#روز_قضاوت_پارت_150

خانم بزرگ اخمهایش را در هم کشید و گفت:خوبه خوبه،نمیخواد دو روز رفتی تهران ادای پسرهای بی حیای تهرونی را در بیاوری.خیلی هم فرق میکنه.خیال نکنی من به همین سادگی رضایت میدم.بعد هم زیر لب زمزمه کرد:راست گفتن هر کی سر از تهرون در بیاره سر و گوشش و میشه.به جای زبون درازیها برو با پدرش صحبت کن.یک عقد کنان که باید توی خونشون بگیرند.مگه تو غیر از بقیه مردان عالمی.تا بود همین بود،دختر به خونه ی بخت فرستادن که بی سر و صدا و بی سر و جهاز نمیشه،پس فردا باید برای یک تیکه اسباب جونت بالا بید.رضا کلافه به نظر میرسید.دیگه طاقت نیاوردم و گفتم:خانم بزرگ من از زیر بته به عمل نیامدم.مطمئن باشید با دست خالی نمیرم خونه ی پسرتون.خودم حقوق دارم،در ضمن خاطرتون جمع باشه هیچ کس تا ابد با کسی قهر نمیمونه.خانم بزرگ همین طور که با چشمهای گرد شده نگاهم میکرد گفت:واه واه چه زبونی داره.بعد رو به رضا کرد و یواشتر،طوری که من به زحمت میشنیدم گفت:خاک با سرت رضا با این عروس آوردنت.آخ که دلم میخواست زمین دهان باز کنه و منو میبلعید.چقدر توهین؟چقدر تحقیر؟تازه این اولش بود.از جا بر خواستم.مادر رضا هیچ تعارفی برای شا م نکرد.رضا ناراحت و پکر از جا بر خواست.خودم باورم شده بود که دخترم،اما واقعیت این نبود.مطمئن بودم اگر موضوع شهر و بچههایم رو شود،حتا خواهر و برادرهایش هم رضا را طرد میکردند.با دلی شکسته از خانه ی آنان بیرون آمدم.چقدر دلم میخواست زودتر این شهر لعنتی را ترک کنیم.از هر چه سفر بود بیزار شده بودم.شب با تنی کوفته و اعصابی ناراحت به خانه برگشتیم.رضا سعی میکرد با محبت کردن به من کمی از بار اندوهم را بکاهد.پس از شا م ظرفها را در سینی چید و برای شستن از جا بر خاصت.خیلی اهل کار بود و از انجام هیچ کاری رویگردان نبود.ناگهان فکری به سرم زد.رضا را صدا کردم.رضا جان بیا نمیخواد ظرفها را به شوری.بیا اینجا بشین با تو کار دارم.بگو از همین جا میشنوم.نه باید بیا اینجا.مطیعانه کنارم نشست.گفتم:رضا جان من هر چی فکر میکنم این طوری نمیشود.من که نمیتونم مثل دخترهای بی کس و کار،یکه و تنها توی فامیل تو بچرخم.من هم برای خودم قوم و خویش دارم،اگر موافق باشی من فکری دارم.بگو من نشنیده قبول دارم.هر چی از دستم بر بیاید کوتاهی نمیکنم.

