#روز_قضاوت_پارت_151
خیلی خوشحال بودم که خانواده رضا تلفن نداشتند،دست کم پس از جنگ اعصابی که در مشهد داشتم مدتی بود که آسوده زندگی می کردیم.از خیر جشن عروسی نیز گذشتیم،چون بدون شک می بایست تمام مخارج آن را خودمان می پرداختیم و این برای من با وضعیتی که داشتم امکان نداشت،اما دلم برای رضا می سوخت.بهرحال در دل هر مرد جوانی این یک آرزوست که لباس دامادی به تن کند و خاطره ای از شب ازدواجش داشته باشد،اما چه می شود کرد این هم قسمت ما بود.
کم کم داشتم به دوری بچه ها عادت می کردم.دلم نمی خواست به این زودی بچه دار شوم.انگار ته دلم نسبت به سعید و حمید احساس گناه می کردم که جانشینی برایشان بیاورم،اما عشق زیاده از حد رضا به بچه های دیگران و آرزوی داشتن فرزندی از من ،اراده ام را سست می کرد.وقتی می دیدم با چه عشقی در خیابان چشم به بچه های دیگران می دوزد و چه حوصله ای در صحبت کردن با بچه ها از خودش نشان می دهد،با وجود وضعیت نامناسب مالیمان تصمیم گرفتم به آرزویش جامه عمل بپوشانم.
همه هفته سرم به کار گرم بود.کار بیرون و خانه برایم فرصتی باقی نمی گذاشت،ولی جمعه ها آنقدر کسل کننده و غم انگیز بود که حسابی حالم را می گرفت.تفریح کردن خرج داشت.اگرچه رضا برای خوشحال کردن من حاضر به انجام هر کاری بود و خیلی از جاهای دیدنی تهران را نشانم داده بود،ولی بیشتر اوقات من مانعش میشدم تا اینکه یک روز از طرف همکار اداره اش،آقای نادر کشمیر که یکبار با همسرش فروغ،دعوتشان کرده بودیم دعوت شدیم.چقدر ذوق می کردم و خوشحال بودم.زندی در غربت و دور بودن از بستگان و آشنایان از آدم به دورمان کرده بود.نه من و نه رضا هیچ کدام لباس درست و حسابی نداشتیم.هر چه به زمان مقرر نزدیکتر میشد دلم بیشتر شور میزد .با آن دک و پزی که ازفروغ خانم دیده بودم هیچ دلم نمی خواست با لباسهای عهد عتیقی که از مشهد آورده بودم به خانه شان بروم.
یک روز به اتفاق رضا به خیابان پهلوی رفتیم.ویتین مغازه ها مملو از لباسهای رنگ وارنگ بود.پس از دو ساعت پیاده روی توانستم دامن تنگ مشکی رنگی با بلوز یقه شو میز مشکی بخرم که گلهای درشت سرخابی داشت.برای رضا نیز پیراهن سفید آستین کوتاه با راههای سبز انتخاب کردم.
شب میهمانی نزدیک به نیم ساعت سرو صوتم را می آراستم .رضا بالای سرم ایستاده و با حوصله به هر کاری که می کردم نگاه می کرد.حتی چندبار موهای بلند و پرپشتم را که به طور خدادادی حلقه های درهم و زیبایی داشت.با مدلهای مختلف روی صورتم امتحان کرد.عجیب مرد با حوصله و بادقتی بود.لباسم را پوشیدم و کفشهای پاشنه بلندی را که زمانی از مغازه رضا خریده بودم و خیلی دوستشان داشتم به پا کردم.جلوی چشمان مشتاق او از همه زوایا چرخیدم.مرتب قربان صدقه ام می رفت.بدون آنکه ایرادی بگیرد و یا تعصبی نشان دهد.من نیز پیراهن جدیدش را به تنش پوشانیده و سینه اش را بوسیدم.آراسته و مرتب کنار هم ایستادیم و در آینه به تصویر خودمان خیره شدیم.به راستی که دنیای شیرینی داشتیم.
منزل آقا نادر در یکی از محله های جنوب شهر تهران بود.منزلی قدیمی و دو طبقه که آنها در طبقه دومش سکونت داشتند.به پیشنهاد رضا دسته گل کوچکی برایشان خریدیم.وقتی وارد شدیم خیلی جا خوردیم.غیر از ما چند زن و شوهر دیگر بغل به بغل روی صندلیهای چوبی ساده ای نشسته بودند.فروغ،برخلاف من سر و وضع ساده ای داشت.شلواری سفید با کمری پهن و بلوز صورتی رنگ به تن داشت.موهای بلند و مشکی اش را خیلی ساده پشت سرش جمع کرده بود.آقا نادر،مشغول پذیرایی از میهمانها بود.فروغ با خوشرویی و سرو صدای زیاد به استقبالمان شتافت و گفت:«چطوری طلعت جون،خوبی؟»
«مرسی،شما چطوری؟»
بدون آنکه پاسخ بدهد به طرف رضا رفت و گفت:«تو چطوری رضاجون،خیلی خوش اومدی.»بعد ما را با دو خانم دیگر که حسابی بزک و دوزک داشتند و شوهرانشان،آشنا کرد.آذر و علی،شهین و احمد.هر کدام به نوبت دستشان را جلو آوردند؛اما من با آنها دست ندادم.
romangram.com | @romangram_com