود،در حالیکه مشغول راندن بود با لبخند از من پرسید:«خوش گذشت عزیزم؟»

«آره بد نبود.چه آدمهای جالبی بودند.چقدر هم راحت پذیرایی می کردند.انگار نه انگار این همه مهمان داشتند.»

رضا دستی به صورتش کشید و گفت:«ولی به نظر من زن خوبه زنیت داشته باشه،چیه اینطوری شلخته و پلخته.»

دلم خنک شد.وقتی فروغ روی شانه رضا می زد داشتم از حسادت می ترکیدم.در حالیکه به نظرم دختر بدی نیامد،اما چشم نداشتم ببینم با رضا شوخی می کنه و رضاجون رضاجون می گه.

آن شب تا وقتی بخوابم حرفها و رفتار آنان جلوی چشمم بود.یک دنیا حرف برای مهری داشتم.راستی تهران به درد مهری می خورد.اگر امشب آنجا بود دست همه اونارو از شوخی و مسخرگی بسته بود.

یکی از همان روزها در حال تایپ کردن نامه های شرکت بودم که تلفن زنگ زد گوشی را برداشتم.مهری بود.ازخوشحالی جیغ کوتاهی کشیدم.که تو جه همه کارکنان را جلب کرد.بعد از سلام و احوالپرسی از اینکه مدتی تلفن نزده بود عذر خواست.حدسم درست بود،جشن عقد و عروسی اش تمام شده بود و از اینکه من کنارش نبودم اظهار تاسف می کرد.فت کخپه تا ماه دیگر به خانه خودش می رود.از آقای احمدی راضی بود،اما از مادرشوهرش چندان دل خوشی نداشت.

پرسیدم:«از منزل ما چه خبر داری؟»

«والله خانم جان و آقاجانت را به عروسی دعوت کردیم،اما فقط خانم جان و ربابه آمدند .و یکی دو ساعت بیشتر نماندند.حال همه شان خوبه،نگران نباش.»


romangram.com | @romangram_com