ممنونم...میدونم تو چقدر آقایی.راستش از زمانی که با تو آشنا شدم تا حالا nadidam تو با کسی برخورد کنی و اون آدم جذب تو ناشعه.حتا سختترین انسانها در مقابل تو نرم میشن.به نظر من کیلید موفقیت تو طینت پاک و رفتار بی غل و غش توست.نشون میدی که چقدر بی ریا هستی.من دلم روشنه..اگه بری با آقا جانم صحبت کنی روی تو را زمین نمیندازد.با شناختی که من از اخلاق او دارم آدمهایی مثل تو زودتر تو دلش جا باز میکنن.بیا فکرامون بذاریم روی هم.فقط فردا رو وقت داریم.من تو میگویم چی بهشون بگی،آخرش باید از یک جایی شروع کنیم.رضا کمی توی فکر رفت و گفت:ببین طلعت جان،من اگه میگم به خاطره این نیست که از چیزی ترس داشته باشم.خودت میدونی که من جز از خدا از هیچ کس و هیچ چیز نمیترسم،ولی فکر میکنم بهتره کمی آبها از آسیاب بیوفته.مرور زمان خودش خیلی کمک میکنه که انا این واقعیت رو بپذیرند.بعد میتوانیم در فرصتی مناسب دسته گلی بخریم و دو تایی به دیدنشان بریم.نه رضا جان میترسم هر چی زمان بگذره تنفر انا نسبت به من بیشتر صحه و با خودشون فکر کنن من اینقدر با تو خوشم که حتا بچههایم را از یاد برده ام،مادر راست میگفت.فقط دخترهای سر خود و لابالی اینطور ازدواج میکنند.بیا و در حق من این فداکاری را بکن،تازه اگر اونا تو رو از خودشون بدوند وجدان ما اسوده میشه.دست کم آنچه به عقلمون رسیده و از دستمون بر آماده را کردیم.باشه اگر تو اینطور فکر میکنی من حرفی ندارم.تا صبح توی رخت خواب غلط میزدم.وقتی رضا برای نماز صبح بیدار شد من هنوز بیدار بودم.فکر دیدن دوباره بچههایم آرام و قرارم را ربوده بود.دو سه ساعتی بیشتر نخوابید بودم که با صدای رضا بیدار شدم.چه احساس خوبی است در زندگی علاوه بر خدای بزرگ تکهٔ گاهی داشتن همدل و هم زبان داشتن.خدایا شکرت.با خودم نظر کردم اگر رضا با خبر خوش برگردد پیش از باز گشت به تهران بار دیگر به حرم مطهر رفته و شمع روشن کنم.صبحانه ی با عجله رو به راه کردم.هیچ کدام اشتهایی برای خوردن نداشتیم.رضا پیشنهاد کرد که با هم برویم.من منزل مهری منتظر بمانم و اگر ماجرا به خیر و خوشی تمام شد کسی را پیام بفرستد.پیشنهاد خوبی نبود.بعد از ماجرایی که آقاجون با خانواده ی مهری داشت معلوم نبود مرا بپذیرد.گفتم من سر کوچهٔ منتظر میمانم.

