#روز_قضاوت_پارت_149
حال و هوایم به کلی تغییر کرده بود.توی دلم خودمو سرزنش می کردم که اینقدر حساس و خودخور بودم.چشمم به ساعت روی طاقچه افتاد.گفتم:«مهری جان،دیرت که نمیشه؟»
با همان خونسردی همیشگی در حالیکه میوه اش را پوست می کند گفت:«َما زیاد جوش نزنین شیرتون خشک میشه،چون اگه همین الانم راه بیافتم تا برسم خونه فحشها رو شنیدم.»
غش غش خندیدم.چقدر این دوستیها باارزش و به یاد موندنی هستند و چه نعمتیه داشتن یک همراه و یک دوست همیشگی.خیلی دلم می خواست بدونم مهری چه احساسی نسبت به مردی که به زودی شوهرش می شد داشت.به همین منظور پرسیدم:«تو آقای احمدی را دوست داری یا همین طوری از سر تفریح دلت می خواد عروس بشی؟»
«والله راستشو بخوای خودمم نمی دونم چه مرگمه که اینقدر همه عاشق میشن و از عشق میگن،ولی من تا حالا نتونستنم نسبت به هیچ کس آنقدر هیجان و اشتیاق داشته باشم.اون روزا یادته که می رفتیم مغازه هادی...فقط یک کمی برای او،اونجوری بودم.اونم بخاطر بچگی ام بود آخه این همه آدم خوشگل مثل پشگل روی کره زمین ریخته،مگه آدم خله برای یکی شون خودشو بزنه و بکشه؟»
«حداقل بگو بلانسبت بی تربیت!»
«آخ ببخشید لیلی خانم...راستی مجنون جونتون خوب از فرصت استفاده کردند زدند به چاک...معلومه کجا رفته؟»
«رفته پیش مادرش.اگه بدونی چه جنگو لک بازیه این زنیکه؟نمی دونم چکار کنم.اگه بفهمه من شوهر و دو تا بچه داشتم پوست رضای بدبختو درسته می کنه.»
برو بابا تو چقدر ساده ی.به اون چه مربوطه؟تو که نمیخواهی بروی با او زندگی کنی.هر وقت اومد خونت چنان ازش پذیریی کن که بره و پشت سرش رو نگاه نکنه.با خودم فکر کردم اگر مهری برای زندگی میومد تهران دیگه هیچ غمی نداشتم.وقتی با او بودم غمهام خود به خود رنگ میباخت و مشلاتم حل میشد.اون روزمهری پیش از غروب آفتاب رفت و گفت چون آخر هفته تعطیل رسمیه دیگه نمیتونه از خونشون بیاد بیرون.بنا برین شاید دیگه همدیگر را نبینم.مدتی در آغوشش گریستم و گفتم:از طرف من بچهها رو ببوس.نیم ساعت از رفتن مهری گذشته بود که رضا بر گشت.سر حال و شنگول بود.تا نماز مغرب در خانه ماندیم و بعد دوباره با هم به مغازه رفتیم و کمی آن اطراف چرخیدیم.تیتیلاتمان به سرعت گذشت.روز بعد بر خلاف میل باطنیام به اصرار رضا برای خداحافظی به منزل مادرش رفتیم.این دفعه از دخترها خبری نبود،فکر میکنم رضا در مورد پدر و مادرم گفته بود چون خانم بزرگ چهره در هم کشیده بود و بی آنکه نگاهم کند،زیر لب حرفهایی میزد که درست متوجه نا میشودم،اما میدانستم نباید حرفهای خوشایندی باشد.رضا با اشاره ی چشم و ابرو به من فهماند که به حرفهایش توجه نکنم.میان حرف مادرش پرید و گفت:حالا مادر جان این حرف ها چه که میزنید.نا سلامتی عروس دعوت کردید به خانه تان.چه فرقی میکنه آدم چطور عروسی کنه.حالا دوست دارید باز هم محضر دار و عاقد بین و صیغه عقد را جاری کنن،چقدر سخت میگیرید شما...
romangram.com | @romangram_com