#روز_قضاوت_پارت_152
نخستین باری بود که با این نحوه معرفی آشنا می شدم.عادتها و رفتار تهرانیها بی اندازه برایم جالب بود و بسیار تازگی داشت.
برخلاف تصورم اثاثیه بسیار معمولی داشتند که خیلی اروپایی چیده شده بود.برخلاف من که همه را با پسوند آقا و خانم صدا می کردم،هیچ کس نام ما را این جوری به زبان نمی آورد.تازه متوجه میشدم که چقدر در پذیرایی از آن دو به قول خودشان مشهدی بازی درآورده بودم.روی یک میز مستطیل شکل یک ظرف میوه بود که هر کس می خواست بدون تعارف برمی داشت.کنار ظرف یک کاسه بزرگ ماست و خیار با مقداری پیاله و قاشق کوچک بود.همگی لیوانی نوشیدنی جلویشان داشتند که بعدا فهمیدم مشروب بود.چقدر تعجب کردند وقتی فهمیدند من و رضا تا به حال به مشروب لب نزده ایم.فروغ و نادر از اول تا آخر کنار میهمانها نشسته بودند و می گفتند و می خندیدند.خبری از پذیرایی نبود رضا طبق معمول زود با همه جوش خورد و با حرفهای بامزه ای که می زد همه را مجذوب خود کرده بود.هر چه می گذشت کله هایشان بیشتر گرم میشد و بیشتر شلوغ می کردند.
رضا جلوی چشمان حسرت بار خانمها از اول تا آخر دست مرا در دستانش گرفته و در بحثهای آنان شرکت می کرد برعکس من که از اول تا آخر ساکت و مبهوت نشسته بودم.فروغ مرتب توی سر و کله این و آن می زد و با مسخره کردن دوستانش آنان را به خنده وامی داشت.موقع کشیدن شام،برای کمک به فروغ به آشپزخانه رفتم از تعجب شاخ درآورده بودم.در یک دیس کوچک سالاد الویه بود که برای نخستین بار می دیدم و در دیس دیگری مقداری کالباس و خیارشور و چند کنسرو لوبیا که تازه فروغ مشغول باز کردنشان بود.بدون هیچ رودربایستی و تعارفی از من خواست در بردن دیسها به او کمک کنم.تازه چشمانش به پاهای بدون کفش من افتاد و گفت:«اوا تو چرا کفش نداری.بذار واست دمپایی بیارم.»
آن موقع متوجه شدم که فقط من و رضا کفش به پا نداریم.شام در محیطی شاد و آرام بدون هیچ تعارف و تکلفی صرف شد.تازه داشتم به اخلاق و روحیه آنان خو می گرفتم که یکی یکی همانطور با مسخرگی و کنایه های که بارهم می کردند خداحافظی کرده و رفتند.ما هم به تبعیت از بقیه از جا برخاستیم.چندبار خم شدم روی میز را جمع کنم که فروغ با همان لهجه زیبا و شیرین تهرانی در حالیکه دستم را می گرفت گفت:«ول کن دختر،تو چقدر عاشق کاری...فردا صبح جمعشون می کنم.»
رضا با افتخار سرش را بالا گرفت و گفت:«طلعت یک کدبانوی بی نظیره.»
نادر در جواب او در حالیکه چشمکی به رضا می زد گفت:«خوش به حالت،فروغ که ماشاالله از آشپزی راحته.اینقدر املت به ناف ما بسته که شکل تخم مرغ شدیم.»
با نگرانی به چهره فروغ نگاه کردم.گفتم لابد خیلی بهش برمی خوره،ولی در کمال تعجبب دیدم فروغ با بی خیالی و در حالیکه قهقهه می زد گفت:«آشپزتون سیاه بود قربان،ولی من سفیدم.»بعد همانطور با خنده دستی به شانه رضا زد و گفت:«تو هم خوب نخورده مست می کنی.خوش به حالت که بدون مشروب می تونی اینقدر سرحال باشی.»
شوهرش که با لبخند به فروغ نگاه می کرد گفت:«بابا ولشون کن اینا خسته شدن سرپا.».و خداحافظی کردیم.
فروغ چنان با مهربانی دست به گردنم انداخت که انگار سالهاست با هم دوستیم.گفت:«تو رو خدا بهم تلفن کن با هم بریم خیابون بگردیم.منم خیلی تنهام.این شهین و آذر که دیدی از اینجا می رن و دیگه حاجی حاجی مکه،حتی یک زنگ هم نمی زنن،البته هر دوتاشون کار می کنن و خیلی گرفتارند.».
romangram.com | @romangram_com