رضا قبول نکرد،البته حق با او بود شاید صحبتشان به درازا میکشید.هر دو گیج شده بودیم.عاقبت توافق کردیم که رضا اول برود،اگر ظرف یک ساعت برنقشت من تاکسی بگیرم و در دکان بقالی سر کوچهٔ مان منتظر بمانم.ساعت معینی را با هم وعده گذاشتیم.قرآن کوچکی را آوردم و رضا را از زیر آن عبور دادم.خودش نیز دعای برای باز شدن گره کارها زیر لب خند و از در خارج شد.تا رضا بود آرامش ددشتم،اما همین که تنها شدم افکار موذی هم چون موریانه مغزم را میخورد.فکر کردم:نکند اقاجان با رضا کتک کاری کند.نکند حرفهای نامربوط بارش کند.کاش میدانستم چقدر راجب به دوستی ما میدانند.بی خوابی شب قبل از یک طرف،اضطراب و نگرانی از طرف دیگر ،اعصابم را حسابی متشنج کرده و دل اشبه پیدا کرده بودم.چقدر به وجود مهری نیاز داشتم.یک ساعت از رفتن رضا گذشت.با دست و پایی لرزان به راه افتادم.بیست دقیقه بعد در دکان بقالی بودم.رضا زودتر از من آماده بود.صورتش مثل همیشه خندان بدب محض دیدن من اولین حرفی را که زد این بود:چه بچههای نازی داری،نمی دانی چقدر مهرشان به دلم نشست.اشک چشمانم را پر کرده بود.در حالی که بغضم را فرو میددم گفتم:تو را به خدا رضا جان،حالشان خوب بود؟بهتر از خوب.رسته که گفتن دل بدل راه داره.انگار اونها هم از من خوششون اومده بود.آخ که میل بغل کردن و بوییدن و بسیدنشان حالم را دگرگون میکرد.با بی صبری پرسیدم:چی شد رضا جان؟تو را به خدا زودتر بگو.اینجا که نمیشود.بریم قدم بزنم تا برایت مفصل تعریف کنم،اما اول قول بده ناراحت نشی،چون به هر حال قدم اول را برداشتیم.یک دفعه احساس کردم سرم داغ شد.پرسیدم:مگه چی شده؟انا مانو به خونه راه نمیدان...درسته؟نه نه این طور نیست.عجله نکن.بذار از اولش برات بگم.من که رفتم در باز بود.همان ربابه خانم که تعریفش را کردی داشت دم در ههات را جارو میکرد.پرسیدم اینجا منزل آقای رحیمیه گفت:بله شما کی هستید؟گفتم:برو به ایشان بگو دامادشان آماده دست بوس شما.نمیدونی چطور نگاهم میکرد.جارو را کناری انداخت و سر تا پایم را با دقت برانداز کرد.بدون آنکه حرفی بزند مثل دختر بچهها شروع به دویدن به داخل ساختمان کرد.چند دقیقه بعد پدرت آمد دم در.فوری لبخند زدم و سلام کردم.دستم را جلو بردم.او ساکت و متفکر،بدون اینکه جوابی بدهد دستش را پس کشید ،و آهسته شروع به صحبت کرد.گفت:چطور جرات کردی این طرفها بیای؟زن مردم را اغفال میکنی،او را از خانه و کاشانهاش جدا میکنی و طبق یک نقشه ی از پیش تعیین شده در تهران خانه میگیری و به او راه فرار نشان میدهی؟چرا؟مگر دختر توی این مشهد خراب شده قحط بود؟می بینم که جوان هستی و چیزی کم نداری.گفتم:شما حق دارید این طور فکر کنید ولی واقعیت این نیست.اگر اجازه بدهید من همین کنار راهرو چند دقیقه وقتتان را بگیرم.پدرت دستی به صورتش کشید و گفت:عادت نکردهام در خانهام را به روی کسی ببندم،حتا اگر دشمنم باشد.بعد هم کنار رفت و من پشت سرش داخل شدم.ربابه را صدا زد و گفت:بیا در این اتاق رو باز کن.همان موقع خانم جانت را دیدم.چنان خصمانه نگاهم میکرد که لبخند رو لبانم ماسید.سلام کردم.ربابه دست کیلید دستش بود و از دور میامد که اقاجانت رو به خانم جانت گفت:بیا خانم لازم است شما هم حضور داشته باشید.وارد اتاق کوچکی در همان ابتدای راهرو شدیم.سه نفری دور هم نشستیم.ربابه ایستاد بود،فکر میکنم منتظر بود کسی به او دستوری بدهد،اما آقا جانت به او امر کرد که بیرون برود.سعی کردم لبخند به لب داشته باشم.گفتم:باور بفرمائید من یک ماه و نیم پیش از طلاق دخترتان به تهران رفتم،حتا روحمم از آمدن او خبر نداشت،در واقع به همین خاطر رفتم که نقشی در از هم پاشیدن زندگیاش نداشته باشم.من آدم متدینی هستم هنوز یک رکعت نمازم قضا نشده.خانم جانت با عصبانیت میان حرفم پرید و گفت:فکر میکنید اون نماز درسته؟از خدا نترسیدی با زن شوهر دار هم کلام شودی؟جواد آقا همه چیز را به ما گفته.شما دیگر چه حرفی داری که میخواهی بزنی.اگر آدم خدا شناسی بودی همان اول او را از خودت میراندی و تهدیدش میکردی که اگر پا به مغازه آات بگذارد به شوهرش خبر میدهی.این بود راه درستش،اگر نمیخواستی او زندگیاش را ازهم بپاشد،حالا خوب شد این دو طفل معصوم هم از داشتن مادر و هم از داشتن پدر محروم باشند.بعد اشک چشمش را با گوشهٔ ی چادر پاک کرد و ادامه داد که اگر ما هم بگذریم،خدا از شما نمیگذارد.اه این بچهها دامنتان را میگیرد.جواد آقا شب و روز طلعت را نفرین میکند.چه دردی برای مرد بالاتر که زنش نا نجیب از آب در باید.گذاشتم خوب حرفهایشان را بزنند.بعد با اجازه از اقاجانت شروع به صحبت کردم.گفتم:حق با شماست.هر کسی جای شما بود همین فکر را میکرد،ولی به اون خدائی که روزی سه بار به درگاهش میایستم و جز او به هیچ کس توکل ندارم من راضی به این جدایی نبودم.طلعت یکی دوبار برای خردید کفش به مغازه ی ما آمد.من فکر نمیکردم با آن سنّ و سال کم ازدواج کرده باشد.به همان خدای بالا سر از همان نگاه اول او را برای همسری برگزیدا.دفعههای بعد که آمد با اصرار از او خواستم که نشانی خانه را بدهد.تا اینکه فهمیدم او زنی شوهردار و دارای دو فرزند میباشد.به همین دلیل بر و بندیلم را بستم و بدون آنکه در این مورد کوچیکترین صحبتی به او بکنم.بدون خبر رفتم.حتا به مغازه سپردم که اگر آمد یا تلفن زد نشونی مرا ندهید.باور کنید به خاطره من نبود که طلعت از شوهرش جدا شد،شما که بهتر از من میدانید که شوهرش با این زن چه ها کرد .آقا جانت صدایش را صاف کرد و گفت:چرا آن روزی که در تهران به سراغت آمد او را از خوت نراندی؟چرا دستش را نگرفتی ببری تحویل پلیس بدهی؟فکر نکردی نگاه داشتن یک زن جوان فراری که هنوز سه ماهم از طلاقش نگذشته جرم بزرگی است؟گفتم:باور کنید دل این کار را نداشتم.او به من پناه آورد بود.خدا میداند که همان موقع به او گفتم اگر به امید ازدواج با من آمدی بدون که هرگز چنین کاری را نمیکنم.در حالی که اگر ده تا هم بچه داشت باز هم فرق نمیکرد.ولی نا امیدش کردم تا مگر خودش بخواهد و برگردد.نزدیک به بیست روز زیر گوشش میخواندام که من برات شوهر نمیشوم.مراتب حرفهای بچههایش را میزدم.فکر میکردم مهر مادری کار خودش را میکند و او بیشتر از این طاقت نمیاورد،حتا گفتم خودم کمکت میکنم و به عشقمان قسمش دادم و گفتم به خاطره من برگردد و به زندگیاش بچسبد.آقا ژانت پوزخندی به مسخره زد و گفت:عشق؟مرد حسابی این حرفها کدومه؟کدام عشقی بالا تر از اینکه یک مادر با همه سخت و سستیهای روزگار به خاطره فرزندش بجنگد تا او را زیر دست نکند؟نجانم همه ی اینها را که گفتی حرف است.از طرف من به آن نا نجیب که اسم خودش را مادر گذاشته میگویی حق ندارد اسم بچههایش را بیاورد.او لایق این دسته گولها نیست.بچه میخواهد چه کند؟برود پی خوشیاش و فراموش کند که پدر و مادری هم داشته.کسی که از خانه ی پدرش فرار کند و شبانه مثل دزدها راهی تهران شود دختر من نیست.ما او را فراموش کردیم.بروید پی عشقتان و خوش باشید،و سلام.احساس کردم دیگر ماندنم جایز نیست.گفتنیها را گفته بودم.از جا بر خواستم و گفتم ما را حلال کند.من به شما قول میدهام تا آخرین نفس یار و یاور دخترتان باشم و نگذارم آب تو دلش تکان بخورد.بدانید که قدم هر دو بچهاش هم روی دو چشمم میباشد.ما جوانی کردیم،شما به بزرگواری خودتان ببخشید.خداحافظی کرده و از اتاق بیرون آمدم.بچههایت توی راهرو با هم بازی میکردند.پسر بزرگت همین که مرا دید جلو آمد و سلام کرد.سرش را بوسیدم.برادرش هم به دنبالش آمد و سر تا پایم را با کنجکاوی برانداز کرد.او را هم بوسیدم که خانم جانت بدون کلمه ی حرف بی سر و صدا دستشان را گرفت و برد تو حیات.کفشهایم را پوشیدم و خداحافظی کردم.پدرت زیر لب جواب سردی داد و در حالی که همان طور نشسته بود و بیرون نیامد.فقط ربابه تا دم در بدرقهام کرد.از او تشکر کردم و گفتم طلعت خانم خیلی تعریف شما را کرده و دلش خیلی برایتان تنگ شده.جوابی نداد فقط اه بلندی کشید و گفت:خداحافظ و در را به رویم بست.

با شینیدن سخنان رضا انگار دنیا روی سرم خراب کردند.همان جا کنار پیاده رو نشستم.رضا با دستپاچگی دستم را گرفت و گفت:بلند شو طلعت جان،بلند شو که وقت گذشته،چهار ساعت دیگر باید برویم راه آهن،باید برویم چیزی به خوریم.به خدا همه ه اینها خودش درست میشود.تو باید به اونا حق بدهی.طرز تفکر آنها با ما خیلی فرق داره.مادر منو ندیدی؟اون هم همین حرفها را میزد.ایننا تربیت شده ی دوره ی خودشونن،شایدم اونا دوست میگویند،ولی به هر حال جای نگرانی نیست و این طبیعیه.چی میگی رضا جان،چی طبیعیه؟اینکه من اجازه نداشته باشم بچههایی که چهار سال زحمتشان را کشیدم بیبینم؟اینکه منو با دست خودشون بدبخت کردن؟حالا هم که با همّت خودم زندگی بهتری را درست کردهام عوض اینکه من به اونا گلهمند باشم،اونا منو مقصر قلمداد میکنن.کجا بودن ببینن شبهایی که جواد زیر مشت و لگد سیاه و کبدم میکرد و من از ترس آبرویم دم نمیزدم؟کجا بودن که از صبح تا بغض سگ مثل یک برده جون میکندم و دو تا بچه را بدون پدر به نیشم میکشیدم؟زحمت کارهای خانه را از شست و رفت آشپزی و هزار کار ریز و درشت دیگه یک تنه انجام میدادم و شب به جای دستت داد نکنه دهان و دماغم پر خون میشد.آخ خدا اینا چرا اینقدر بی انصافند؟رضا در سکوت به همه حرفهایم گوش میداد.لبخند مهربانی بر صورت قشنگش نقش بسته بود.بaaz هم مثل یک حامی،یک پشتیبان،یک رفیق همیشگی دست نوازش بر سرم کشید و گفت:اینقدر سخت نگیر،هر چی که میخواهی را از اونی که اون بالاست بکهاه،خودش همه ی کارها را رو به راه میکند.طوری که خودت از تعجب شاخ در میاری.همین طور که تو را به من داد.دیگه دوران بدبختی به پایان رسیده از حالا به بعد زندگی برات درست میکنم که جبران همه ی اون رنجها بشه.یک روز اونها هم از زحمت بچه خسته میشن و دو دستی میدنشون به تو نگران نباش .اخمها تو باز کن عروس خوشگلم.بخند که دیگه داره دیر میشه،یالاه بخند.لبخندی از سر اجبار بر لب آوردم و گفتم:خدا تو را از من نگیره،مسولیتت خیلی سنگین شده،حالا باید هم پدری کنی هم جای بچه هام را پر کنی و هم شوهر باشی.اینم از بد اقبالی توی که چنین ازدواج کردی.من خوشبختترین مرد دنیام،چون تو را دارم،قلبم از عشق تو گرم شده،زندگیم عوض شده و امید پیدا کردم هدفهای زیادی دارم و این خودش یعنی همه چیز،حالا فقط از تو یک چیز می خوام.»

با ذوقی کودکانه پرسیدم:«چی رضاجان؟هرچی بگی با جون و دل حاضرم.»

«یک بچه خوشگل و مامانی...مثل خودت ناز و خوش اخلاق.»

فصل 15



تابستان دیگری آغاز شده بود.خوشبختانه امکانات شرکت هم در سرما و هم در گرما عالی بود و از این بابت مشکلی نداشتیم.بعضی از خیابانهای تهران را یاد گرفته بودم.گاهی از درآمد شخصی خودم لوازمی برا خانه می خریدم،چون مطمئن بودم یک روز مجبورییم به فکر اجاره منزلی در تهران باشیم.تا آن موقع هم به لطف و مرحمت آقای فتاحی و رئیس اداره رضا بود که در منطقه ای خوش اب و هوا به راحتی و بدون پرداخت اجاره زندگی می کردیم.دست و بالم برای خرید اثاثیه بزرگ بسته بود.سعی می کردیم هر ماه پس انداز کنیم تا در صورت امکان بتوانیم پولی جهت پیش پرداخت خانه داشته باشیم.خیلی دلم می خواست به زندگی مان س و سامان بدهم،ولی چاره ای نبود.هیچ امیدی به جایی نداشتیم.حدود یک ماهی میشد که از مهری خبر نداشتم.به طور حتم تا به حال مراسم عقد و عروسیش تمام شده بود.هر شنبه چشم به راه تلفنش بودم تا شاید فرصتی پیدا کرده و مرا از احوالش باخبر سازد.در طول این مدت خانواده رضا هم تلفنی نزدند.تنها یکبار رضا از اداره با قاسم تماس گرفت و تا حدی از اخباری که در مشهد می گذشت مطلع شدیم.

romangram.com | @romangram_com